حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سالها در ادارهای کار میکردم و زندگیام همیشه به یک منوال بود.
هنوز هم بعد از این همه سال، چهره ویلان را از یاد نمیبرم. در طول 30 سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم به یاد ویلان میافتم...
ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن.
روز اول ماه و هنگامی که از بانک به اداره برمیگشت، براحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن گذاشته بود.
ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز 15 ماه که پولش ته میکشید، نیمی از ماه غذای بیرون میخورد و سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه هم اندک غذایی از خانه. به هر حال گیج بود و سرخوش.
من 11 سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او 30 سال به همین نحو گذران کرده است. روز آخر که من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید. سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرفهای عادی، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمیکند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟
هیچ وقت یادم نمیرود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهرهای متعجب پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!
ویلان با شنیدن این جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدهای؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتهای؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتهای؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردهای؟
گفتم نه!
گفت: تا حالا همه پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدهای تا خوشحالش کنی؟
گفتم: نه!
گفت: اصلا عاشق بودهای؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا یه هفته از شهر بیرون رفتهای؟
گفتم: نه!
گفت: اصلا تا حالا زندگی کردهای؟
با درماندگی گفتم: آره،....نه،...نمیدونم!
ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین.
حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان تکهای کیک خامهای که در دست داشت، تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت که مسیر زندگیام را به کلی عوض کرد.
او پرسید: میدونی تا کی زندهای؟
جواب دادم: نه!
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.امروز روز جهانی آدمهای آشفته است.هر 60 ثانیهای را که با عصبانیت، ناراحتی یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یک دقیقه از خوشبختی است که دیگر به تو باز نمیگردد.
بدان که زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند و هیچ چیزی که باعث خنده ات میشود را رد نکن.
وقتی مرتب به فکر آینده و فرداهای بهتر باشی، امروز را هم از دست میدهی و آن فرداها را هم چون عادت کردهای در لحظه دیگری باشی، از دست خواهی داد. پس سعی کن زندگی را زندگی کنی!
پس مانند رودخانه جاری باش و تسلیم.
مترجم: سحر کمالینفر
منبع: shine.com
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....