نمیدانم در این منطقه خشکی زده اگر نخلها و درختهای مرکبات نبود باید دل مردم به چه خوش میشد. نمیدانم اگر سبزی مزارع اطراف هلیل رود نبود باید به چه امیدی زنده میماند. میخواستیم به مارز برویم، همان قلعه گنج، همان بشاگرد شمالی، همان مردمی که همسایههای ماشین ندیده جنوبیشان چند سال پیش در حالی که ترسیده بودند و جلوی ماشین شاسی بلند صدا و سیما علوفه میریختند تا بلکه رام شود و کاری به کارشان نداشته باشد.
مردم منطقه میگویند «مارز» آخر دنیاست مثل اینکه آنجا آسمان و زمین به هم میآید تا مردم را در چنگش بگیرد. میگویند مارزیها خیلی فقیرند و وقتی گروهی آمدند و از فلاکتشان فیلم گرفتند گروهی دیگر نگران شدند و فاششدن حقایق را به مصلحت ندیدند. آنها که به مارز رفتهاند تعریف میکنند که دیدن بچههای پابرهنه با کلی بیماری و یک دنیا گرسنگی با آن پاهای ترک خورده و شکمهای برآمده از سوءتغذیه چطور بیتابشان کرده و چطور از زندگی سیرشان کرده است. مردم از چاه دادخدا و رمشک هم چیزی جز فقر یادشان نمیآید. نمیدانم آنها که باید اوضاع مردم را رصد کنند دیدهاند که چطور زنها و بچههای رمشکی در آبهای آلوده رخت میشویند و بازی میکنند و اگر کم بیاورند از آن میخورند. نمیدانم برای کسی مهم است که بیماری پوستی داغ فلاکت بر بدن زن و مرد و پیر و جوان چاه دادخدا زده است و آنها با صبر فقط تحمل و تحمل و تحمل میکنند.
نمیدانم آنهایی که بیتفاوت از کنار خیلی چیزها میگذرند میدانند زیر کپر نشستن و نان خالی سفره را در قاتق هیچ زدن یعنی چه؟ اما این داستان امروز نیست، این حکایت همیشه مردم دورافتاده از پایتخت است، مردمی که فقیر به دنیا میآیند و فقیر زندگی میکنند و محروم میمیرند. ولی نباید اینطور باشد؛ مردم رمشک و چاه دادخدا و قلعه گنج و سرخ قلعه، بچههای گنجند. اینها همه چیز دارند، باران و آفتاب و زمین و گیاه و جاندار، ولی دستشان خالی است. اینها بچههای ثروتند ولی داغ محرومیت خوردهاند، اینها روی گنج راه میروند ولی شکمشان سیر نیست. نمیدانم چند سال دیگر باید بگذرد تا قلعه گنجیها و بچههای پابرهنهاش همانی بشوند که باید باشند ولی شاید بهتر باشد که همهمان تا آمدن آن روز، روزی صدبار روی کاغذ بنویسیم «محرومیت حق بچههای گنج نیست».