در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اینجا باغی بود که حالا شده بیمارستان. اینجا هم که سالها قبل، پیرمرد باغدار دامنم را پر کرد از زردآلوهای شیرین قرار است بشود مرکز خرید. وای که ما آدمها چقدر خودخواهیم.
ماهِ باران
ازشون پرسیدم! گفتن: «واقعبین باش نه احساساتی و جوزده! حیف که به جاده و خونه و کارخونه نیاز داریم ما آدمها»! خودت بگو ببینم، بیمارستان و مرکز خرید رو میشه وسط بیابون ساخت؟ (زیاد هم غصه نخور، علم داره با چنان سرعتی پیشرفت میکنه که بزودی یه دستگاه خیلی کوچیکتر از کامپیوترت نه تنها زردآلوهایی خوشمزهتر رو تو خونهت تحویلت میده، بلکه هر وقت هوس قدم زدن در دالان سبز درختها رو هم کردی میتونی کلاه سهبعدیت رو بذاری رو سرت و از دنیای واقعی هم بیشتر حالش رو ببری! من که آفتاب لب بومم ننه، ولی تو حواست باشه: اون زردآلوها هستهش هم خوردنیه... یهوخ نندازیشون دور!)
تمنّا
1-ببین امشب غزلهایم به پایت اشک میبارند/ و در اندوه احساسم تمنای تو را دارند/ ببین قربانی عشقت شده آن چشمهایی که/ به یاد عشق تو هر شب غزلخوانند و بیدارند.
2-غزل بارون چشماتو/ کسی جز چشم من فهمید؟/ کدوم چشمای نامردی/ نگاهت رو ازم دزدید؟/ غزل بارونه بارونه/ ببین چشمای من خونه/ برو اما بدون قلبم/ توی این کوچه میمونه/ تو میری بیتو این دنیا/ واسه قلبم یه زندونه/ غزل چشمامو باور کن/ ببین موندم تو ویرونه/ غزل دنیام اگه باشه/ بدون تو نمیمونه.سمانه مالمیر از قم
خوانندگان عزیز، لطفاً خودشونو کنترل کنن و زیاد احساساتی نشن. این جوون که میبینین درد دندونش خوب شده، به حرف اومده باز!
ساحل خوشبختی
(ما خواستیم در این رقعه، زیر نور شمعی که فقط دودش به چشمان مبارکمان میرود نه نورش، بر تن خسته و پارهپاره این کاغذ چیزی بنگاریم که مرهمی باشد برای دیگران... و چنین شد که پندی نگاشتیم برای آنان که با برخورد به هر مشکلی... خود را بدبختتر از دیگری میپندارند)
عزیزان من، اندیشه کنید که زندگی چون رودخانه است جاری، زلال و شفاف. مشکلات همان تختهسنگها و شن و ماسههایی هستند که بر سر راه این رودخانه قرار گرفتهاند و اگر بخواهیم به خاطر برخورد با هر کدامشان ناامید شویم و بایستیم، آبی راکد خواهیم شد که بزودی میگندد. پس جریان داشته باشید چون پس از این رودخانه به دریایی آرام و زیبا میرسید که در کنار آن ساحلی به نام خوشبختی قرار دارد و آن حق شماست اگر همت کنید.
(در خاتمه این رقعه، من باب هشدار بگوییم در صورت امتناع از چاپ سخنان گوهربارمان بشخصه شکایت خود را به سازمانهای امنیه، نظمیه و حتی انجمن حمایت از میرزا بنویسان خواهیم رسانید. والسلام)
روجا غریب از گرگان
غریبه جرجانی، عزیز دل والده، با آن داغ و درفش که بر مرقومه معلوم بود، زبانمان به حلقوم چسبید، چه چسبیدنی... چسبیدنی عظیما! عجالتاً اینبار پارتیبازی نموده چاپیدیم! عنایت فرموده دفعات آتی مضامینی نوتر و خوانندهپسندتر بفرستید. مرحمت عالی مستدام... از ما هم وسسسلااااااامممم!)
نیمکت
روی نیمکت پارک که مینشینم، تمام نگاهم سبز میشود. انگار شهری که سیاه و سفید بوده جای خودش را به یک رنگینکمان داده. از تماشای محیط اطرافم لذت میبرم؛ از این برگهای زرد کوچکی که زیر این درخت افتادهاند، تا آن دو کودکی که کنار هم تاب میخورند. اینجا حال و هوای دیگری دارم.
کاغذ و قلم را برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن: «روی نیمکت پارک که مینشینم، تمام نگاهم سبز میشود...»
فرید دانشفر
چیزی بگو... حرفی بزن...
باورت داشتم از روز نخست/ آمدی تا باشی/ و پر از شعر/ پر از همهمه بودی/ اما/ هیچ حرفی نزدی/ پر از گفتن دلداگیات/ پر از زمزمه عشق به دریا شدنت/ باز حرفی نزدی/ و فقط خندیدی/ خوب من/ میفهمم/ از دو چشمت همه حرف تو را/ بیکلام اینجا باش/ آخر اینجا بودن/ نیست محتاج صدا/ بودنت با دل من/ بیصدا هم زیباست.
محمد جواد جانفدا
دور بیحاصل
وقتی «بومرنگ» رو پرتاب میکنی یه مسیر دایرهای میره و اگه خیلی هم دور شه برمیگرده سر جای قبلی! انگار که یه نخ نامرئی بهش وصله یا شایدم راهش رو خوب پیدا نکرده یا از دور بودن زیاد ترسیده! یا دلش واسه کسی که پرتابش کرده، تنگ شده!
گاهی حس میکنم منم یه بومرنگم! به هر دلیلی از هر راهی که میرم برمیگردم سر خونه اول! تا کی این بازی ادامه داره... نمیدونم!
چسب زخم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: