حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
میخواستم برای خودم باشم. میخواستم کارهایی بکنم که هیچکس نکرده است. سراغ اتفاقهایی بروم که در زندگی کمتر کسی افتاده است و به واسطه آنها بشوم یک آدم خاص. مثلا بروم دنبال دوچرخهسواری دور دنیا، یا کویرنوردی در صحراهای آفریقا. یک وقتی هم به سرم میزد که حتما از هیمالیا بروم بالا، ببینم دنیا از آن بالا چه شکلی است.
خلاصه خیلی به فکر این چیزها بودم اما خب، هیچ کدام نشد. همهشان آن قدر هدفهای بزرگی بودند که برای رسیدنش شاید میبایست سه چهار جوانی را خرج میکردم. به خاطر همین بزرگتر که شدم، دیدم جوانی که نکردم هیچ، کل روزهایش را به حسرت هم گذراندهام. این بود که شدم یک آدم عصبی مزاج شاکی از دست همه دنیا. هیچ وقت با خودم فکر نکردم چرا دست روی هدفهایی به این بزرگی گذاشتهام؟ هیچ وقت به خودم نگفتم شاید اشکال از هدفهاست که این قدر بزرگ هستند نه من یا امکانات و شرایطی که در آن قرار دارم.
یک روز وقتی داشتم با یکی از دوستهای دانشگاهم درباره این آرزوها و این که همه ناکام ماندند و جوانی نکردم صحبت میکردم، او چیزی گفت که همه زندگی ام را عوض کرد. گفت خب آدمحسابی دور دنیا را اگر نتوانستی با دوچرخه بگردی مگر همین ایران یا اصلا تهران خودمان را ازت گرفته بودند؟ صحرای آفریقا نشد، همین کویر مرنجاب خودمان مگر چه اش است؟ هیمالیا؟ حالا تو اول سری به همین دماوند یا اصلا سبلان خودمان میزدی... و من دیدم که ای داد و بیداد عجب مفت باختم. واقعا چرا به فکر خودم نرسیده بود. من اگر عاشق دوچرخهسواری بودم خب چرا از همین محله و شهر خودم شروع نکردم؟ اگر عاشق کویرنوردیام چرا سری به کاشان و یزد نزدم؟ خلاصه آن دوستم میگفت به نظرم تو عاشق سفر کردنی، ولی برای سفر کردن آن قدر باید و شاید میچینی که اصل ماجرا فراموش میشود. خلاصه چند ماهی هم به خاطر این که این چیزها چرا هیچ وقت به فکر خودم نرسیده، شاکی و عصبانی بودم، ولی بعد شروع کردم. تابستان به تابستان برنامهریزی کردم و راه افتادم خیلی جاها را دیدم. با گروههایی آشنا شدم که کویرنوردی میکردند یا غارنوردی. کلی دوستهای خوب پیدا کردم و احساس میکنم واقعا دارم زندگی میکنم. اما هنوز هم هر وقت با خودم تنها میشوم از خودم میپرسم راستی چرا به فکر خودم نرسیده بود؟
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....