ایادی: ببخشید خانم من قرار مصاحبه داشتم.
منشی: اجازه بدین. اسم تون؟
ایادی: ایادی مشت بر دهان خورده.
منشی: معذرت میخوام ولی توی فهرست ملاقاتهای امروز اسمتون ثبت نشده.
ایادی: شما یه کم دقت کن. یعنی چی ثبت نشده؟
منشی: من ترجیح میدم یک بار یک حرف رو بزنم.
ایادی: اتفاقا منم همین طور. گفتم دوباره نگاه کن.
منشی: دارین منو مجبور میکنید با حراست برج تماس بگیرم؟
ایادی: وااااااااااااااای چقدر ترسیدم.
منشی: مودب باشین آقا.
ایادی: برو به رئیست بگو بیاد ببینم. یعنی چی؟
رئیس: اینجا چه خبره؟
ایادی: خبر سلامتی. مرد حسابی 3 ساعته منو اینجا علاف کردی. نمیگی من کار و زندگی دارم. بیکار که نیستم.
رئیس: ای بابا... چرا نگفتی اومدی؟ من از کجا میدونستم آخه.
ایادی: از این خانم منشیتون بپرسید.
رئیس: خانم مگه شما نمیدونید ایشون کی هستند؟
منشی: میدونم آقای رئیس. حتی اگر وقتی غیر از الان بود بدم نمیاومد ازشون امضا بگیرم ولی اسم شون توی فهرست نبود. در ضمن خیلی هم بیادب هستند.
ایادی: دروغ هم که کنتور نمیندازه.
رئیس: ایادی؟ حرف بد؟
ایادی: مگه دروغ میگم؟ راست میگم دیگه.
رئیس: بیا بریم توی اتاق من، بیا بریم... .
ایادی: بابا، چه دم و دستگاهی. الیور جان چه کار کردی!
الیور: لطفا منو آقای توییست صدا کن!
ایادی: برو بابا! دلت خوشه. من به خودمم نمیگم آقا. دلت خوشه؟
الیور توییست: پس مجبور میشم باهات مصاحبه نکنم.
ایادی: بیجنبه، بیظرفیت. حالا خوبه همه میدونن چیکاره بودی.
الیور توییست: هر کارهای که بودم مهم اینه که الان یک فرد موفق و مفید هستم.
ایادی: نقطهاش رو یادت رفت بگی.
الیور توییست: تو واقعا کی میخوای آداب معاشرت یاد بگیری؟ مگه با این شرط باهات قرار مصاحبه نگذاشتم که در مورد گذشته حرفی وسط نکشی.
ایادی: واسه چی وسط نکشم؟ تو بچگی مون کتابت رو دادن دستمون بخونیم خون به جیگر شدیم بس که برات غصه خوردیم. حالا میگی حرفش رو وسط نکش. حالا بیخیال. ببینم واقعا این برجه مال خودته؟
الیور توییست: پس میخواستی مال کی باشه؟ من توی همه پایتختهای مهم دنیا چند تا برج دارم.
ایادی: چرا هر کی در کودکی فقیر میباشد در بزرگی پولدار میباشد؟
الیور توییست: واسه این که فقط ما میدونیم فقر چه چیز وحشتناکیه.
ایادی: البته تا جایی که من یادم مییاد شما فقط فقیر نبودی ها. جیببری و از این کارها هم میکردی.
الیور توییست: من با تو حرف نمیزنم ایادی!
ایادی: ای بابا حالا چه زود بهش برمیخوره. بیخیال بابا! چه حساس شدی الیور جون!
الیور توییست: احتمالا کتاب خوندنت هم مثل باقی کارهاته دیگه.
ایادی: منظور؟
الیور توییست: آخه تو اگر کتاب منو خونده باشی میبینی که توی اون کتاب من به اون کارهای زشت وادار میشدم. چاره دیگهای جز این کار نداشتم.
ایادی: اه.. اه.. من اینقدر ازت بدم میاومد. یکی نبود بگه خب نخون بچه مگه مجبوری؟ اصلا کی گفته این رمان الیور توییست رمان نوجوانانه؟ اصلا میدونی چیه حال این یارو چارلز دیکنز هیچ خوب نبوده... .
الیور توییست: خواهش میکنم به اون توهین نکن.
ایادی: ای بابا توهین که نکنم، راجع به گذشته که حرف نزنم... شما بفرمایید ما چه کار کنیم؟
الیور توییست: ببینم اصلا چطوره درباره موفقیتهام در زندگی اکنون صحبت کنیم؟
ایادی: باز نقطهاش یادت رفت.
الیور توییست: مسخرهبازی درنیار. میخوای درباره کارتلهای اقتصادیام باهات حرف بزنم؟
ایادی: نخیر آقا جون من به اقتصاد علاقه ندارم.
الیور توییست: پس چطور درباره شرکتهای زنجیرهایم با هم حرف بزنیم؟
ایادی: که چی بشه؟
الیور توییست: خب پس درباره صنایع دریایی و شرکتهای کشتیرانیام میخوای صحبت کنی؟
ایادی: ببین به جای این حرفا بگو چی شد که این جوری شد؟
الیور توییست: سوال خوبی پرسیدی ایادی عزیزم. باید خدمتت عرض کنم که فقط و فقط تلاش. تلاش مستمر و ارادهای که خللناپذیر است.
ایادی: این دفعه ویرگولهاش رو هم یادت رفت.
الیور توییست: ایادی... میشه دست از شوخی برداری؟
ایادی: برو بابا من که ستاد تبلیغاتیات نیستم. اصلا مصاحبه نمیکنیم.
الیور توییست: من که میدونم اعصابت از کجا خرده؟
ایادی: چرا خرد نباشه؟ از کف خیابون رسیدی اینجا اعصابم خرد نباشه؟ اون وقت من بیچاره روزی 4 بار باید از دست سردبیر نسل سوم کتک بخورم و با جونورهایی مثل کافه و شترگاو پلنگ همدم باشم... ای بابا...
الیور توییست: حسود هرگز نیاسود.
ایادی: من خودم با پای خودم این دفعه میرم تیمارستان. خودم میرم فهمیدی؟
دیگه خسته شدم. دیگه طاقت ندارم، صبر و تحملم ته کشیده... الو...
تیمارستان؟... آقا بیا منو بخور.. یعنی بیا ببر...