چیچی هههههه؟ خیلی هم هاههاههاه! بابت تشکراتت، بذار ایندفعه با زبان چند زبونی بگم: حالا که میخوای بهتر بنویسی، باید بدونی بسیاری از کارها رو میشه یاد گرفت؛ اما اشکال بسیاری از ما اینه که بدون یاد گرفتن میریم سراغ انجام کارها! اینجوری هم وقتی میگیم: «شبانه بر بام خانه روم، شاید نشانی ز توی بینشان ز ستارگان بیابم، ز مهتاب روشنیبخش دلهای خسته نشان تو پرسم...» نمیدونیم شعر تبدیل کردن «بروم» به «روم» و «از» به «ز» نیست! یه همچی تبدیلات بیحساب و کتابی هم به نثرمون ضربه میزنه و با اون همه وقتی که گذاشتیم و علاقهای که داشتیم، چی برا دلمون میمونه؟ هیچی! (اگه گفتی چند تا خورشید تو آسمونه؟ بیا این قاچ نور تقدیم تو: دست به هر کاری که میزنی، پا به هر راهی که میذاری، سلولهای خاکستری مغزت رو تو هر حوزهای که سیاه یا سفید میکنی، اول اصول و قواعد و تعاریف و تاریخچه اش رو یاد بگیر. باور کن زودتر و بهتر و بیضررتر و سودمندانهتر بهش میرسی... حالا باز بیا بگو: هههههه! تا منم بگم : نخیرم... قاهقاهقاه!)
سیاوش منصور: پاسی ازت انتظار نداشتما! این متنی که از [...] چاپ کردی، فکر کنم حدود سه سالی هست که تو اینباکس گوشیمه: «تنها نیستم وقتی زانوانی دارم برای...» میدونم تقصیر تو نیست اما خواهش میکنم حواست رو جمع کن عزیز.
اَککههی! این پاسی، هنوز تو عهد دایناسورا گیر افتاده فکر میکنه هنوزم مثل همون زموناست که از هر پونصد تا غار، فقط رو دیوارای یکیش یه سهچار تا خط با علامت مورس نئاندرتالی حک شده! بیچاره نمیدونه که الآن هر کی از خونه مامانش قهر نکنه هم، یه ده تا وبلاگ راه انداخته، دو سه تا وبسایتم ذخیره کرده واسه روز مبادا! که یعنی هر لحظه یه عالم نوشته جدید تو کل دنیا تولید میشه. پاسیه دیگه! نمیتونه یه جمع و تفریق یا ضرب و تقسیم ساده کنه ببینه چی از کی و کِی کجا کپی شده! تا توضیحات این بچه برسه به دستمون، بیا خودمون رو با این احتمال سرگرم کنیم که بعیده یه همچی بچه با استعدادی کارش کپی کارای دیگران باشه (احتماله دیگه، جبر و دیفرانسیل و حساب و انتگرال که نیست!) یهوخ دیدی جواب داد: اصن من باید عوض سیم کشیدن رو دندونام، میرفتم یه چار تا نخ کاموا ور میداشتم میبستم به شعرام، یه کاغذی، مقوایی، چیزی هم بهش وصل میکردم میگفتم: بابا خلایق... مبحث کپیرایت رو مراعات کنید! (مبحث احتمالاته دیگه، جبر و دیف... آخ! ...باشه نیست! آخ!)
ساناز از کرج: این روزا همه افراد خانوادهام خوشحالن اما من ناراحتم! من و داداشم با هم 11 سال اختلاف سن داریم و خیلی با هم صمیمی بودیم. هر روز با هم میگفتیم و میخندیدیم و سینما میرفتیم تا اینکه داداشم با دختری نامزد شد و بین ما فاصله افتاد. حالا چند روز دیگه عروسیشه. هم خوشحالم که داره ازدواج میکنه و هم ناراحتم که دارم از دستش میدم!
مریم ادیبی از اصفهان: خسته است و ناامید. دنیا برایش به اندازه اتم کوچک شده. تحملش به سر آمده. مقصر کیست؟ راه حلی به او و همه کسانی که در صف ایستادهاند بدهید. با خود میگوید: آخه چرا یه جای شلوغی مثل پارک باید یه دونه دستشوئی داشته باشه؟! هان؟!
شب جنگلبان: ...تا حالا کسی برام شعر نگفته بود. اعتراف میکنم که هم تعجب کردم و هم بینهایت خوشحال شدم از شعر «زهرا -ن.»... امروز تو صفحه اصلی نامه «نام محفوظ» رو چاپ کردی... فکر میکنم اگه به خودش اجازه بده و بیشتر فکر کنه و بعضی چیزها رو به زمان بسپره خیلی چیزها درست میشه و آدم تجربههایی به دست مییاره که میتونه خودش رو بسازه، طرز فکرش رو عوض کنه و... فکر میکنم خیلی خوب باهاش صحبت کردی و راهنماییش کردی. امیدوارم خودش خیلی چیزها رو بفهمه.
این مخچه من، بیا بذارش زیرکفشهات لِهِش کن ولی پاچهخاری رو بیخیال شو یادتم باشه، زمان هیچ وقت هیچی رو عوض نکرده، مگه اینکه یه نیرویی حتی به اندازه اتم، یه جاییش اثر گذاشته باشه. این نیروی خواست و اراده و تجربه را
تجربه کردن خطاستِ، بیخیالی و ناآگاهی و برای هزارمین بار دست تو سوراخ مار و عقرب بردن و گزیدن رو تجربه کردن هم هست که همه چیز رو خراب میکنه (ای کاش تو این گذر سریع عمر، یه خرده زحمت به خودمون بدیم تا اون خیلی چیزا رو دیر
نفهمیم).
سکینه: ...این آقاسیاوش منصور انگار نمیخواد بیخیال عشق و عاشقی بشه. عشق چی هست که بخواهیم در موردش حرف بزنیم؟!... یه پیشنهاد: دوست داشته باش به جای عاشقی. سرمنزل عشق نابودیه! دوست داشته باش (همراه متن «سیب تمّنا» دو تا متن دیگه هم بود، کاش میگفتی چطور بود...)
(همون که چاپ شد از اون دو تا بهترتر بود!)
-
نوشتههاتون رو علاوه بر پست، میتونین به
pasukhgoo@yahoo.com هم ایمیل کنین. من حروف فارسی ندارم و پینگیلیشم بهتره و این صووووبتام چیییییی؟... ندداریییییمممم جونم!