چیزی که نگاهم را به خود جذب کرد، کیف مشکی اداریاش بود. کیف را روی پاهایش گذاشته بود تا یک نفر هم بتواند روی صندلی جلو بنشیند.
چند روزی مانده بود به ماه رمضان؛ ماهی که حالا چند روز هم از آن را پشت سر گذاشتهایم، بعدازظهر بود، حس کردم هوا خنکتر از روزهای پیش شده؛ اما آفتاب هنوز داغ بود.
تهران هم که قربانش بروم؛ چه داغ باشد و چه سرد، نمیتوان در آن خوب نفس کشید، حالا چه از آلودگی باشد، چه از هُرم گرما یا سوز سرما!
خیابانی در تهران داریم به نام دکتر شریعتی که از پیچ شمیران تا میدان قدس (همان محله تجریش) کشیده شده است.
آن روز اوایل همین خیابان شریعتی ایستاده بودم، تاکسیها میآمدند، اغلب خالی و به دنبال مسافرهای دربستی.
مقصد را میگفتم اما توقفی در کار نبود، به قول بعضیها گازش را میگرفتند و میرفتند. چشم من هم به دنبالشان میدوید.
تا اینکه پراید سفیدی جلوی پایم ترمز کرد و ایستاد. سوار شدم؛ یک مسافر جلو نشسته بود و یک نفر هم عقب. جابهجا که شدم با خودم فکر کردم پراید که ماشین مسافرکشی نیست، هر قدر هم دربیاورد باید خرج این ماشین نازک نارنجی کند.
دوبار که درش محکم به هم بخورد کافی است؛ توی یک چاله که بیفتد یا چند نفر سنگین وزن که روی صندلیهایش بنشینند. اما زود به خودم نهیب زدم که تو چه خبر داری از حال و روز مردم.
اگر نیاز نداشت که توی این گرما مسافر سوار نمیکرد. او هم الان میرفت خانه و زیر باد کولر دراز میکشید و چرتی میزد.
درون ماشین حسابی گرم بود؛ موسیقی ملایمی هم از پخش سیدیخور ماشین شنیده میشد.
کمکم به مقصد نزدیک میشدم. چون میدانستم یکی از مشکلهای تاکسی سوار شدن نداشتن پول خرد است؛ چه از طرف مسافر و چه از طرف جناب راننده و یکی دیگر هم نداشتن صبر و باز هم از جانب هر دو طرف؛ از قبل چند اسکناس تا خورده را در دستم گرفته و آماده بودم. یک 200 تومانی، 2 تا 100تومانی و 2 تا 50 تومانی. آخر این روزها دیگر چانه زدن معنا ندارد برای 50 تومان بالا و پایین!
پرسیدم: کرایه من چقدر میشود؟
پاسخش را شنیدم اما از شما چه پنهان با خودم گفتم که نه؟ این جور که نمیشود؛ پس باز هم پرسیدم و باز شنیدم که من کرایه نمیگیرم؛ برایم دعا کنید.
سکوت کردم. به مقصد رسیدم و ماشین ایستاد، در را باز کردم و پیاده شدم، پراید سفید حرکت کرد و رفت و من ماندم و آن صدا در گوشم که: برایم دعا کنید.
نمیدانم چه مدت همانجا ایستادم و به ماشین رفته نگاه کردم که با صدای بوق موتوری و فریادی که «حواست کجاس عمو»، به خود آمدم.
راه افتادم، گفتم، به خدا گفتم: نمیدانم حاجتش چه بود؛ نمیدانم چه میخواست؛ برای چه چیز یا
چهکس دعا میطلبید؛ نمیدانم.
به خدا گفتم: اما تو میدانی؛ تو پیش از ما و بیش از ما به حاجاتمان واقفی. البته خیر و صلاح ما را هم بیش از خودمان میدانی.
خدایا حاجات همه حاجتمندان را روا کن و حاجت این مرد را هم.
کرایهاش را در جیب پیراهنم گذاشتم؛ بنا به عادتی تا روز اول ماه مبارک. آخر بعضی وقتها این جیب، صندوق صدقه است.
کورش اسعدیبیگی