چایساز چینی! که چینیه و خودش پلاستیکی.
وقتی جوش میاد خودش تَقی صدا میکنه و از جوش میفته؛ نه فتیلهای داره و نه میخواد حواست بهش باشه؛ اما چای دم کشیده روی سماور کجا و این چایها کجا؟
نزدیک اذان بود. سفره پهن شده بود. نون و پنیر و خرما نشسته بودن تو سفره. امروز سبزی هم بود؛ پیازچهها افتاده بودن بین پرهای تازه ریحون و تربچههای نقلی که آدمو یاد پرچم ایران مینداخت.
سجاده کنار سفره روی زمین بود و چادر تاکردهای روش آروم گرفته بود.
نمیدونم دیدن اینها دلیلش شد یا یه چیز دیگه که هنوز نمیدونم چی بود، اما هر چی بود دلمو برد پیش مادربزرگ.
مادربزرگ که باید چای رو حتما رو سماور دم میکرد. مادربزرگ که به زور، سماور برقی رو راه داده بود تو آشپزخونش. مادربزرگ که اگه سبزی تو سفره افطارش نبود، دلش مثل سیر و سرکه میجوشید.
حس کردم نشسته کنار سفره.
حس کردم نشسته روبهروی جا نماز.
حس کردم داره میگه: ننه پیر شی، یه استکان آبجوش هم برای من بیار.
گفتم: میارم، زود نیاوردم که سرد نشه.
آخه مادربزرگ از اونا بود که به «لب دوز و لب ریز و لبسوز» اعتقادی سفت و سخت داشت.
چای کمرنگ و سرخالی و سرد رو لب نمیزد؛ چاییش رو هم باید توی استکان خودش میخورد؛ استکانی کمر باریک و لب طلایی.
دستش رو گرفتم توی دستام؛ گفتم: مادربزرگ، منو هم دعا کن؛ سر سفره افطار، سر سجاده نماز.
گفت: مادربزرگا فقط به عشق دعای بچهها و نوههاس که میشینن سر نماز و دعا.
دستش رو بوسیدم؛ نرم بود و بوی گلاب میداد.
گفت: ننه بشین سرسفره؛ یه چیزی بخور ضعف نکنی.
گفتم: هنوز اذان نشده.
گفت: الان میشه.
نوای اللهاکبر پیچید تو خونه؛ سر برگردوندم؛ برادرم بود؛ صدای تلویزیون رو زیاد کرده بود تا همه بشنون و بیان سر سفره.
برگشتم؛ سجاده کنار سفره روی زمین بود و چادر تا کردهای روش آروم گرفته بود.
سر بلند کردم؛ عکس مادربزرگ تو همون قاب همیشگی روی دیوار بود.
با خودم گفتم: پسر، چند وقته نرفتی یه سر به مادربزرگت بزنی؟
درسته که تو این شهر، رفتن تا بهشتزهرا و برگشتن قد یه مسافرت وقت میگیره از آدم؛ اما معرفت هم خوب چیزیه.
یادم اومد بار آخری که رفتم سر مزارش، مردی که اونجا رو جارو میکرد، بهم گفت: بعضیها همتشون ایول داره؛ هر شب جمعه یا روز جمعه سر قبر عزیزشونن.
اون موقع فکر کردم چرا اینو به من میگه؟ بعد با خودم گفتم خوب خواسته یه چیزی
بگه.
اما حالا میبینم که راست میگفت.
با خودم گفتم یادم نره همین جمعه برم بهشتزهرا.
به یاد همه رفتهها؛ همه اونا که دوستشون داشتیم و دوستمون داشتن. همه اونا که دوستشون داریم و دوستمون دارن.
صدای چرخیدن قاشق چایخوری تو استکانها بلند شد.
اذان تمام شده بود و یه روز دیگه از ماه روزه.
علی مهربان