فردای روزی که کودک به دنیا آمد، پرستاران نوزاد را پیش مادرش بردند تا به او شیر بدهد، اما زمانی که برای بازگرداندن نوزاد به اتاق مادر رفتند، متوجه شدند نوزاد جان باخته است.
پرستاران در اولین گزارشی که به پلیس دادند، اعلام کردند نوزاد خفه شده است.پزشکی قانونی نیز این موضوع را تایید کرد. مادر نوزاد بعد از مرگ فرزندش گفت این یک حادثه بود و نمیخواست فرزندش را بکشد و چون او را به حالت دمر روی تخت خوابانده راه نفس کودک گرفته شده و او جان باخته است. حرفهای این مادر با آنچه اتفاق افتاده بود، سازگاری نداشت. شوهر این زن در همان ساعات اولیه اعلام کرد هیچ شکایتی ندارد و میداند همسرش به عمد این کار را نکرده است. نظر دادستان براین بود که مادر نوزاد او را کشته و آنچه پیش از مرگ نوزاد به پرستاران گفته و گزارش پرستاران مبنی بر این که نوزاد خفه شده، دلیلی بر این مدعاست. من هم با این نظر موافق بودم و با خواندن پرونده به همین نتیجه رسیدم اما باید حرفهای طرفین پرونده را میشنیدم و بعد قضاوت میکردم. زمانی برای محاکمه تعیین شد. مادر نوزاد که متهم پرونده بود با قرار وثیقه آزاد شده بود. روز تعیین شده او به دادگاه آمد تا از خودش دفاع کند. از او خواستم واقعیت را بگوید و گفتم اگر دروغ بگوید متضرر خواهد شد. متهم گفت هر آنچه اتفاق افتاده است را خواهد گفت و ماجرا را تعریف کرد و همان ادعایی را مطرح کرد که در بازداشت گفته بود. او مدعی شد فرزندش را دمر خوابانده بود و همین هم باعث بسته شدن راه نفسش شد و نوزاد جان باخت. متهم مدعی بود نوزادش را دوست داشته و نمیخواسته او را از دست بدهد. من هم بر همین باور بودم؛ آن زن نمیخواست نوزادش را از دست بدهد اما اضطراب ازدست دادن سرپناه، او را به این کار وادار کرده بود.
چند سوال از متهم پرسیدم، سوالاتی که خیلی ساده بود اما چون متهم دروغ گفته بود، نتوانست به آنها پاسخ دهد. وقتی او در برابر این پرسشها پاسخی نداد یک بار دیگر نصیحتش کردم و گفتم کار را خرابتر از این نکند و واقعیت را بگوید تا ما بتوانیم بر اساس واقعیت تصمیمگیری کنیم.
او دیگر نتوانست کاری بکند و واقعیت را گفت. این زن ماجرا را اینگونه توضیح داد: من و شوهرم سالهاست که با هم زندگی میکنیم، حاصل این زندگی 6 دختر است. شوهرم خیلی دوست داشت ما فرزند پسر داشته باشیم اما هربار که باردار میشدم، فرزندمان دختر میشد. شوهرم مرا مقصر میدانست و میگفت تو دخترزا هستی و من به خاطر این ایراد تو نمیتوانم پسر داشته باشم. حتی چندین بار از سوی خانوادهاش تحریک شد تا دوباره ازدواج کند و سر من هوو بیاورد. اصرار دخترانم باعث شد تا او پشیمان شود و این کار را نکند اما من همیشه احساس خطر میکردم. همیشه نگران بودم و فکر میکردم زندگیام بهم میخورد. به پیشنهاد دخترانم دوباره باردار شدم به امید اینکه اینبار فرزندم پسر باشد اما نشد. باز هم دختر به دنیا آوردم. از اینکه فرزندم دختر بود ناراحت نبودم . چیزی که آزارم میداد این بود که شوهرم مرا تهدید کرد و گفت از خانه بیرونم میکند. وقتی در ماههای آخر بارداری متوجه شدم فرزندم دختر است، دلم نیامد بچه را سقط کنم و تا زمان زایمان هم امیدوار بودم که فرزندم پسر باشد و با خودم میگفتم شاید سونوگرافی اشتباه کرده است، اما بعد از وضع حمل امیدم را از دست دادم و نمیدانستم باید با یک نوزاد و در حالیکه بیخانمان شدهام، چه کنم. شوهرم در بیمارستان هم به دیدنم نیامد و فقط دخترانم بودند که مرا حمایت میکردند. وقتی بچه را پیش من آوردند تا او را شیر دهم به جای اینکه شاد باشم، ناراحت بودم. هم او را دوست داشتم و هم از او متنفر بودم. وقتی داشتم او را شیر میدادم و دستان کوچکش را در دستانم گرفتم، عرق سرد همه وجودم را فرا گرفت. بعد از اینکه فرزندم را شیر دادم او را دمر روی تخت خواباندم، با اینکه میدانستم خطر او را تهدید میکند اما کاری نکردم. اگر زنده میماند سرنوشت خوبی در انتظار او نبود. حرکت نمیکرد و من اصلا متوجه نشدم نمیتواند نفس بکشد با اینکه نگران بودم اما به او توجهی نکردم، وقتی پرستار آمد تا او را ببرد، متوجه شدم خفه شده است. من فرزندم را نکشتم فقط نسبت به او بیتوجه بودم و این بیتوجهی به دلیل اضطرابی بود که حرفهای شوهرم بر من وارد کرده بود.
حرفهای این زن واقعا تکاندهنده بود. بعد از پایان جلسه دادگاه به اتفاق همکارانم حکم قانونی را برای او در نظر گرفتیم.
نورالله عزیزمحمدی ـ رئیس شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران