«نه، چند روزی بستری بود اما چیزیش نشد».
خودش را روی صندلی تاب میدهد، بیقرار است و عمری است که بیتابی میکند. اصلا نشستن نمیداند، پاهایش انگار که فنر هستند. همین هم باعث شد نشستن پشت نیمکتهای چوبی را طاقت نیاورد: «ترک تحصیل کردم. درس به درد من نمیخورد. دوست نداشتم.»
لبهایش را کج میکند و ابرو بالا میاندازد یعنی بیخیال این حرفها. درباره چیز دیگری بپرس.
نوبت به خانوادهاش میرسد، او بچه بزرگ است و فقط یک برادر دارد. تا اینجای کار را راحت تعریف میکند اما بعدش به مکث و سکوت میرسد، شاید کلمه طلاق برایش سخت باشد، نه تلفظش که مفهومش: «من ماندم پیش مادرم. مادر از خودش نه خانه داشت و نه پول و کار و درآمد. خانه مادربزرگم رفتیم البته موقت. مادر خیلی زود ازدواج کرد.»
کیوان حالا از پدر خاطرهای درهم و مبهم به یاد دارد: مردی 38 ساله، مکانیک و درسخوانده تا مقطع راهنمایی. این توصیف کافی نیست اما پسرک بیشتر حرف نمیزند. از مادرش هم فقط همین را میگوید: «35 سالش است، خانهدار، او هم تا راهنمایی درس خوانده.» همین چند کلمه کامش را تلخ میکند، این را از تغییر چهرهاش میشود فهمید. مادرش او را کتک میزد، بد هم میزد: «عصبانی که میشد دیگر امان نمیداد.» حتی چند جای بدنش را سوزانده و حالا زخمها برایش یادگار مانده است.
طلاق والدین، بدرفتاری، تنبیه بدنی و
ترکتحصیل؛ هنوز جای چند کلمه دیگر خالی است شاید یکی از آنها این باشد: «خودزنی».
«چرا؟» ـ باز هم همین را میپرسم انگار که کلمات و واژهها را از یاد برده باشم، مرتب همین
3 حرف را تکرار میکنم و گیج و مبهوت به تکجملههایش گوش میدهم، «زدم دیگر. اعصابم خراب بود خودم را زدم.»
میخواهم از جرمش بشنوم، از همان کاری که اسمش را گذاشتهاند ایراد ضرب و جرح عمدی، آن هم با چاقو اما خودش مقاومت میکند. ته ذهنش را میخوانم: «این همه آدم چرا گیر دادهای به من؟»
از در دیگری وارد میشوم، این بار بهانه برای
نگهداشتنش روی صندلی این واژه است: ناپدری.
«مشکلی نداشتیم کاری به کار من نداشت، با هم خوب بودیم.»
خب یعنی هر کسی سوی خودش. نه او از کیوان سوالی میپرسید و نه کیوان حرفی برای گفتن با او داشت. تنها وجه مشترکشان چند قطعه آجر بود که پهن کرده بودند بالای سرشان.
کیوان مدرسه را که رها کرد، چسبید به کار: «رنگکار» هستم. طوری این را میگوید که انگار مویی در این کار سفید کرده. حقیقتش شاگرد رنگکار بود و درآمدش ناچیز. میگوید: «کار که همیشگی نبود. یک روز بود یک روز نبود و آن روزهایی که نبود.» کیوان بیشتر وقتش را در کوچه و خیابان میگذراند. با کی؟ جواب میدهد: «رفیق زیاد داشتم. بیشتر پسرخالهام.» این دوست صمیمی از او بزرگتر بود و خودش زخمخورده و رنجور؛ از همان آدمهایی که پیش خودمان میگوییم «ناخوش است انگار».
داستان به اینجا که میرسد، رازی دیگر را رو میکند؛ قطعهای دیگر از همان پازل سیاه: «معمولا دور هم که جمع میشدیم مشروب میخوردیم.» چرایش را قبل از این که بپرسم خودش میگوید، دنبال راهی میگشت برای فراموش کردن، برای بیخیال شدن، برای به آن راه زدن. میگوید اوایل بچهها تشویقش کردند: «گفتند بخور حال میدهد، من هم خوردم.»
گفتند آنجا چاه است و او هم رفت. کیوان تا قبل از این که دست به چاقو ببرد، پلههای سقوط را پشت سر هم پایین آمده بود. حالا نشانهها کامل شده فقط مانده خود حادثه. «آن روز چه شد؟ چرا او را زدی؟»
«مشروب خورده بودم.» آن روز هم با پسرخالهاش بود. ادامه میدهد: «مست بودم و متوجه کارهایم نمیشدم. داشتم میرفتم خانه که یک نفر چپ چپ نگاه کرد.» نگاهها در همان پارکی به هم گره خورد که کیوان و پسرخالهاش جام زهر را سرکشیده بودند. باز هم ادامه میدهد: «دعوایمان شد.» اول فقط فحش بود و ناسزا، بعد گلاویز شدند: «گفتم که مست بودم. عصبانی شده بودم.»
خون جلوی چشمانش را گرفته بود، به سمت خانهشان که همان نزدیکی بود، دوید: «چاقو را برداشتم.»
از خانه بیرون زد؛ کسی هم جلودارش نشد: «دوباره دیدمش.»
به طرفش گام برداشت، تند و پرشتاب: «نمیخواستم طوریش بشود اما به حال خودم نبودم».
چاقو را بالا برد: «زدم».
خون فواره زد: «ترسیدم».
فرار کرد: «مردم جمع شدند».
پسرک را به بیمارستان بردند و کیوان را به کلانتری و از آنجا دادگاه و بعد هم....
اگر آزاد شوی؟ این سوال دیگر به کلیشه تبدیل شده اما جوابش برای هرکسی فرق میکند، پاسخ کیوان این است: «فعلا که اینجایم».
نظریه کارشناس
مجرم اتفاقی
ژینوس شریف رازی - وکیل پایه یک دادگستری
اگر بزهکاران را به گروههای بزهکاران به عادت، بزهکاران خطرناک و بزهکاران اتفاقی تقسیم کنیم، کیوان در گروه بزهکاران اتفاقی قرار میگیرد. بزهکاران اتفاقی به آن دسته از بزهکاران گفته میشود که بدون سبق تصمیم و تحت تاثیر شرایط، فرصت یا موقعیت بوجود آمده یا به دلیل بیاحتیاطی یا بیمبالاتی یا عدم رعایت نظامات دولتی یا عدم مهارت، مرتکب جرم عمدی یا غیرعمدی میشوند. کیوان نیز به صورت اتفاقی و تحت تاثیر شرایط روانی، که متاثر از نوشیدن الکل بوده، با فردی که اصلا نمیشناخته درگیر شده و تقریبا در حالت بیارادگی، مرتکب جرم شده است. شاید حتی اطلاق واژه مجرم به کیوان اشتباه باشد و برچسب مجرمیت برای وی، و نگهداری او در کنار مجرمان، فقط باعث از بین رفتن قبح ارتکاب و تسهیل وقوع جرم در آینده شود. البته نگهداری چاقو برای طفلی 14 ساله، نشان دهنده این است که محیط زندگی وی بهگونهای بوده که نگهداری و حمل چاقو، رایج بوده و بنابراین وی در ارتکاب جرم تقصیر نیز داشته است اما این حقیقت که اراده کیوان، در زمان وقوع جرم کامل نبوده این موضوع از دو جنبه قابل بررسی است. یکی، از جهت سن وی که فقط 14 سال دارد و مسلما به بلوغ شرعی نرسیده و از مسوولیت کیفری برخوردار نیست و دیگر از جهت استفاده از مشروبات الکلی، که زایل کننده عقل و اراده افراد است. به این ترتیب ماده 49 قانون مجازات اسلامی، مقرر میدارد: اطفال در صورت ارتکاب جرم مبری از مسوولیت کیفری هستند و تربیت آنان با نظر دادگاه به عهده سرپرست اطفال و عندالاقتضا کانون اصلاح و تربیت اطفال میباشد.
بنابراین دادگاه میتوانست تربیت کیوان را به خانوادهاش بسپارد که احتمالا به علت عدم صلاحیت خانواده وی در تربیت، دادگاه، صلاح را بر نگهداری او در کانون اصلاح و تربیت دانسته است. همچنین به موجب ماده 50 قانون مجازات، چنانچه غیربالغ مرتکب قتل و جرح و ضرب شود، عاقله ضامن است. بنابراین، والدین کیوان مسوولیت پرداخت دیه و خسارتهایی را که وی ایجاد کرده به عهده دارند و در صورتی که از جبران خسارت امتناع کنند، بازهم دلیلی بر نگهداری کیوان در کانون اصلاح وجود ندارد، مگر با هدف تربیت و اصلاح وی.
همچنین اگر ثابت شود، فردی به هنگام ارتکاب جرم، مسلوب الاراده بوده حتی اگر این مسلوب الارادگی ناشی از شرب خمر باشد، وی از مسوولیت کیفری مبری خواهد بود زیرا عنصر اصلی ارتکاب جرم که همانا اراده است، زایل شده است.
با این توضیحات و با تاکید بر 3 نکته اساسی که بهطور خلاصه عبارتند از: عدم بلوغ شرعی، مسلوب الارادگی و اتفاقی بودن وقوع جرم، به نظر میرسد کیوان استحقاق برخورداری از انواع شیوههای تخفیفی، از جمله تعلیق مجازات را دارد. بنابراین در اولین قدم باید با لحاظ کردن شروطی نظیر ترک مصرف الکل و شرکت در کلاسهای توجیهی در خصوص مضرات استفاده از الکل، از اینکه کیوان دیگر به سمت این نوع مواد روی نمیآورد اطمینان حاصل کرد. در وهله دوم، باید به کیوان فرصت داد تا اشتباه خود را جبران کند. خصوصا آن که حالت خطرناک و عادت به ارتکاب جرم در وی دیده نمیشود. یاری رساندن به این نوجوان در جهت پیدا کردن مسیر درست زندگی و ترسیم آیندهای روشن برای وی، میتواند چارهای باشد برای بازگشتن او به زندگی.
سارا لقایی