یادبود

کد خبر: ۳۴۴۲۰۳

وقتی فکر می‌کنم یادم می‌آید که اطرافیان در روز خاکسپاری مادر به من می‌گفتند غم و غصه‌ات در روزی که خانواده خودت را تشکیل بدهی کمتر می‌شود و واقعا همین طور شد. من دبیرستان و کالج را تمام کردم. ازدواج کردم و حالا فرزند دارم.

می‌توان گفت به دوری از مادر و فراق او عادت کرده‌ام. من مجبور بودم که یاد بگیرم بدون مادر بر‌مشکلات و غصه‌هایم غلبه کنم. درست 2 سال پس از مرگ او فارغ‌التحصیل شدم و در همان روز مادربزرگم گردنبندی را که متعلق به مادر بوده و همیشه آن را دوست داشت به من هدیه داد و همین موضوع داغ دلم را تازه کرد. تازه فهمیدم فراق مادر هرگز عادی نمی‌شود.

به این موضوع فکر کردم که در سال‌های دبیرستان همیشه به دلیل این‌که مادر آزادی‌های مرا محدود می‌کرد و در برخی از زمان‌هایی که به او احتیاج داشتم در کنارم نبود‌ فکر می‌کردم مرا به اندازه کافی دوست ندارد. سال اول دبیرستان بودم و مادر قول داده بود در جشن تولدم که در مدرسه برگزار می‌شد، حضور داشته باشد، اما نیامد. من به قدری خشمگین بودم که وقتی فردا او را دیدم اصلا به او سلام هم نکردم و با او حرف نزدم. احساس می‌کردم او مرا جلوی دیگران کوچک کرده و به من بی‌اعتنایی کرده. بدون توجه به این‌که او این اواخر زیاد دکتر می‌رود و در روز تولد من حالش به هم خورده و دکتر سریعا برایش شیمی‌درمانی تجویز کرده است.

حالا که به یاد سنگدلی خودم می‌افتم خیلی ناراحت می‌شوم. درست چند روز قبل بود که وقتی وارد آشپزخانه شدم، دیدم زمین را آب گرفته و همه چیز کثیف شده، به قدری ناراحت و عصبی شده بودم که تا رسیدن تعمیرکار حوصله هیچ کسی را نداشتم، پس چطور انتظار داشتم مادر با وجود آن همه نگرانی و درد و فشار طور دیگری رفتار کند.

او نه‌تنها نگرانی‌های خانوادگی خود را داشت، بلکه باید با درد و رنج بیماری هم دست و پنجه نرم می‌کرد و تازه غرغر‌های مرا هم تحمل می‌کرد. واقعا عجب صبری داشت که باز هم سعی می‌کرد با لبخند به من پاسخ بدهد.

مادربزرگم می‌گوید چشمان دخترم درست مثل مادرم است با همان رنگ آبی و همان حالت. مادرم در روزی که از دنیا رفت به دلیل شیمی درمانی سنگین موهای سرش را از دست داده بود و به گفته مادر بزرگم درست مانند روزی که به دنیا آمده بود شده بود؛‌ با چشمانی معصوم و سری بی‌مو.

من تاکنون کسی را به اندازه فرزندم دوست نداشته‌ام و شاید این شباهت دخترم سامارا به مادرم به این دلیل است که او می‌خواهد در چشمان او مادرم را ببینم و بدانم که در مورد علاقه او به خودم اشتباه می‌کردم و او نیز مرا بیش از هر چیز در دنیا دوست داشته است. امیدوارم حالا مادر بداند که من او را دوست داشته و دارم و تمام خوبی‌هایش را به خاطر دارم.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌توانم در دهمین سالگرد درگذشتش حتی با وجود داشتن دخترم آرام باشم، چون چند دقیقه قبل بغضم شکست و کلی در فقدان آغوشش گریه کردم و تنها نغمه‌ای که از مادر به یاد داشتم برای دخترم‌خواندم.

کاش او نیز مرا بخشیده باشد. هر چند می‌دانم در همان روزهای آخر عمرش نیز مرا بخشیده بود، زیرا با محبتی خارق‌العاده مرا به کنارش می‌خواند و دستانم را در دست می‌گرفت.

امیدوارم بتوانم به گونه‌ای رفتار کنم که دخترم عمق عشق مرا درک کند و هیچ فرزندی در محبت مادرش به خود شک نکند، زیرا باید سال‌ها حسرت اشتباهش را بخورد.

مترجم‌:‌سحر کمالی‌نفر

منبع: parents magazine

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها