سمعاً و طاعتا... ولی خودمونیم، از شاعران قرن دوم بگییییییر تا همین قرن حاضر، الان که دارم مطالب صفحه رو آماده میکنم، هی مییان یه ویشگونی میگیرن و میرن، هی یه چی میگن تو این مایهها که: بهش بگو وزنش مشکل داره... بهش بگو قالب غزل بیشتر برای اشعار عاشقانه به کار میره، نه اینکه شاعر بخواد با غزل یه پاسخ فلسفی برای کودک فردا پیدا کنه...! شاعران قرون ماضیاند دیگه، چیکار کنم؟ ولی آخهاستاد ... تو این موهای زبون منو نمیبینی؟ هاااااااننن؟ باباجون، این شونصد بار: قبل از اینکه یه کاری بکنین، اول خووووووب راه و چاه و اصول و فروعش رو یاد بگیرین، نه وقتتون هدر میره، نه تلاشتون... آخه پس کوووووو این گوش شنواتون...؟ هااااااا؟ ( هاااااا؟چی میگی ؟ چیه هی سقلمه میزنی؟ خب بابا... فهمیدم... باشه... بیا: این یکی هم هی نیشگون میگیره و میگه بهش بگو بابا این پاسخگوی فلکزده برا پیشرفت بهتر و زودتر خودتون میگه! خب، گفتم، خوبه؟ ...کشت منو! ایششششش!)
رهی ثانی از شهر زندهها: حسی دارم/ لطیفتر از برگ گل/ شیرینتر از عسل/ زیباتر از روی عشق/ دلنشینتر از ترنم زندگی/ روشنتر از سپیدی برف/ زلالتر از آب/ ناتمامتر از ثانیههای ساعت روی دیوار/ و واقعیتر از لحظههای حال.
...ای باااااابااااااا... باز سقلمه زد! باز نیشگون گرفت! باز... (اِ... گوشمو ول کن!... آاااااییی! ...آییی!)
محدثه: ...لااقل یه خطی، نقطهای چیزی زیر نوشتهام بذار یا یه اتل متل توتولهای چیزی بنویس بدونم شعرم رو خوندی، بفهمم همین جور الکی ننوشتهام...
این خط ـــــــــ این هم نقطه. (هیههیههیه!) ...خوبه؟
ثانیهسوار: ...وقتی با خنده کسی میخندی و با گریهش تموم دنیا تو سرت خراب میشه، پس دلیل این گریههای شبانه چیه؟ دلیل این دلتنگیهای وقت و بیوقت چیه؟ فکر کنم مُخم تاب برداشته! آخه من و این همه دیوونگی؟ محاله! من رفتم هر وقت درست شدم برمیگردم.
بدون نام: همچون مرغکی بالشکسته یارای پروازم نیست. نگاه پر از اضطرابم در جستوجوی دستی است که مرا یاری دهد و چون بالی شود تا با آن پرواز را دوباره بیاموزم، اما دریغ، در این عصر قحطیزده نه دستی، نه بالی، نه یاریست. گویا مهربانان رخت بربستهاند... (امیدوارم از نوشته من اینطور برداشت نکنید که خیلی ناامیدم. برعکس، از دسته آدمهای امیدوارم...)
آه... کلئوپاترا... نخیرم... نه من، نه دِزدمونا، هیچکدوم، هیچوقت، هیچم یه همچی برداشتی نمیکنیم...! ولی خب، بخوای نخوای... این نوشتههه... همین برداشت رو به ذهن مییاره دیگه... گرفتی ما رو؟!!
میرعلی از کرمانشاه: زندگی با همه شادیهاش، غمهاش، چه خوب و چه بد، باز هم شیرینه و به قول معروف میچسبه! نوای خوش بلبل، صدای پای آب رودخونه، گریه یک بچه، قهقهه یک جوون، خنده یک پیرمرد و... هزاران صوت زیبای دیگه، یک بار به گوش میرسند و قابل تکرار نیستند. پس چه بهتر که در کنار هم بودن رو جشن بگیریم تا اون روز که از ته دل بگیم: یاد باد آن روزگاران، یاد باد.
محمد جواد جانفدا: دیشب باران آمد/ گویی پیامی داشت/ بوی تو را میداد/ با خودم گفتم:/ او خواهد آمد/ اما باز هم نیامدی/ من ماندم و چشمانم/ که در انتهای خیابان/ تو را جستوجو میکردند/ و پس از نیافتن تو/ چه مظلومانه گریستند و/ به خواب رفتند.
جوجه تیغی: سلااااااااام. تازگیها متنامو کم مینویسم که ببینم دوباره وسط صفحه جام میدی یا باید این آرزوی دوباره وسط صفحه بودن رو با تیغام خاک کنم...
علیکمسسسسلاااااااامممم... تازگیها متنای اولین پاراگراف زیر پستخونه رو نخوندی که ببینی چرا نمییای وسط صفحه؟ هوووومممم، پس یه بار دیگه بخون؛ نوشته: کوتاهی متن امکان چاپش رو بیشتر میکنه اما همهش که به کوتاهی نیس! چفت و بستش، حالا منظورش، یه گرهی از مشکل یکی وا کنهش... اووووو...وه! همه اینا شَرطه...!
گل آتش از تهران: همه جذابیت چاردیواری به صفحه بروبچ بود که اونم یک صفحه شده! چرا با این همه مخاطب، حجم این صفحه کم شده در حالی که باید به سلیقه خواننده احترام گذاشت؟ انتظار ما از شما جناب پاسخگو بیشتر از اینهاست. در ضمن میخواستم ببینم چرا نوشتههای [...] رو دیگه نمیچاپی؟
از من؟ از من چرا؟ الان خواجه حافظ شیراز هم دیگه از من هیچ انتظاری نداره! اینکه جذابیت چاردیواری به چیه هم به سر مبارک سعدی، از سرِ لطف و محبت و توجه شماست؛ ممنون. با چاپ نوشتههای دیگران من یکی که هییییییچ مشکلی ندارم ولی خب، خود اون دیگران باید نوشتههاشون رو بفرستن یا نه؟ نکنه توقع داری از خودم یه چی بنویسم و اسم اونا رو بذارم؟!! هان؟ جوابم به سیاوش منصور رو تو هم بخون.