وصل ممکن نیست!

اگرچه «فاصله‌ها» به‌رغم جذابیت‌های ظاهری با یک سریال مطلوب تلویزیونی فاصله زیادی داشت و البته سهیلی‌زاده نسبت به «دلنوازان» این فاصله‌ها را کمتر کرده بود، اما دست‌کم بار دیگر بر این واقعیت تاکید کرد که ملودرام‌های خانوادگی از شانس و ظرفیت بیشتری برای جذب مخاطب عام و گسترده برخوردار است و این ژانر با روان‌شناسی مخاطب ایرانی همسویی و انطباق بیشتری دارد و با ذائقه او سازگارتر است.
کد خبر: ۳۴۶۸۲۶

 این ویژگی هم فرصت است و هم تهدید. به این معنا که هم می‌توان قصه‌های سطحی و نازل را در قالب آن ریخت و به خورد تماشاگر داد و هم این که داستانی زیبا و هویت‌مندی را در شمایل آن صورت‌بندی کرد. متاسفانه این ظرفیت بیشتر در فضاهای کافی‌شاپی و موقعیت‌های تکراری و تصنعی دختر و پسر محدود شده و به شکل موتیف‌وار مفاهیم و رخدادهایی مثل ازدواج و عشق و طلاق و زواید آن را در خدمت می‌گیرد؛ مسائلی که می‌تواند ویترین یک سریال را جذاب کرده و برای تماشاگر، دلبری کند. این موضوع برای طرح مسائل و معضلات نسل جوان چیز بدی نیست که اتفاقا یک ضرورت اخلاقی است، اما وقتی قرار است این مسائل به شکل آسیب‌شناسانه به تصویر کشیده شود، آن وقت به درایت بیشتری در روایت و طرح مساله نیاز است تا این که عقلانیت و واقع‌گرایی در تبیین ماجرا، قربانی جذابیت در روایت و به تصویر کشیدن سوژه، ختم نشود.

ضعفی که فاصله‌ها گاهی از آن رنج می‌برد، نداشتن عدم تعادل میان این دو موقعیت بود که در نهایت موجب شد تا تصویری بعضا سطحی از مناسبات عاطفی و خانوادگی و اختلاف و شکاف نسل‌ها شکل بگیرد. شاید جذابیت قصه در این باشد که اساسا درام براساس همین فاصله و شکاف‌ها شکل می‌گیرد و موتور قصه را روشن می‌کند. حالا اگر چند تا بازیگر خوش‌سیما و جوان‌پسند هم به این قصه اضافه شود، ویترین کار جذاب‌تر هم چیده می‌شود. فاصله‌ها در چیدمان عناصر دراماتیکی خود به این مولفه‌های مخاطب‌پسند توجه می‌کند، اما مشکل اینجاست که قصه‌ای که تعریف می‌شود و مناسباتی که در پس این قصه بین شخصیت‌های داستان شکل می‌گیرد، از واقعیت اجتماعی خود از حیث تاریخی و زمانی عقب‌تر است. به این معنی که جنس این مشکلات و انواع و ابعاد آن امروز دست‌کم در جامعه شهری بویژه در کلانشهری مثل تهران کمتر مابه‌ازای خارجی دارد.

نکته دیگر به لحن و موضعگیری قصه برمی‌گردد و آن به گونه‌ای است که از قبل مخاطب می‌تواند سرانجام قصه را حدس بزند. این‌که مثلا در فرجام کار کدامیک از شخصیت‌های قصه به رستگاری می‌رسد و کدام یک روسیاه می‌شود. وقتی شخصیت‌پردازی بر اساس یک قطب‌بندی دوسویه صورت بگیرد خوب معلوم است که کدام طرف ماجرا سربلند بیرون می‌آید. چرا سعید حرف‌های شیدا را بدون مقاومت می‌پذیرد، اما در برابر استدلال‌های دیگرانی که همین مساله را به او گوشزد می‌کنند، مقاومت می‌کند و زیر بار حرف حق نمی‌رود! اساسا یکی از مشکلات فیلم و سریال‌های ما بویژه وقتی قرار است یک ضدقهرمان به قهرمان بدل گردد یا شخصیت اصلی قصه دچار تحول شود همین مساله است. تغییر یا بیداری ناگهانی و در لحظه! بدون این‌که فرآیندی منطقی در پشت درام شکل بگیرد تا باورپذیری این تحول از سوی مخاطب دچار خدشه نشود.

لیلا ربیعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها