دیدار ایادی با کدو قلقله‌زن

بنده هم شکایت دارم

این هفته ایادی دوباره سراغ ادبیات فولکلوریک رفته است. حالا شمایید و افاضات جناب ایادی که طبق معمول معلوم نیست آخرش به کجا ختم می‌شود. هر چقدر هم بهش می‌گوییم خب یک داستانی را نقد کن که تویش جک و جانور نداشته باشد، باز به خرجش نمی‌رود که نمی‌رود. این هفته هم رفته سراغ داستان کدو قلقله زن. خودتان که بخوانید همه چیز را می‌فهمید.
کد خبر: ۳۲۹۰۳۴

ایادی: خب دوستان عزیز! خوشحالم که این هفته هم در خدمت شما هستیم. این هفته می‌خواهیم درباره یک داستان بسیار عامیانه و فراگیر با شما صحبت کنم. داستان پیرزنی که به وسیله یک کدو حلوایی با نام مستعار کدو قلقله زن تردد می‌کرد و چه خوب هم تردد می‌کرد.

پیرزن: ننه اون مال قدیم ندیم‌هاست الان دور و زمونه عوض شده که!

ایادی: می‌دونم مادر جان! ما هم داریم راجع به قدیم ندیم‌ها صحبت می‌کنیم دیگه!

پیرزن: وااااا؟ حالا چرا راجع به الان حرف نزنیم ننه که؟

ایادی: آخه الان محلی از اعراب نداره
ننه جان!

پیرزن: ینی چی؟ ینی الان مهم نیست که؟

ایادی: ‌نه ننه جان. شما در اون زمان مهم بودی. بالاخره کلی خلاقیت به خرج دادی از دست شیر و خرس و ببر و این جور چیزها فرار کردی، اونم فقط به وسیله یک کدو حلوایی خب خیلی اتفاق مهمی افتاده دیگه!

شیر: آقا من همین جا اعلام برائت می‌کنم. اصلا آقا من شکایت دارم،‌ خیلی هم شکایت دارم... .

ایادی: اینو کی راه داد اینجا؟ بابا آخه این چه وضعشه. بعد هی می‌گن چرا داستان نقد نمی‌کنی؟ نمی‌گن واسه آدم خطر جانی داره. جناب شیر حالا شما خیلی خودت رو ناراحت نکن.

خرس: یعنی چی آقا مگه می‌شه ناراحت نشه؟ منم ناراحتم... .

ایادی: به‌به،‌ به‌به... .

گرگ: جسارتا بنده هم شکایت دارم.

ایادی: دوستان عزیز اشتباه نگیرید اینجا جلسه نقد و بررسی داستان است یک وقت فکر نکنید باغ وحشی،‌ چیزی... .

پیرزن: ننه اینا چی می‌گن که؟

ایادی: چه می‌دونم ننه جون. بیا مثل اون دفعه‌ای سرشون رو بکوبون به طاق دیگه!

شیر: لازم نکرده،‌ اصلا احتیاجی نیست کسی بخواد مارو دور بزنه شکایت بنده هم مربوط به همین قسمت داستان است.

ایادی: جسارتا به کدوم قسمت؟

شیر: به این که آقا جان شما به این پیرزن نگاه کن! انصافا مگه می‌شه اینو خورد؟ همه‌اش پوست و استخون!‌ آخه مگه من دیوانه‌ام بخوام همچین چیزی رو بخورم؟ در شان من نیست.

خرس: من هم همین طور.

گرگ: من هم همین طور.

ایادی: البته که شما صحیح می‌فرمایید... .

پیرزن: گوش نکن ننه. اینا از دماغ‌سوزیشون این حرف‌ها رو می‌زنن و گرنه همچین دندون تیز کرده بودن واسه من که... .

شیر: حالا دارم عصبانی می‌شم ها... .

ایادی: ای بابا ننه جون یک دقیقه زبون به دهن بگیر. ببین می‌تونی یه کاری کنی به جای شما ما رو میل کنند!

پیرزن: نترس ننه،‌ خودم همچین از معرکه در می‌برمت که... .

ایادی: با همون کدوتون اون وقت؟

پیرزن: کدو چیه ننه؟ یه بی‌ام‌و ایکس شیش گرفتم عین قند. البته رنگش، رنگ همون کدو حلوایی‌ام. نوستالژی داره برام ننه که... .

ایادی: خدایا صبر بده به من... .

شیر: به هر حال شما باید به شکایت ما رسیدگی کنید... .

ایادی: آقا من سر پیازم... ته پیازم... کجای پیازم الان؟

خرس: ما این حرف‌ها سرمون نمی‌شه.

ایادی: بابا من بیچاره می‌خواستم خیر سرم این داستان رو نقد کنم، برسم به اونجا که پیرزنه می‌ره خونه دخترش پلو می‌خوره، چلو می‌خوره مرغ و فسنجون می‌خوره... .

شیر و خرس و گرگ: خب؟

ایادی: هیچی دیگه،‌ خب به جمالتون،‌گفتم شاید به اونجا که رسیدیم بالاخره یه سفره‌ای، چیزی پهن شد ما هم نشستیم کنارش... چه می‌دونستم آخرش این جوری می‌شه... .

پیرزن: ننه دست پخت دخترم رو دیگه کی می‌خوره؟ خودم چند تا رستوران پیدا کردم غذاشون حرف نداره. بعدم فسنجون و پلو چلو چیه؟ بی‌کلاس! حالا بیف استروگانفی،‌ چیلی کان کرنه‌ای چیزی... .

ایادی: کلاسم ازت... .

شیر با نعره: بالاخره تکلیف ما رو روشن می‌کنید یا نه؟ دیگه داره اون روی شیرم می‌یاد بالاها!

ایادی: دوستان عزیز از این داستان نتیجه می‌گیریم که آدم بهتره بشینه توی خونه‌اش هیچ جا نره. چه کاریه؟ تا هفته بعد خداحافظ شما... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها