در بیشتر مواقع هم پدرم کنارم بود، چون او مربی کشتی است و دوست دارد در اردوهای ملی مرا همراهی کند.
سال 87 یک روز وقتی همراه پدرم برای شرکت در اردو ـ که در خانه کشتی برگزار میشد ـ به تهران میآمدیم، کنار جاده عدهای از کارگران را دیدیم که مشغول کار بودند.
جاده باریک شده بود و خیلی با احتیاط در حال عبور بودیم که یک وانت نیسان آبی بدون کوچکترین نگاهی به صحنه مقابلش به پرایدم زد و ناگهان ماشین ما بلند شد و به بیرون از جاده افتاد و با کارگران که مشغول کار بودند، برخورد مختصری کرد. تا چند لحظه گیج بودم و اصلاً نمیتوانستم تصور کنم چه اتفاقی افتاده است.
بعضی از کارگران آسیب جزیی دیدند و صورت خودم هم شکافته بود. خوشبختانه برای پدرم اتفاق بدی نیفتاد و از این بابت خوشحال بودم.
وقتی پیاده شدم همه فکر کردند ضربه مغزی شدهام.
حضور بموقع مردم و رساندن من به بیمارستان باعث شد خیالم راحت شود که آسیبدیدگی جدی پیدا نکردهام.
با راننده وانت نیسان رفتاری کردم که دیگر تا آخر عمر اینگونه رانندگی نکند.
الان هم هنوز گاهی اوقات او را میبینم و با هم دوست شدهایم.»
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.