حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
چند شب پیش که باران بارید با خودم فکر کردم، کاش میشد آدم بعضی وقتها مثل همین باران تابستان باشد. همین جور غافلگیرکننده و در عین حال مهربان. جوری که حضورت و بودنت آدمها را غافلگیر کند. یک جورهایی آدمها را به یاد چیزهای خوب بیندازد و یک جورهایی احساس خوشبختی به آدمهای دیگر بدهد.
کار سختی است نه؟ من که فکر میکنم کار سختی است. خیلی سخت. کاری که هر کسی از پس آن بر نمیآید. یک حد وسطی، یک تعادلی دارد که اگر از دست رود آدم بدبخت میشود. چون هیچکس هیچ وقت نمیتواند رضایت همه را فراهم کند. نمیتواند همان جوری باشد که همه دلشان میخواهد. ولی چطور میشود مثل این باران تابستان بود؟
چطور میشود راهی پیدا کرد تا هم غافلگیرکننده باشی و همه مهربان؟ چرا خوب بودن این همه کار سختی است؟
شاید خیلی از شما بگویید ما اصلا دلمان نمیخواهد مهربان باشیم. دلمان نمیخواهد خوب باشیم.
شاید از خوب بودن خسته شده اید، چون خوب بودن برایتان به معنای فقط و فقط حرف گوش دادن است. گوش دادن به حرفها و توصیههایی که انجام دادنشان نه تنها خیلی سخت که بعضی وقتها ناممکن است. خب اگر خوب بودن این جوری است، راستش را بخواهید من خودم هم خیلی پایه خوب بودن نیستم. اما واقعا خوب بودن گاهی میتواند مثل همین باران تابستان باشد.
کاش آدم بتواند خوب بودن را، چگونه خوب بودن را فقط و فقط برای خودش معنا کند. کاش آدم بتواند برای این خوب بودن تعریفی پیدا کند که در زندگیش کاربرد داشته باشد و کاش دیگران این جور خوب بودن را بفهمند و آن را بپذیرند. اگر این اتفاق بیفتد میشوی همان باران تابستان که یکهو کاری می کند که از فرط خوشحالی زبانت بند میآید! کاش واقعا به سخاوت باران تابستان باشیم. اگر چه کوتاه است و کم و رفتنی.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....