تصادف مرگبار- این داستان: ماجراهای کارآگاه شهاب (قسمت سوم)

ازدواج‌سوم

در شماره قبل خواندید مردی 2 زنه به نام یعقوب در یک تصادف عمدی کشته و سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری مسوول پیگیری این پرونده شدند. آن دو درمی‌یابند یعقوب به مردی رباخوار به نام کریم 100 میلیون تومان بدهکار بود و کریم او را به مرگ تهدید کرده بود. مرد رباخوار در بازجویی‌ها قتل را انکار می‌کند. بلیت اتوبوس و صورتحساب یک هتل نشان می‌دهد او روز قتل در رشت بود. مقتول با یک کارگر اخراجی به نام اصغر نیز بشدت اختلاف داشت اما اصغر بعد از بازداشت توضیح می‌دهد شب‌ها در یک فرش فروشی می‌خوابد و صاحب مغازه در را روی او قفل می‌کند، بنابراین زمان حادثه در مغازه محبوس بوده و نمی‌توانسته کسی را بکشد. تحقیقات به بن بست رسیده و کارآگاه که می‌داند یعقوب با 2 همسرش نیز اختلاف داشته، امیدوار است با بازجویی از آنها راز تصادف مرگبار فاش شود.
کد خبر: ۳۴۳۰۲۵

به ساعت کارآگاه 34 ساعت از قتل گذشته بود که جمیله ـ همسر اول یعقوب ـ را به اتاقش بردند.ستوان برگه‌های بازجویی را از قبل آماده و سوالات را با رئیسش مرور کرده بود.این بار او می‌خواست نقش اصلی را بازی کند و قرار گذاشته بودند تا وقتی ضرورتی پیش نیامده، سرگرد شهاب فقط تماشاگر باشد. جمیله زنی 40 ساله بود، تقریبا چاق، با قدی متوسط و صدایی خش‌دار که کمتر به لطافت‌های زنانه شباهت داشت. تنها نشانه‌ای که از عزادار بودنش خبر می‌داد، تور مشکی رنگی بود که به صورتش انداخته بود. او بر خلاف روز اول که خیلی ضجه و ناله می‌کرد، توانسته بود بر خودش مسلط شود و وقتی روبه‌روی 2 مامور پلیس نشست معلوم بود خودش را برای سین جیم شدن آماده کرده است برای همین سعی کرد وانمود کند در رفتار و گفتارش صادق است و قصد ندارد چیزی را لاپوشانی کند. او بدون ابراز تاسف یا پشیمانی پذیرفت با یعقوب بشدت اختلاف داشته و تمام ‌2‌هفته گذشته را با او قهر بوده است.

کشمکش‌های یعقوب و همسر اولش به سال‌ها قبل بر‌می‌گشت. جمیله باردار نمی‌شد و دوا و درمان هم جواب نمی‌داد. آنها پیش همه دکترهای شهر رفته و حتی از رمال و دعانویس هم کمک گرفته بودند اما هیچ کدام از این راه‌ها فایده‌ای نداشت. این وسط یعقوب هر از گاهی زیرآبی می‌رفت و خبرش گاهی به همسرش می‌رسید، سر آخر هم جمیله بو برد شلوار شوهرش 2 تا شده و او زنی بیوه را به عقد خودش درآورده است.

جمیله در تمام مدتی که داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کرد، یک دستمال نخی بنفش در دست راستش داشت و مرتب گوشه چشم‌هایش را با آن فشار می‌داد تا مبادا قطره اشکی روی صورتش بلغزد. او آن‌طور که خودش می‌گفت هیچ‌وقت از زندگی با شوهرش احساس رضایت نکرده و از طرفی به‌خاطر تفکرات سنتی خانواده‌اش هرگز به خودش جرات نداده بود به طلاق فکر کند. تلخی داستان زندگی زن میانسال ستوان را تحت‌تاثیر قرار داده، به‌گونه‌ای که او برای لحظاتی از یاد برده بود با یک مظنون به قتل طرف است و باید به جای آن‌که محو حرف‌های او شود و خودش را در اندوه و دردهایش شریک بداند به فکر آن باشد که مو را از ماست بیرون بکشد. شهاب همان‌طور که به صحبت‌های مظنون گوش می‌کرد برای پسرش فربد هم یک پیامک فرستاد و از او خواست شب زودتر به خانه برود، چون مادرش تنهاست و او به احتمال زیاد باید تا دیر وقت در اداره بماند. سرگرد عزمش را جزم کرده بود این پرونده را هر طور که شده همین امروز سر و سامان بدهد. او وقتی دید دستیارش در پرس‌و‌جو تعلل می‌کند و جوگیر شده، خودش پیشدستی کرد. سوالاتی که می‌پرسید ارتباط چندانی به قتل نداشت و بیشتر درباره حواشی زندگی یعقوب و جمیله بود. آن دو 21 سال قبل با هم ازدواج کرده بودند و مقتول 6 سال بعد از آن به فکر تجدید فراش افتاده و جمیله در تمام این سال‌ها سایه هوو را بر سرش احساس کرده و پذیرفته بود شوهرش یک شب درمیان به خانه برود.

ستوان داشت به این فکر می‌کرد که زندگی یعقوب هم به اندازه جمیله تیره و تار بود. یعقوب به عشق بچه‌دار شدن با زنی که خودش آن زمان پسری 5 ساله داشت ازدواج مجدد کرده و اتفاقا یک سال بعد صاحب دختر شده اما فرزندش در 2 سالگی در چاهی در حوالی مهریز افتاده و فوت شده بود.

حرف‌های جمیله به پایان رسیده بود و او هیچ مدرکی برای اثبات بی‌گناهی‌اش نداشت از طرفی سندی هم که او را قاتل معرفی کند در دست نبود به عقیده کارآگاه زنی که 15 سال 2 زنه بودن شوهرش را تحمل کرده بود دلیلی نداشت که یکباره به فکر کشتن همسرش بیفتد، البته این وسط یک اما وجود داشت. آن‌طور که جمیله می‌گفت او و هوویش اخیرا باخبر شده بودند، یعقوب به فکر افتاده زن دیگری را هم به همسری بگیرد. از وقتی این ماجرا رو شده بود، جمیله و هوویش نرگس بشدت با مرد میانسال به اختلاف برخورده بودند و مرتب دعوا و کشمکش داشتند، البته یعقوب می‌گفت هرگز قصد ازدواج مجدد ندارد ولی چند قطعه عکس نشان می‌داد او واقعیت را پنهان می‌کند. این عکس‌ها را پسرناتنی یعقوب گرفته و به دست مادرش و جمیله رسانده بود.

کارآگاه دلیلی برای فرستادن زن میانسال به بازداشتگاه پیدا نکرد برای همین به او اجازه داد برود، البته به این شرط که از تهران خارج نشود و هر وقت احضارش کردند خودش را بسرعت برق و باد به آگاهی برساند. سرگرد فقط به این تعهد جمیله اکتفا نکرد و به دو نفر از زیردستانش ماموریت داد زن را زیرنظر بگیرند و هر حرکت و رفتار مشکوک او را گزارش کنند.

بازجویی از نرگس به بعد از استراحتی کوتاه موکول شد و در این فاصله ستوان زیر کولر چشم‌هایش را روی هم گذاشت اما نتوانست چرت بزند، زیرا داستان زندگی جمیله چنان او را متاثر کرده بود که نمی‌توانست ذهنش را آزاد کند. وقتی نرگس روی صندلی هوویش نشست ظهوری تازه فهمید این زن هم در سیاه بختی دست کمی از جمیله ندارد.

شوهر اول نرگس وقتی پسرشان سعید یک سال بیشتر نداشته در یک تصادف در جاده چالوس ته دره رفته و کشته شده بود و او 4 سال تمام به تنهایی زندگی خود و پسرش را چرخانده بود. از تمام ارثی که همسر اول نرگس از خودش به جا گذاشته فقط یک مغازه به او و سعید رسیده بود که آن را به یعقوب اجاره داده بودند. آن مغازه همان کله‌پزی است که مقتول تا روز آخر عمرش در آنجا کار می‌کرد. نرگس برخلاف هوویش چندان تودار نبود و خیلی زود به هق‌هق افتاد:

یعقوب مستاجر من بود، وقتی پیشنهاد ازدواج داد با این که می‌دانستم همسر دارد قبول کردم چون بالاخره سعید به سایه پدر احتیاج داشت و از طرفی خانواده شوهر مرحومم خیلی مرا اذیت می‌کردند و اگر متاهل می‌شدم، می‌توانستم خودم را از آزار آنها نجات بدهم. آن زمان سعید بچه بود و فکر می‌کردم رابطه خوبی با یعقوب پیدا می‌کند اما هیچ وقت این اتفاق نیفتاد و من همیشه وسط دعواهای این دو نفر گیر می‌کردم.

یعقوب بعد از ازدواج با نرگس توانسته بود مغازه را به نام خودش بزند و سعید همیشه نسبت به این موضوع اعتراض داشت. بیشتر دعواهای پسر جوان و ناپدری‌اش هم سر همین موضوع بود. حرف‌های این زن کارآگاه را نسبت به پسر او بدبین کرد هیچ بعید نبود سعید به خاطر اختلافاتی که با مقتول داشت، وی را کشته باشد. سعید آن موقع روز باید در محل کارش می‌بود، یک بوتیک در خیابان ولیعصر، نرسیده به زرتشت. کارآگاه و دستیارش راهی آنجا شدند و پسرک را در حالی که سر قیمت یک شلوار 6 جیب دوخت ترکیه با مشتری چانه می‌زد، دیدند. سعید، ستوان را شناخت چون او را دیروز جلوی در خانه‌شان دیده بود. با اشاره ابرو از ظهوری خواست دست فرمانده‌اش را بگیرد و از مغازه بیرون برود، او هم چند دقیقه دیگر می‌آید. ستوان و کارآگاه خواسته پسر جوان را اجابت کردند و مشغول تماشای ویترین مغازه‌ها شدند. شهاب وقتی چشمش به قیمت لباس و شلوارها افتاد، مخش سوت کشید و تازه فهمید چرا فربد مرتب غر می‌زند و می‌گوید پول توجیبی‌اش به خرید کفش و لباس نمی‌رسد.

چند دقیقه بعد سعید خودش را به 2 مامور پلیس رساند و به جای سلام و علیک باب صحبت را این‌طور باز کرد: در خدمت هستم. کارآگاه سرتا پای مظنون را طوری برانداز کرد که گوشی دست سعید بیاید و بفهمد آنها برای گپ و گفت دوستانه آنجا نیامده‌اند. سعید وقتی اولین سوال ستوان را شنید و متوجه شد اوضاع پیچیده‌تر از چیزی است که تصورش را می‌کرد، دستش را پشت کمر ظهوری انداخت و او را به سمت پایین خیابان راهنمایی کرد تا به جای ایستادن جلوی ویترین و جلب توجه کردن، موقع قدم زدن صحبت کنند. سعید اعتماد به نفس بالایی داشت و رفتارش نشان می‌داد در مدیریت بحران نمره بالایی می‌گیرد. بدون این که خودش را ببازد ستوان را که احساس می‌کرد آشنایی بیشتری با او دارد، مخاطب قرار داد و گفت:من و یعقوب آبمان توی یک جوی نمی‌رفت.

او ارث پدرم را بالا کشیده بود و سهم مرا نمی‌داد از طرفی با داشتن 2 زن می‌خواست باز هم ازدواج کند. اول این را نمی‌دانستم تا این که او اشتباهی اس ام اسی را که برای معشوقه جدیدش نوشته بود برای من فرستاد. ظاهرا اسم آن زن سعیده است برای همین هم یعقوب اشتباه کرد. من هم تصمیم گرفتم ته و توی ماجرا را دربیاورم برای همین تعقیبش کردم و اتفاقا از او عکس هم گرفتم و عکس‌ها را به مادرم و جمیله نشان دادم.

سعید مختصر و مفید حرف می‌زد و سوال را با دقت گوش می‌داد، چند لحظه سکوت می‌کرد و بعد توضیحش را واضح و شفاف به زبان می‌آورد. کارآگاه او را جوانی منطقی تشخیص داد که بعید است دست به کارهایی مثل قتل بزند اما به هر حال بعضی شواهد باعث شده بود فعلا او هم یکی از مظنونان باشد. سعید وقتی اصل مطلب را از زبان سرگرد شنید، لبخند نرمی زد و گفت: این فرضیه شما یک اشکال کوچک دارد من رانندگی بلد نیستم تا حالا یک بار هم پشت فرمان ننشسته‌ام و اصلا نمی‌دانم ماشین را چطور باید روشن کنم. همه دوستانم هم این را می‌دانند و چون از رانندگی می‌ترسم خیلی وقت‌ها آنها به شوخی دستم می‌اندازند. به هر حال حق شماست که در این باره تحقیق کنید. 2 همکار آچمز شده بودند و جوابی برای سعید نداشتند برای همین از او خداحافظی کردند. به‌رغم میل سرگرد، ادامه تحقیقات به روز بعد موکول شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها