پرواز با کتاب

هفت شهر عشق

کد خبر: ۳۴۷۳۴۸

***

سه‌شنبه 8 بهمن 1381

روی دریاییم. از کشور بحرین گذشته‌ایم. در پرواز به سوی جده هستیم. ساعت 38‌/‌2 دقیقه نیمه‌شب است. با خود زمزمه می‌کنم:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

نیم‌ساعتی بعد ورودمان را به کشور عربستان خوشامد می‌گویند. زنی که در کنارم نشسته، اشک‌هایش را پاک می‌کند. هواپیما برای فرود آمدن چند بار تکان می‌خورد. دلم می‌خواهد من نیز در این سفر تکان بخورم، آنچنان که تو را ببینم. چشم‌هایم را می‌بندم و شب گذشته را به یاد می‌آورم. «برف می‌بارید، غروب برفی تهران و ترافیک و دلهره جاماندن، آمیخته با هم. فرودگاه مهرآباد و روبوسی بدرقه‌کنندگان شبی را ساخته بود به یاد ماندنی.»

آنان که در کشورهای غربی زندگی می‌کنند، هنگام سفر رسم خوبی دارند. به هر شهری می‌رسند کارتی می‌خرند و برای خانواده و دوستان، چند خطی می‌نویسند و پستش می‌کنند.

ما ایرانی‌ها در این فقره حسابی تنبلیم؛ از اول این‌گونه بوده‌ایم و ربطی به امکانات ارتباطات نوین ندارد.

ما اصولا کمتر اهل نوشتنیم؛ برای همین لحظه‌های ناب زندگی را ثبت نمی‌کنیم.

«لحظه ناب لبیک‌گویی شیرین‌ترین لحظه زندگی‌ام است. شور می‌آفریند.

اتوبوس در دل کویر فرو می‌رود. گله‌های گوسفند و بز و شتر برای قربانی عید قربان به سمت منا در حرکت‌اند.

دو طرف جاده کوه‌های سنگی است. جاده باریک است، کشیده شده در بین کوه‌ها و من منتظر رسیدن به شهر رویایی‌ام مکه.

در کنار جاده تعمیرگاه‌ها و خانه‌ها نمایان می‌شوند. صدای تپش قلبم را می‌شنوم، ضربان قلبم و ضرباهنگ لبیک گفتن‌ها.»

آنها که ماه مبارک را به این سفر رویایی رفته‌اند، تعریف‌ها دارند از حال و هوای خانه خدا در آن روزها.

ای‌کاش ما هم بیاموزیم بنویسیم؛ در سفر بنویسیم؛ هرجا که باشد بویژه در این سفر خاص.

«از طبقه سوم، اطراف کعبه را تماشا می‌کنم. انگار کعبه ثابت است و آدم‌ها‌ هم ثابت، ولی زمین مانند کفه‌ای گردان می‌چرخد. جمعیت سفید پوش آماده نماز می‌شوند. هریک در حال مراوده هستند. برای کسب انرژی‌های مثبت، آدم‌های در حال طواف مانند براده‌های آهنی می‌مانند که به دور آهنربا جذب می‌شوند و اگر از زیر کاغذی آهنربا را بچرخانی، براده‌ها می‌چرخند؛ همانی که بارها آزموده‌ایم، بدیهی‌ترین اصل فیزیک. فرقی نمی‌کند از کجا آمده‌ای؛ عراق، سوریه، ترکیه، ژاپن، سودان، بحرین و افغانستان. هرجا و هرجا. فقط این را می‌دانم که تو انسانی، انسانی عاشق. عشق داری به چیزی که از جنس توست. حتم دارم از جنس توست. حتم دارم که تو از جنس اویی و او از جنس تو و جزئی از آن کل مطلق. مرد یا زن فرقی نمی‌کند. همه عاشقانه می‌خواهند از این معنویت در جریان بهره ببرند. خانه کعبه ثابت است و همه روی صفحه گردانی ایستاده‌اند در حال چرخیدن به دور آن. لباس‌ها سفید و کف مسجدالحرام سنگ سفید است در این سفیدی شناور.

دلت که خواسته باشد گم شوی، غرق شوی، از خودت جدا شوی، نیت طواف می‌کنی و به سیل خروشان در حرکت می‌پیوندی.

دیگر آسوده می‌شوی، می‌چرخی و می‌چرخی. پاهایت دیگر به فرمان خودت نیست. توگم شده‌ای، فرو رفته در دریای مواج انسان‌هایی که تاکنون نه آنها را دیده‌ای و نه می‌شناسی. درعین حال انگار سال‌هاست با آنها آشنایی.

دوستشان داری، مهربانند. مثل قطره‌ای که به دریا می‌رسد، پاک و زلال می‌شوی.»

«منصوره خانم می‌خواد از نماز در خانه خدا بنویسه که تا الله‌اکبر می‌گن همه قامت می‌بندن.» این را خانم جهان‌شاه‌لو با آن لهجه ترکی شیرینش می‌گوید. یک ساعت به اذان صبح مانده از هتل راه می‌افتیم. نرسیده به حرم، اذان می‌گویند. سریع صف‌های نماز بسته می‌شود. ما هم در بین بساط دستفروش‌ها به نماز می‌ایستیم. پسرک فروشنده هم پارچه‌ای روی اجناسش می‌اندازد و مشغول نماز می‌شود. سکوت سنگینی حکمفرما می‌شود. تا قبل از اذان همهمه‌ای در جریان است. به محض این‌که الله اکبر گفته می‌شود، جمعیت چندصدهزار نفری یا میلیونی در سکوتی عمیق فرو می‌روند. سکوتی پرهیبت.»

مریم منصوری، خاطراتش را از سفر حج نوشته و پس از سال‌ها، انتشارات نیلوفر سپید آن را در تابستان 89 به چاپ رسانده است.

یکشنبه 4 اسفند، 22 ذی‌الحجه

دیشب، آخر شب، همراه مادرم به سمت مسجدالنبی آمدیم. ساعت‌ها ماندیم. شب وداع بود و سخت. جذبه خاصی داشت، آن مکان مقدس و فکر این که شب آخر است مرا تا سرحد دیوانگی پیش می‌برد. نزدیک دیوار مرقد پیامبر می‌شدم و دیوانه‌وار اشک می‌ریختم. نیمه‌های شب قرص ماه کامل بود و بشدت نورانی و نزدیک به گنبد مسجدالنبی. شبی بود که از دید من معشوق، مهمان‌نوازی را به حد کمال رسانده بود. همه جا نور بود و می‌درخشید. سرم را روی پای مادرم گذاشتم. نمی‌دانم چه ساعتی، ولی نزدیک صبح بود. نسیم خنکی می‌وزید و ماه نورباران‌مان می‌کرد. خوابیدم و خوابم برد.

و اکنون در حال حرکت از میان لابه‌لای ابرها به سوی ایران عزیز هستیم. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. وارد خاک کشور عزیزم می‌شویم. شعر سهراب بی‌اختیار در ذهنم تداعی می‌شود.

«من مسلمانم

قبله‌ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور‌

دشت، سجاده من

من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم‌

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف‌

سنگ از پشت نمازم پیداست‌

همه ذرات نمازم متبلور شده است‌

من نمازم را وقتی می‌خوانم

که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو‌

من نمازم را پی تکبیره‌‌الاحرام علف می‌خوانم‌

پی قدقامت موج

کعبه‌ام برلب آب،

کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست‌

کعبه‌ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ، می‌رود
شهر به شهر‌

حجرالاسود من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم...»

«هفت شهرعشق» کتابی 80 صفحه‌ای است و مروری دارد بر خاطراتی از سفری پر رمز و راز.

قابل توجه ناشران محترم

ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روان‌شناسی کودک‌، رمان‌های خانوادگی و ... کتاب‌های تازه‌ای به بازار‌ روانه کرده‌اند‌ می‌توانند 2 نسخه از کتاب‌های خود را برای معرفی‌ به نشانی تهران- بلوار میرداماد‌- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری، قسمت « پرواز با کتاب» ارسال کنند.

کورش اسعدی بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها