آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
بزرگراه پر بود از ماشین که همگی با سرعت زیاد در حال حرکت بودند برای همین مجید به عباس گفت: بیا ازروی پل هوایی بریم.
عباس با خنده گفت: راست میگی! تو که اینقدر ترسو نبودی، پل دیگه واسه چی؟
و بازم خندید.
مجید گفت: چرا میخندی؟ مگه نمیبینی ماشینها چه سرعتی دارن، خطر داره.
عباس گفت: باباجون نترس، یه کم صبر میکنیم خلوت که شد رد میشیم، به همین آسونی.
مجید گفت: عباس، پل خیلی نزدیکه، اوناهاش، بیا با خیال راحت ازش بریم اون طرف.
اما عباس توجه نمیکرد و مرتب حرف خودشو میزد و اینقدر اصرار کرد تا مجید هم راضی شد.
آنها کنار بزرگراه ایستادند اما اتومبیلها همین جور پشت سر هم رد میشدند.
خیلی صبر کردند تا کمی خلوت شد و بعد خودشان را سریع رساندند به وسط بزرگراه و در چمنها منتظر شدند تا بتوانند از آن طرف رد بشوند. عباس دست مجید را گرفت و گفت که هر وقت اشاره کردم با سرعت رد میشویم.
مجید چارهای نداشت چون آنها وسط بزرگراه گرفتار شده بودند و باید هر طور شده رد میشدند.
مجید مرتب با خودش میگفت: کاش به حرف عباس گوش نداده بودم و از روی پل میرفتم. اما دیگر دیر شده بود. در این فکرها بود که عباس داد زد: بدو، حالا وقتشه!
هنوز چند قدمی نرفته بودند که دیدند یک ماشین بسرعت به سمت آنها میآید، هر دو ترسیده بودند و نمیدونستند باید چه کار کنند.
عباس مجید را کشید و گفت: بدو...، اما... .
ماشین با همان سرعت از آنجا دور شد و مجید دست عباس را که افتاده بود تو جوی آب گرفت تا او را بیرون بیاورد.
لباسهای عباس کثیف شده بود و پایش هم بشدت درد میکرد و خیلی هم ترسیده بود، البته مجید هم دست کمی از او نداشت.
عباس گفت: عجب شانسی آوردیم، کاشکی از روی پل رفته بودیم، تقصیر من بود، حالا دیگه فوتبالم نمیتونیم بازی کنیم!؟
مجید گفت: من که گفتم. ولی به خیر گذشت وگرنه من جواب مامان و باباتو چی میدادم، نمیگفتن این چه بلاییه سر بچه ما آوردی؟
عباس نگاهی به مجید انداخت وگفت: نه بابا نمیگفتن، خیالت راحت.
هر دو خندیدند و به طرف خانه برگشتند.
رضا بداقی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....