بعد از سلام

واقعا زندگی کنیم

جوان‌تر که بودم، به خودم می‌گفتم باید پیش از هر چیزی جوانی کنم تا بعد حسرت این روزها را نخورم. چند سال که گذشت دیدم نه از جوانی چیزی فهمیدم و نه از جوانی کردن. یعنی راستش را بخواهید این دو کلمه ساده برایم هیچ وقت تعریف شده نبود و نمی‌دانستم جوانی کردن چیست؟ به بزرگ ترها که می‌گفتم، اغلب موضع می‌گرفتند چون جوانی کردن برایشان بیشتر معنای کارهای خلاف و خارج از روال معمول زندگی را داشت، ولی من دنبال این کارها نبودم. نمی‌خواستم جوانی‌ام را پای مواد مخدر، یا آزار دادن پدر و مادرم خرج کنم.
کد خبر: ۳۲۷۷۳۲

 می‌خواستم برای خودم باشم. می‌خواستم کارهایی بکنم که هیچ‌کس نکرده است. سراغ اتفاق‌هایی بروم که در زندگی کمتر کسی افتاده است و به واسطه آنها بشوم یک آدم خاص. مثلا بروم دنبال دوچرخه‌سواری دور دنیا، یا کویرنوردی در صحراهای آفریقا. یک وقتی هم به سرم می‌زد که حتما از هیمالیا بروم بالا، ببینم دنیا از آن بالا چه شکلی است.

خلاصه خیلی به فکر این چیزها بودم اما خب، هیچ کدام نشد. همه‌شان آن قدر هدف‌های بزرگی بودند که برای رسیدنش شاید می‌بایست سه چهار جوانی را خرج می‌کردم. به خاطر همین بزرگتر که شدم، دیدم جوانی که نکردم هیچ، کل روزهایش را به حسرت هم گذرانده‌ام. این بود که شدم یک آدم عصبی مزاج شاکی از دست همه دنیا. هیچ وقت با خودم فکر نکردم چرا دست روی هدف‌هایی به این بزرگی گذاشته‌ام؟ هیچ وقت به خودم نگفتم شاید اشکال از هدف‌ها‌ست که این قدر بزرگ هستند نه من یا امکانات و شرایطی که در آن قرار دارم.

یک روز وقتی داشتم با یکی از دوست‌های دانشگاهم درباره این آرزوها و این که همه ناکام ماندند و جوانی نکردم صحبت می‌کردم، او چیزی گفت که همه زندگی ام را عوض کرد. گفت خب آدم‌حسابی دور دنیا را اگر نتوانستی با دوچرخه بگردی مگر همین ایران یا اصلا تهران خودمان را ازت گرفته بودند؟ صحرای آفریقا نشد، همین کویر مرنجاب خودمان مگر چه اش است؟ هیمالیا؟ حالا تو اول سری به همین دماوند یا اصلا سبلان خودمان می‌زدی... و من دیدم که‌ ای داد و بیداد عجب مفت باختم. واقعا چرا به فکر خودم نرسیده بود. من اگر عاشق دوچرخه‌سواری بودم خب چرا از همین محله و شهر خودم شروع نکردم؟ اگر عاشق کویرنوردی‌ام چرا سری به کاشان و یزد نزدم؟ خلاصه آن دوستم می‌گفت به نظرم تو عاشق سفر کردنی، ولی برای سفر کردن آن قدر باید و شاید می‌چینی که اصل ماجرا فراموش می‌شود. خلاصه چند ماهی هم به خاطر این که این چیزها چرا هیچ وقت به فکر خودم نرسیده، شاکی و عصبانی بودم، ولی بعد شروع کردم. تابستان به تابستان برنامه‌ریزی کردم و راه افتادم خیلی جاها را دیدم. با گروه‌هایی آشنا شدم که کویرنوردی می‌کردند یا غارنوردی. کلی دوست‌های خوب پیدا کردم و احساس می‌کنم واقعا دارم زندگی می‌کنم. اما هنوز هم هر وقت با خودم تنها می‌شوم از خودم می‌پرسم راستی چرا به فکر خودم نرسیده بود؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها