زهرا چاوشی از اهواز: میخواستم ازت تشکر کنم. بابت چی؟! خب واسه همه زحمتهایی که بهت میدیم؛ اما از یه رفتارت خیلی خوشم میآد. اونم اینه که وقتی میخوای حرفی بزنی یا جواب نامههای بروبچ رو بدی، حرفت رو میزنی اما جوری که نه نصیحته و نه شعار... همیشه برام جالب بوده. بخصوص جوابی که برای «بدون نام» نوشتی. بعضیا متوجه معنای حرفات نمیشن و مثلا برات مینویسن در مورد شعرم نظر سعدی و حافظ و مولانا رو نمیخوام، نظر خودت رو بگو... اشکال نداره. همینطوری ادامه بده. اونی که طالب باشه حتماً منظور رو میگیره. آخه اگه قرار به شعار و نصیحت بود که دور و برمون فراوونه اما کی بهشون گوش میکنه؟ در هر صورت خیلی خیلی ممنون که حتی کلمههات رو دقیق انتخاب میکنی.
الان اینا رو با کی بودی؟ با پاسخگوی بروبچ؟ بابا جون، حسام دووبرره که اینا رو خوند، ترکید، مُرد، بوووومممم... تیکههاش هم پرت شد اینور اونور، خلاص! در هر صورت از شما هم خیلی خیلی ممنون، وعده دیدار: مراسم ختم!
ساناز بخشی: ...وای که چقدر دلم برای روزهای دبستان تنگ شده. روزهایی که تنها دغدغهام توی زندگی، یه لباس تازه برای عروسکم بود. کاش میشد به اون روزها برگردم. آخه خیلی از بزرگ شدن میترسم.
جوجه تیغی: چرا ما آدما مردهپرستیم؟ چرا زمانی که یکی تو اوج فقر و تنگدستی احتیاج به کمک داره به دادش نمیرسیم؟ چرا وقتی مُرد، تازه یادمون میآد که فلانی هم بوده؟ سر مزارش مثل این مادرمردهها اشک میریزیم و حتی به روی خودمون هم نمیآریم که فلان روز احتیاج به یک قرون کمک ما داشت و ما کمک نکردیم؟ چرا؟ چراااا؟
ای بابا... آبجی جاااان... حالا چرا یقه منو گرفتی؟ داداش بر اعصابت مسلط باش. آخه همه که اینجوری نیستن. اصلا نخواستیم بیا این یک قرونی که دادی مال خودت!
سید میلاد اشرفی از ساری: آنان که هزینه گزاف تجربههای تلخ را خصوصاً در ایام جوانی میپردازند، همانهایند که میخواهند ره صد ساله را به شبی طی کنند؛ میانبرهایی که اکثر آدمها در یکی از پیچهای تند آن تاوان سختی برایش میپردازند. الگوهای ما که حالا نماد موفقیت برای ما هستند بهآسانی به جایگاه امروزشان نرسیدهاند. زیبائی همه پیروزیهای دنیا را سختیهای مسیرش شیرین میکند...
سهیلا 25 ساله:...
سرکار خانوم، این موضوعات، از حدود سواد من خارجه. تازه، توی همون حدود سوادی که داخله هم در حد اکابرم و در حدود جیم دو زبَر جَن و دو زیر جِن و دو پیش جُنّ! اگه بخوای میتونم نامهت رو بدم به مشاور خانواده ضمیمه، ایشون جوابتون رو بدن... هوم؟
زینب از بروجن: شخصیت ما از افکار و اندیشههای ما سرچشمه میگیره. افکاری که اگه ژرف و عمیق باشه با تأمل بیشتری همراهه و میتونه با موفقیت و کامیابی همراه باشه... میتونیم بر احساسات و عواطف خودمون کنترل کافی داشته باشیم و... درست تصمیمگیری و انتخاب کنیم. این اندیشههای ناب ما هستند که ما را به مرز روشن فکری میرسونند تا درک و فهم خودمون رو به همه چیز افزایش بدیم و آگاهانه دست به عمل بزنیم (پاسی جون اگه دفعه بعد خواستی بری حتماً یه فکر اساسی به حال ما بروبچ بکن و بعد تصمیم به رفتن بگیر...)
* اگه تصمیم با خودم بود و اختیار به دستم، سمعاً و طاعتاً و دستم مختارا! ولی تو را یاد باد که هیچ چیز همیشگی نبوَد و هیچ امر دائمی، نه! زرنگ آنک دم غنیمت شمارد و فرصت مغتنم. از این دم مغتنم، بهره خویش بیش گیر و پای پیروزی پیش بر. بوستان و گلستان حسامی! باب کلیدهای طلائی! صفحه 666 سه تا 6 داره الی آخر! و فیالحال تمّت!
* نوشتههاتون رو علاوه بر پست، میتونین به pasukhgoo@yahoo.com هم ایمیل کنین. من حروف فارسی ندارم و پینگیلیشم بهتره و این صووووبتام چیییییی؟... ندداریییییمممم!