در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
18 ساله بودم که ازدواج کردم و زندگی خوبی داشتم و هرگز کوچکترین مسوولیتی در زندگیمان به عهده من گذاشته نشده بود. در واقع شوهرم همیشه مثل یک ملکه با من برخورد میکرد و از من هیچ انتظاری نداشت. وقتی دخترم از شوهرش طلاق گرفت بیشتر از بقیه من ناراحت و افسرده شده بودم. دلم میخواست دخترم هم مثل خودم خوشبخت شود و از این که میدیدم کودکانش با سن و سال کمی که دارند از دیدن پدرشان و زندگی کردن با او محروم میشوند، غصه میخوردم. شوهرم خیلی کوشید تا با ورود دوباره دخترمان به خاطر همه چیز مانند گذشته پیش برود.
ما مستخدم داشتیم و همه کارهایمان را او انجام میداد و این بود که از این بابت مشکلی نداشتیم، اما از لحاظ روحی به شدت افسرده و غمگین بودم. بعد از مرگ شوهرم که ناگهانی و بر اثر سکته قلبی در خواب بود، کابوس واقعی من و دختر و نوههایم شروع شد. ما هیچ کداممان زندگی کردن را بلد نبودیم.» خانم کاترینا دیوید سون در 48 سالگی و با وجود داشتن 2 نوه به اتهام سرقت از بانک دستگیر و دادگاهی شده است.
دوربینهای مداربسته بانک چهره این خانم را در حالی که کلاهگیس بزرگی به سر دارد و صورتش را با عینک پوشانده، بخوبی نشان میدهد. در اولین دادگاه تشکیل شده برای این زن، او اعتراف کرد که به خاطر نداشتن پول هیچ راهی جز سرقت از بانک به ذهنش نرسیده است.
کار خلافی که به خاطر نداشتن تجربه و سن و سال بالا قادر به انجامش نبود و این مادربزرگ را به زندان فرستاد.
«وقتی شوهرم فوت کرد، ناگهان توفانی در زندگیام به پا شد. واقعا نمیدانستم چطور باید عهدهدار همه مسوولیتهای سنگین اداره زندگیمان باشم. ماه اول پس از مرگش زمانی که با انواع قبضهای آب و برق مواجه شدم، شوکه شده بودم. حتی نمیدانستم چطور و چگونه باید پول این قبضها را پرداخت کنم. شوهرم وکیلی داشت که تا حدودی به من کمک میکرد. چند ماهی را با کمکهایش سپری کردم، اما میدانستم که حضور او هم در زندگی ما دوامی نخواهد داشت. همینطور هم شد او بعد از چند ماه به من گفت که بهتر است راه زندگی کردن را خودم بیاموزم و دیگر حاضر نیست به خاطر هر مساله کوچکی همچون پرداخت قبوض مختلف تا خانه ما بیاید و کارهایمان را انجام بدهد. اوضاع دخترم از من هم بدتر بود. حالا میفهمیدم که وقتی شوهرش به ما گفت که دخترمان را لوس و بیقابلیت بار آوردهایم، منظورش چه بود. من و دخترم در اداره زندگی مستاصل و ناتوان بودیم تا این که کمکم مسائل مالی پیش آمد.»
به گفته کاترینا آنها بعد از مرگ دیوید سون تا ماهها براحتی زندگی میکردند. پسانداز معقولی که در بانک داشتند، مثل همیشه کفاف زندگیشان را میداد اما مشکل از آنجا شروع شد که کمکم این پولها تمام شد. خانه بزرگ و 3 طبقه آنها با مستخدمها و رانندهها هزینه زیادی داشت که اگر توانایی برنامهریزی نداشتند، خیلی زود همه چیز را از دست میدادند و این دقیقا همان اتفاقی بود که برایشان رخ داد. همه چیز از اخراج کارمندان و مستخدمان شروع شد و کار به جایی رسید که خانه را هم برای فروش گذاشتند. برگزاری مهمانیهای بزرگ در چند روز هفته هزینههای زیادی داشت که آنها حاضر نبودند از آن صرفنظر کنند و اوضاع روز به روز بدتر میشد. «حتی خواب هم نمیدیدم که دچار چنین وضعیت بدی بشوم. دخترم برای فرزندانش بیرویه خرج میکرد و عادت به پسانداز پول نداشت و من هم مثل او بودم به همین دلیل خیلی زود همه چیزمان را از دست دادیم. شوهرم پزشک روانشناس بود و درآمد خوبی داشت. به همین خاطر پس از مرگش هیچ پولی به طور ماهانه به ما نمیرسید و باید با هر چه که داشتیم، زندگی میکردیم.
فروختن آپارتمان و خودروهایمان راه چاره نبود. خیلی زود پولهایمان به هدر میرفت و مجبور بودیم به فروختن وسایل دیگری رو بیاوریم. من حتی کمکم جواهراتم را فروختم، اما باز هم کافی نبود.
همه چیزمان را داشتیم از دست میدادیم و دخترم به خاطر استرس بیپولی، رو به افسردگی میرفت. من که از او هم دستپاچهتر و بیمسوولیتتر بودم جز آن که راهی پیدا کنم تا حداقل یک هفته دوباره در پول غوطهور باشیم، چاره دیگری به نظرم نمیرسید. این داستان طولانی بعد از دو سال ما را به سیاهی کشاند.
سال دوم مرگ شوهرم بود که وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم همه زندگیای که سالها شوهرم برای من و دخترم فراهم کرده بود را به باد دادهام. همه پولها خرج تفریحات و ریخت و پاشهایی شده بود که کوچکترین ارزشی نداشتند. نوههایم را از مهدکودکهای گرانقیمت بیرون آوردیم و در کلیساها که بچههای عادی میرفتند، ثبتنام کردیم. اوضاع روزبهروز بد و بدتر میشد.» خانم کاترین بعد از فشارهای روحی شدیدی که از مرگ شوهرش متحمل شد به نوشیدن الکل روآورد. اعتیاد او به الکل بود که باعث شد تصمیماتش روزبهروز بدتر و اشتباهاتش بیشتر شود، دخترش بارها سعی کرد تا هر طور که شده مادرش را ترک دهد، اما بیفایده بود.
آنقدر غرق شده بود که نجات دادنش کار سختی به نظر میرسید. آنها 2 سال و نیم در خانه یک خوابه کوچکی که خواهر کاترین در قبال اجاره بسیار کم در اختیار آنها قرار داده بود، زندگی میکردند. کاترین تصور میکرد اگر پول داشته باشند، همه مشکلاتشان حل میشود و این بود که سرانجام به فکر سرقت افتاد.
«چارهای نبود باید هر طور که شده از بیپولی نجات پیدا میکردیم. دلم به حال دخترم و فرزندانش میسوخت که ناگهان از یک زندگی اشرافی به اتاقی تاریک و پر از سوسک رسیده بودند. یک شب در حالی که طبق معمول نشسته بودم و تلویزیون تماشا میکردم، ناگهان خبر دزدی از یک بانک را اعلام کرد. اخبارگو مدعی شده بود که چند خلافکار توانسته بودند در عرض تنها چند دقیقه و با تهدید اسلحه بیش از 50 هزار دلار پول نقد را به سرقت ببرند. آن لحظه به چیز دیگری جز داشتن آن پولها فکر نمیکردم و با خودم گفتم حتما من هم میتوانم از عهده این کار بربیایم. میخواستم حتی یک بار هم که شده، خودم را امتحان کنم تا ببینم آیا میتوانم از پس این کار پرهیجان بربیایم یا خیر. نقشه را با دخترم در میان گذاشتم و او مخالفت کرد، با این حال 3 روز بعد با تغییر چهره به یک بانک رفتم تا سرقت کنم؛ اما نمیدانستم این کارم مثل همه کارها و تصمیمات دیگر اخیر زندگیام اشتباه محض بوده است.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: