در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شکمم از پروندههای بچههای محک و مقداری پول که نیکوکاران آن را برای درمان بچهها فرستاده بودند، برآمده شده بود شاید به همین خاطر زیادی به چشم دزدها آمدم و در ثانیهای از دست صاحبم قاپیده شدم. صاحبم فریاد کشید، سرتاسر خیابان را دنبال موتور دوید و بعد ناامیدانه ایستاد و کوچک و کوچکتر شد.
او یکی از نیکوکاران محک (موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) است که حتی من هم اسمش را بندرت از زبانش شنیدهام چون همیشه دلش خواسته گمنام باشد و من هم جزئی از هویت مختصر و مفیدش شدهام؛ جزئی از هویت مردی آرام و میانسال با کیفی قهوهای و کهنه که همیشه انباشته از پروندههای بچههای بیمو، لاغر و خندهروی محک بوده است.
من و او سالها پیگیر کارهای درمانی بچهها شده بودیم و کمکهای نقدی را از مکانی به مکان دیگر حمل کرده بودیم بیآن که حتی در تلخترین کابوسمان هم ببینیم از هم این گونه جدا خواهیم شد، اما سرنوشت من دزدیده شدن نبود چون آبستن عاشقانهترین امانتهای عالم بودم!
شرح حادثه از زبان اشک ـ من اشکم، مونس درد یا نشانهای برای پشیمانی یا اندوه یا حسرت یا پریشانی یاشوق. هیچ چشمی در این دنیا وجود ندارد که صاحبش ادعا کند هرگز اشک ریختن را تجربه نکرده است. اشکها معمولا وقتی از چشمها باریدن میگیرند که دردی دلی را چنگ انداخته باشد. نمیتوانم منکر این قضیه شوم که آن دو نفر، همان دوتا که کیف چرمی قهوهای را آن روز از دست آن مرد گوشه خیابان دزدیدند، پیشتر بندرت مرا مهمان گونههایشان کرده بودند.
آنها دزد بودند و دزد دلرحم کمتر وجود دارد و اگر دلی به رحم نیاید اشکی هم از آن نمیبارد و به همین دلیل دنیای چشمهای تیزبین آن دو دزد برایم غریبه بود اما آن روز، وقتی آنها کیف مرد را سر فرصت بازکردند، وقتی چشمهایشان روی صفحههای پروندههای پزشکی چند تا از بچههای محک دوید، وقتی آهسته معنی واژه محک را زمزمه کردند «موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان»، وقتی فهمیدند کسی که کیفش را از دستش قاپیدهاند یکی از نیکوکاران محک بوده است، من بیامان و تند، مثل یکی از رگبارهای فروردین، از چشمهایشان، باریدن گرفتم و فهمیدم دلهای آنها، دیگر به دل سیاه دزدها شباهتی ندارد.
شرح حادثه از زبان نامه ـ نوشته شدم تا به دست مرد نیکوکار بینام و نشان برسم، دزدها مرا نوشتند، بارها و بارها، روی کاغذهای مختلف، اما هربار دستشان لرزید و کلمه کم آوردند تا بالاخره روی یکی از کاغذها متولد شدم.
من نامهای هستم که همراه با کیف قهوهای دزدیده شده از یکی از نیکوکارهای محک به آدرس محک بازگردانده شدم تا به صاحب کیف تحویل داده شوم. وقتی ما رسیدیم، مرد میانسال و آرام، از دیدن کیف قهوهایاش جا خورد! باور نمیکرد دزدها آن را بیکم و کاست پس فرستادهاند، اما وقتی مرا خواند قانع شد. من در لبهای او زمزمه خوشایندی شدم که تکرار میکرد «آقای نیکوکار عزیز، از این که سهم بچههای محک را دزدیدیم متاسفیم، ما کیفتان را دست نخورده به آدرس محک ارسال میکنیم و امیدواریم عذرخواهیمان را بپذیرید. سلام ما را به بچههای نازنین محک برسانید، با آرزوی سلامتی همه بیمارانی که از سرطان درد میکشند.»
شرح حادثه از زبان راوی ـ شما این حکایت را باور نمیکنید؟ من هم باور نمیکردم اما این داستان حقیقت دارد، گاهی در دل ما عشقی عمیق نهفته است که سنگترین دلها را هم، شیشهای و شفاف میکند، حتی اگر متعلق به کیفقاپها باشد.
مریم یوشیزاده
گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: