حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
محمود که آرزوهای بزرگی در سر داشت و بلندپروازیهایش او را از واقعیتهای زندگی دور کرده بود برای این که بتواند به پول و ثروت برسد، تصمیم گرفت همزمان با تحصیل کار هم بکند. او توضیح میدهد: «از طریق یکی از دوستانم با مکملهای غذایی آشنا شدم؛ همان داروهایی که برای رشته پرورش اندام میخورند.من آن زمان سرمایه زیادی نداشتم و از ریسک کردن ترسی نداشتم.»
پسر جوان تمام اندوخته و انرژی خودش را در این راه گذاشت تا بتواند خود را تا حد یک تاجر موفق بالا بکشد. متهم به نشانه افسوس آهی میکشد و میگوید: «خیلی زحمت کشیدم تا توانستم پساندازی برای خودم فراهم کنم. من مغازه نداشتم و مجبور بودم کارهایم را کنار خیابان و تلفنی انجام بدهم. این داروها را عمده میخریدم و به مشتریانی که به سختی پیدایشان کرده بودم، میفروختم.»
کار محمود خیلی زود گرفت و او توانست به موفقیتهای مالی زیادی برسد. خودش میگوید: «از بچگی در حسرت خودروهای مدل بالا بودم و برای همین به محض این که پول کافی به دست آوردم یک خودروی گرانقیمت خریدم. از آن به بعد خیلی به خودم میرسیدم و لباسهای شیک، تفریحهای درست و حسابی و خلاصه این که مثل یک آدم اعیان زندگی میکردم، البته هنوز در همان خانه پدریام در جنوب شهر سکونت داشتم.»
محمود مشتریان ثابتی پیدا کرده و با بیشتر آنها دوست شده بود اما رابطهاش با یکی از آنان به نام ناصر صمیمانهتر از بقیه بود. متهم به قتل سرش را پایین میاندازد و میگوید: «ناصر پسر خوبی بود ما خیلی با هم به گردش و تفریح میرفتیم، او وضع مالی خوبی داشت و وقتش هم همیشه آزاد بود. من به بهترین دوست او تبدیل شده بودم و خودم هم از ناصر خوشم میآمد.»
دوستی محمود و ناصر روز به روز عمیقتر میشد تا این که 2 سال از آشناییشان گذشت. متهم ادامه ماجرا را این طور توضیح میدهد: «حسابهای مالی من و ناصر با هم قاطی شده بود، بعضی وقتها من از او پول قرض میگرفتم و برخی اوقات هم او از من کمک میخواست و هیچ وقت هم مشکلی پیش نمیآمد تا اینکه یک بار او از من 7 میلیون تومان خواست و برایش فراهم کردم ولی چند روزی گذشت و آن مبلغ را پس نداد، چون او خوش حساب بود تاخیرش را به حساب تنگ بودن دستش گذاشتم و به روی خودم نیاوردم تا این که بعد از مدتی خودم برای خرید یک محموله به مشکل برخوردم و موضوع را با او در میان گذاشتم البته از طلبم حرفی نزدم و فقط گفتم به 3 میلیون تومان نیاز دارم و اوهم این مبلغ را به من داد.»
محمود آن طور که حساب کرده بود هنوز 4میلیون تومان از دوست صمیمیاش طلب داشت ولی باز هم ترجیح میداد درباره این موضوع حرفی نزد تا این که مدتی طولانی سپری شد و پسر جوان بالاخره تصمیم گرفت طلبش را از ناصر بخواهد. او میگوید: «وقتی موضوع را با ناصر در میان گذاشتم او گفت بهتر است یک روز بنشینیم و حساب و کتاب کنیم و من که خیالم از همه نظر راحت بود، قبول کردم.»
سرانجام روز ملاقات فرا رسید و محمود مطالباتش را بار دیگر گوشزد کرد اما ناصر اصرار داشت که هیچگونه بدهی به او ندارد و اینطور بود که کار آن دو به مشاجره کشید و صمیمیتهای گذشته رنگ باخت. متهم به قتل روی صندلی جابهجا میشود، نفسی تازه میکند و ادامه ماجرا را شرح میدهد: «ناصر به من ناسزا گفت و من که توقع نداشتم چنین حرفی را از زبان او بشنوم، جوابش را دادم و دعوای ما بالا گرفت، ناگهان او کلتی را از زیر کتش بیرون کشید و مرا تهدید کرد، البته به نظرم فقط تهدید میکرد و قصد دیگری نداشت. هر کاری کردم او حاضر نشد سلاح را زمین بگذارد در یک لحظه دستش را گرفتم تا خلع سلاحش کنم ولی گلوله شلیک شد و تیر به پهلوی او خورد و ناصر کشته شد.»
متهم چند بار تکرار میکند که به هیچوجه قصد قتل نداشته است، او در حالی که بغض گلویش را میفشارد، جملات پایانیاش را اینطور به زبان میآورد: «بعد از آن حادثه خودم را تسلیم کردم و به قصاص محکوم شدم. من نمیخواستم او را بکشم اما حالا که کار به اینجا کشیده شده دلم میخواهد زودتر اعدام شوم چون عذاب مرگ فقط یک لحظه است و من در زندان لحظه به لحظه زجر میکشم.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....