راز دفن شده

میانه سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری شکرآب شده بود.موضوع از آنجا آب می‌خورد که ستوان می‌خواست یک هفته به مرخصی برود اما کارآگاه مخالفت کرده بود. او هیچ وقت اجازه نمی‌داد زیر دستانش بیشتر از 2 روز مرخصی بگیرند مگر موارد اضطراری مثل فوت اقوام درجه یک یا عروسی خود آن مامور.ستوان از این دلخور بود که چرا وقتی پرونده‌ای دستشان نیست، قانون خشک و به نظر او غیر منطقی رئیسش تغییر نمی‌کند.او از صبح که به اداره آمده سعی کرده بود سرش را با کارهای جزئی گرم کند و کمتر با سرگرد رو‌دررو شود اما بالاخره زنگ تلفن ، آن دو را وادار کرد کدورت‌هایشان را موقتی هم که شده، کنار بگذارند. خبر داده بودند جسد متلاشی ‌و پوسیده‌ای در یک ساختمان در حال احداث در خیابان دریان‌نو پیدا شده است.
کد خبر: ۳۴۶۱۱۸

هیچ‌کدام از 2 مامور، آن منطقه را درست نمی‌شناختند و فقط می‌دانستند جایی در خیابان ستارخان است برای همین هم تا نشانی را پیدا کنند، جان به لب شدند. چند بار خیابان‌ها را اشتباه رفته و یکی دو نفری هم نشانی را نادرست داده و باعث شده بودند آنها در بزرگراه یادگار امام(ره) دور شمسی بزنند اما بالاخره به هر ترتیب که بود خودشان را به ساختمان نیمه کاره رساندند.

طبق معمول مردم انگار که آنجا حلوا خیرات می‌کنند، تمام کوچه را پر کرده و حاضر نبودند یک قدم هم عقب‌نشینی کنند. سرگرد از این حس کارآگاه‌بازی و کنجکاوی مردم همیشه بیزار بود و این بار هم برای این که بتواند راهش را باز کند مجبور شد، با چند نفری برخورد تندی کند و حتی آنها را هل بدهد. او وقتی وارد حیاط شد چند تکه استخوان و یک جمجمه را دید که با نظم و ترتیب خاصی یک گوشه چیده شده بودند. یک کارگر افغان لب دیوار نیمه مخروبه نشسته و سرش را بین دو دست گرفته بود. سرگرد، اولین افسری را که دید جلو رفت، اتفاقا آن افسر آشنا بود و 2 سال قبل در جریان یک قتل دیگر که البته در خیابان مجیدیه شمالی اتفاق افتاده بود،همدیگر را دیده بودند و افسر جوان که آن زمان از نیش زبان کارآگاه شهاب در امان نمانده بود، حسابی پشت سر او حرف زده بود و این موضوع به گوش خود کارآگاه هم رسیده اما پاپیچ او نشده بود. با آن گذشته و پیشینه طبیعی بود برخورد دوباره آنها چندان دوستانه نباشد.

کارآگاه خیلی خشک و رسمی سوالاتش را پرسید. این ساختمان قبلا خانه‌ای ویلایی بوده که صاحبش آن را به یک بساز و بفروش فروخته تا 5 طبقه بالا برود، هر طبقه هم 2 واحد. هنوز کارها زیاد پیشروی نکرده و گودبرداری کامل نشده بود که این جسد را از باغچه بیرون آوردند، البته کنار آن یک خنجر هم بود، خنجری که فلزش زنگار بسته و چوب دسته‌اش هم کمی خورده شده بود.

ستوان به دستور رئیسش از جسد و خنجر عکس گرفت، هر چند همیشه بچه‌های تشخیص هویت و بررسی صحنه جرم خودشان این کارها را انجام و گزارش کامل و عکس‌ها را به کارآگاه تحویل می‌دادند، اما سرگرد دوست دارد خودش هم از نکاتی که به نظرش مهم است، عکس بگیرد. این از آن کارهایی بود که به نظر دستیارش بی‌معنی و غیرضروری می‌رسید اما به هر حال همیشه اطاعت می‌کرد.

پزشک قانونی کارش را تقریبا تمام کرده بود که بالاخره صاحب ساختمان که ظاهرش از صد متری داد می‌زد از آن بساز بندازهای حرفه‌ای است، خودش را رساند. کارآگاه بدون این که به او مجال بدهد نفسی تازه کند، اولین سوال را که البته بیشتر کنایه بود، پرسید: «توی خانه‌ات جسد پیدا شده آن وقت آخرین نفر می‌رسی. تا حالا کجا بودی؟»

مرد میانسال که یک عمر خودش با همه با تحکم حرف زده و فرمان رانده بود، از این برخورد کارآگاه شهاب ناراحت شد و به جای این که جواب سوال را بدهد، گفت: این چه طرز برخورد است، شما مثلا مامور پلیس هستید و باید به مردم احترام بگذارید.

اگر ستوان دخالت نکرده بود، مجادله آنها بالا می‌گرفت اما ستوان ظهوری توانست به غائله فیصله بدهد و بفهمد صاحب ملک در کرج بوده و تا به خودش بجنبد، دیر شده و کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش نیست.انجام بقیه بازجویی را هم خود ستوان به عهده گرفت و نشانی صاحب قبلی خانه را پرسید.

کار در آنجا تمام شده بود. جنازه را که در ماشین پزشکی قانونی گذاشتند،مردم انگار که چراغ‌های سالن سینما را روشن کرده‌اند یک به یک متفرق شدند. آن‌طور که شواهد نشان می‌داد بیشتر از یک سال از مرگ مرد ناشناس می‌گذشت و به‌طور حتم او با همان خنجری که کنار جنازه قرار داشت، کشته شده بود.

کارآگاه به اداره آگاهی برگشت، بدون این که سرنخی داشته باشند، البته چشم امیدش به ستوان بود. او دنبال صاحبخانه قبلی رفته بود. 3 ساعت بعد ظهوری برگشت نه شیر بود و نه روباه، یعنی هنوز نمی‌دانست اطلاعاتی که جمع کرده به درد می‌خورد یا نه. چند برگ کاغذ دستش بود. توضیح داد صاحبخانه در 5 سال گذشته خانه‌اش را به مستاجر داده بود البته نه فقط یک نفر بلکه هر سال مستاجرش را عوض کرده بود.

از آن مردهای ناخن خشکی است که لابد مستاجرانش را بیچاره کرده و هیچ‌وقت هم اجازه نمی‌داد کسی بیشتر از یک سال آنجا بنشیند و می‌گوید مستاجر ‌باید تا خودش را صاحبخانه نکرده و شاخ نشده بیرون کرد.

کارآگاه نگاهی به فتوکپی اجاره‌نامه‌ها انداخت و به دستیارش گفت: «یعنی باید دنبال سوزن در انبار کاه بگردیم. معلوم نیست اینها الان کجا زندگی می‌کنند تهران هستند، رفته‌اند شهرستان اصلا مرده‌اند یا زنده‌اند.»

ستوان برای این مشکل کارآگاه شهاب یک راه حل داشت.وسواس صاحبخانه اینجا به درد خورده بود، او خانه‌اش را فقط به زن و شوهرهای جوانی که بچه نداشتند و کارمند دولت بودند اجاره می‌داد. از آن 5 مستاجر، 2 نفرشان در بانک کار می‌کردند،یکی معلم بود،یکی در وزارت جهادسازندگی مشغول بود و آخری هم در گمرک.

کارآگاه کمی خیالش راحت شد اما ستوان به او توصیه کرد زیاد هم کار را آسان نگیرد، او هشدارش را این طور به زبان آورد: «مشکل این است که نمی‌دانیم قتل دقیقا کی اتفاق افتاده و نمی‌توانیم سراغ تک تک اینها برویم و بپرسیم ببخشید شما احیانا قاتل نیستید؟»

این گره را پزشکی قانونی باید حل می‌کرد، البته سرگرد هم نمی‌توانست دست روی دست بگذارد و منتظر بماند تا یک سرباز سرخوش، نامه پزشکی قانونی را برایش بیاورد. اسم هر 5 مستاجر را یادداشت کرد و به دستیارش دستور داد از فردا صبح کار جستجو را شروع کند، البته قرار شد فقط بدانند آنها الان کجا زندگی می‌کنند تا در صورت لزوم سراغشان بروند.

ستوان به تنهایی نمی‌توانست هر 5 نفر را ‌پیدا کند، مخصوصا با روال اداری پر پیچ و خمی که در اداره‌های دولتی وجود داشت به همین دلیل سرگرد ‌ بخشی از کار را خودش به عهده گرفت. روز بعد تا آخر وقت نیمی از ماموریت انجام شده اما هنوز پزشکی قانونی هیچ کاری انجام نداده بود.

سرگرد یک راه حل دیگر هم برای پیدا کردن سرنخ داشت. او از همکارانش در اداره فقدانی خواسته بود یک لیست از مردانی را که در 3 سال اخیر ناپدید شده‌اند به او بدهند. در این فهرست 400 اسم دیده می‌شد که البته قطعا بیشترشان زنده بودند و به هر دلیلی خانه و خانواده‌شان را ترک کرده بودند.

روز دوم هم تمام شد. تحقیقات ، پیشرفت لاک‌پشتی داشت و سرگرد اصلا از این وضعیت راضی نبود اما کار دیگری نمی‌شد کرد حتی با رئیس اداره مشورت کرده و او هم چاره دیگری به ذهنش نرسیده بود. روز سوم کمی اوضاع بهتر شد. پزشکی قانونی زمان وقوع قتل را بین 2 تا 3 سال قبل تخمین زده بود، یعنی از فهرست 5 نفری مظنونان، اسم 3 نفر خط می‌خورد البته در گزارش پزشکی قانونی یک نکته مهمتر هم وجود داشت، آنها در پای راست مقتول و بالای زانویش، یک تکه پلاتین پیدا کرده بودند. کارآگاه و دستیارش قبل از این که سراغ دو مظنون بروند، فهرست 400 نفریشان را مرور کردند. از بین آن لیست، 82 نفر در 2 سالی که مورد نظرشان بود مفقود شده بودند و از این 82 نفر فقط 8 نفر طبق اعلام خانواده‌شان در پایشان پلاتین داشتند. سرگرد و ستوان ظهوری شماره تلفن خانواده آن 8 مرد را درآوردند و دو نفری تلفن زدن را شروع کردند . بالاخره کارآگاه وقتی آخرین تلفن را قطع کرد، فریاد زد: یافتم. او موفق شده بود. خانواده مردی به اسم احسان تایید کردند بالای زانوی راست او پلاتین کار گذاشته شده بود و آنها به پزشکی قانونی دعوت شدند اما تقریبا چیزی برای شناسایی وجود نداشت. به هر حال همه شواهد و نشانه‌ها حکایت از آن داشت که مقتول همان احسان است. پزشکی قانونی سن متوفی را حدود 20 سال تخمین زده و احسان همزمان مفقود شدن 22 ساله بود. سرگرد حالا یک سرنخ در دست داشت. او بازجویی از خانواده احسان را شروع کرد.

علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها