مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
ـ آقا اجازه؟
معلم در حالی که به بیرون نگاه میکرد، گفت:
ـ بگو، چی میخوای بگی؟
ـ هیچی آقا، اجازه هست برم بیرون؟
ـ نه، بذار احمدی مسالهشو حل کنه، بعد.
با دلخوری سرجایم نشستم و توی دلم غر میزدم و خدا خدا میکردم که احمدی زود مساله را حل کند، ولی انگار احمدی «مساله حلکن» نبود. 3 دقیقهای گذشت، گوشیام دوباره زنگ خورد، بلند شدم و گفتم:
ـ آقا اجازه؟
ـ باز چته؟
ـ اجازه هست برم بیرون؟
ـ نه، گفتم که، بذار مساله رو حل کنه، بعد.
ـ آقا شاید احمدی تا آخر ساعت نتونست مساله را حل کنه، من عجله دارم. آقا اصلا کار فوری دارم باید برم دستشویی.
ـ باشه حالا که کار فوری داری برو.
یواش گوشی موبایلم را از کشو میز برداشتم و راه
افتادم، وسط کلاس که رسیدم معلم گفت:
ـ اکبری!گوشیتو کجا میبری؟ گوشیتو بده ببینم.
ـ چرا آقا؟ اذیت نکنین دیگه، بذارین برم .
با نگرانی گوشی را به آقا معلم دادم. آقا معلم نگاهی به صفحه گوشی انداخت و گفت:
ـ اولا که چرا گوشیتو آوردی مدرسه؟ بعدش هم از کی تا حالا صحبت کردن با رفقا اسمشو گذاشتن دستشویی رفتن، اونم دستشویی با عجله!
نیما اکرامیفر
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.