سقوط مرگبار پیرمرد

ساعت 5 بعداز ظهر روز چهارشنبه 28 آوریل بود. ابر سیاهی در آسمان لمیده بود و باران با شدت تمام می‌بارید. کمیسر جانسون میکر از پشت پنجره نظاره‌گر خیابان شلوغ و پر رفت و آمد بود. باران از ظهر شروع به بارش کرده و شدت آن به حدی زیاد بود که باعث آب‌گرفتگی معابر شده بود.
کد خبر: ۳۲۶۴۸۶

کمیسر غرق در افکار خود بود که ناگهان صدای زنگ تلفن در فضای ساکت اتاق کارش طنین‌افکن شد. از آن سوی خط از مرکز فرماندهی پلیس به او گزارش داده شد که پیرمرد 80 ساله‌ای به نام آندره لورا در اثر سقوط از پله‌های آپارتمانش در منطقه فرستو، خیابان 91 شرقی به شدت مجروح و قبل از انتقال به بیمارستان بر اثر ضربه مغزی جان سپرده است.

کمیسر نگاهی به ساعتش انداخت و به طرف منطقه فرستو که در شرق شهر در کنار رودخانه پر آب جونیور قرار داشت حرکت کرد. در آن ساعت بعدازظهر خیابان‌ها بسیار شلوغ بودند.
به‌خصوص این که باران هم‌چنان با شدت می‌بارید. بارش باران به حدی زیاد بود که مغازه‌ها و رستوران‌ها خلوت بودند و مردم به هر نحو سعی داشتند خود را به خانه برسانند.

کمیسر پس از حدود 50 دقیقه رانندگی در خیابان‌های شلوغ به شرق شهر و به محل حادثه رسید.

ساختمان 121 در خیابان 91 شرقی در منطقه فرستو، یک ساختمان 7 طبقه بود. به علت بارندگی شدید، مقابل ساختمان محل حادثه شلوغ نبود. دو خودرو پلیس، آمبولانس، دو مامور پلیس در مقابل ساختمان دیده می‌شدند. در ضلع غربی ساختمان یک پارک زیبا با زمین بازی تنیس، فوتبال، ‌والیبال و بسکتبال دیده می‌شد که البته کاملا خلوت بودند.

کمیسر وقتی از خودرویش پیاده شد سوز سردی را احساس کرد که تمام بدنش را به لرزه درآورد. باران و سوز سرما خیابان را کاملا خلوت کرده بود. کمیسر عرض خیابان نسبتا پهن 91 را پیمود و به سرعت وارد ساختمان شد. گروهبان ریچارد، مامور کلانتری منطقه که در جلوی در ایستاده بود، کمیسر را خوب می‌شناخت. او با دیدن کمیسر احترام نظامی گذاشت و گفت: حادثه در راه پله طبقه 6 و 7 رخ داده است، متاسفانه آسانسور ساختمان خراب شده و می‌بایستی از پله استفاده کنید.

کمیسر نگاهی به راه پله تنگ و نسبتا تاریک ساختمان انداخت، لبخندی زد و شروع به بالا رفتن از پله‌ها کرد. ساختمان 121 به صورت  2‌واحدی بود که درهای هر طبقه روبروی هم باز می‌شدند. آسانسور ساختمان از دیروز خراب شده بود و تاکنون هیچ اقدامی برای درست کردن آن انجام نشده بود.

به نظر می‌رسید که ساختمان بسیار کم تردد و خلوت است. کمیسر به آرامی پله‌ها را یکی پس از دیگری طی کرد. وقتی به طبقه 5 رسید ماموران پلیس را مشاهده کرد که در حال تحقیق و بررسی بودند. کمیسر وقتی به طبقه 6 رسید، روی پاگرد این طبقه با جسد خون‌آلود پیرمرد بیچاره روبرو شد که در خون خود درغلتیده بود. دور سر پیرمرد خون پخش شده بود. همچنین رد باریکی از خون از سر پیرمرد شروع و چند متری امتداد داشت. سرگرد استوارت، رئیس کلانتری و  2 مامور پلیس در حال بازرسی و بررسی صحنه بودند. روی پله‌های منتهی به طبقه 7 نیز لکه‌های خون دیده می‌شد. ظواهر امر نشان می‌داد پیرمرد در اواسط پله‌های طبقه 7 سقوط و پس از
غلتیدن روی چندین پله در پاگرد طبقه 6 افتاده است. سر مقتول رو به شمال بود. در کنار آن و در میان قطرات خون کلاه پشمی و تقریبا به فاصله یک متر چتر وی دیده می‌شد.

کمیسر به دقت به بررسی چتر و کلاه پیرمرد پرداخت. اثری از خیسی دیده نمی‌شد. کمیسر پس از این که به دقت تمام زوایای صحنه را از نظر گذراند به بررسی وضعیت جسد پیرمرد پرداخت. آثار شکستگی در چند نقطه سر پیرمرد دیده می‌شد. بخصوص پشت سر او که به نظر می‌رسید در اثر برخورد با پله‌ها ایجاد شده بود.

پیرمرد یک کاپشن آبی رنگ، شلوار کتان سرمه‌ای، کفش اسپرت و پیراهن راه‌راه سفید به تن داشت. هیکل مرد تقریبا چاق بود و همین چاقی باعث شده بود که با شدت بیشتری با پله‌ها برخورد کند و جراحات وارده عمیق‌تر شود.

کمیسر در بررسی‌های دقیق که از جسد پیرمرد و صحنه حادثه انجام داد پی برد که مقتول رو به صورت سقوط کرده و در اثر برخورد سرش با پله‌ها دچار خون‌‌ریزی شدید شده و جان سپرده است. اگر این فرضیه درست باشد، پیرمرد بیچاره هنگام پایین رفتن از پله‌ها سقوط و مرگ دلخراش را به آغوش کشیده است. کمیسر پس از این که به دقت همه زوایای صحنه را از نظر گذراند، گوش به گزارش سرگرد استوارت سپرد. وی که سال‌ها در منطقه خدمت کرده بود در قسمتی ازگزارش خود گفت: ساعت حدود 30‌/‌16 بود که همسایه‌ها با ما تماس گرفتند و گزارش دادند که پیرمرد 80 ساله‌ای به نام آندره لورا بر اثر سقوط از پله‌ها بشدت مجروح شده است و نیاز به کمک دارد. بلافاصله موضوع را به گشتی‌ها اعلام کردیم، دقایقی بعد گشت شماره 3 ما در محل حاضر شد. قبل از ماموران ما، اورژانس هم در محل حاضر شده بود اما متاسفانه کاری از دست هیچ کس برای نجات پیرمرد ساخته نبود. او قبل از رسیدن نیروهای امدادی جان سپرده بود. از آن جا که ماموران ما تشخیص دادند علت سقوط پیرمرد مشکوک می‌باشد، برای همین، صحنه حادثه تحت کنترل درآمد و ما هم خودمان را به اینجا رساندیم و بررسی‌ها و تحقیقات را پیرامون این سقوط دردناک و در عین حال مشکوک شروع کردیم.

سرگرد استوارت در مورد پیرمرد گفت: وی 80 سال سن داشت و بازنشسته یک بانک بزرگ است. او 2 سال پیش همسرش را از دست داد و از آن به بعد تقریبا تنها زندگی می‌کرد. البته یک مستخدم دارد که هفته‌ای 2 ـ 3 بار به اینجا آمده و کارهای پیرمرد را انجام می‌داد.

رئیس‌ کلانتری منطقه ادامه داد: آندره لورا تنها یک دختر دارد که در ایالت دیگری زندگی می‌کند و گهگاه سری به پدرش می‌زند. البته اسکات کاس، برادرزاده مقتول بسیار زیاد به عمویش سر می‌زده است و همین او بوده که سقوط عمویش را دیده و گزارش کرده است.

سرگرد استوارت یادآور شد: در تحقیقاتی که از همسایه‌ها انجام دادیم، معلوم شد که مقتول بسیار کم‌آزار، فوق‌العاده مودب و سرش به کار خودش گرم بوده. گاهی دوستانش به دیدارش می‌آمدند و با هم گپ می‌زدند؛ به طوری که همسایه‌ها از او راضی بوده و احترام خاصی برایش قائل بودند.

وی خاطرنشان کرد: آندره‌ لورا وضع مالی خوبی داشته و حقوق خوبی می‌گرفته است، ضمن این که خود سهامدار بانکی که کار می‌کرده هم بوده است. او به اقوامش بخصوص برادرزاده‌اش کمک مالی می‌کرده و شاید علت این که اسکات کاس، برادرزاده‌اش بسیار مراقب او بوده، به خاطر همین کمک‌های مالی‌اش بوده است.کمیسر پس از شنیدن گزارش سرگرد استوارت چند سوال از او کرد و سپس پله‌ها را طی کرد و وارد آپارتمان بزرگ و زیبای پیرمرد شد. با این که اکثر وسایل داخل خانه قدیمی بودند؛ اما بسیار زیبا و مرتب تزیین شده بودند. جای جای خانه پر از اشیای قیمتی و باارزش بود.

هیچ اثری از بهم‌ریختگی دیده نمی‌شد و همه چیز بظاهر مرتب و منظم بود. در گوشه سالن بزرگ و مجلل آپارتمان، جوانی قدبلند و چهارشانه در حالی که زانوی غم در بغل گرفته بود، نشسته و به نقطه‌ای مبهم خیره شده بود. سرگرد استوارت، جوان غم‌گرفته را اسکات کاس، برادرزاده پیرمرد معرفی کرد. کمیسر پس از اظهار تاسف از مرگ ناگهانی پیرمرد از اسکات کاس خواست آنچه را که اتفاق افتاده است را بدقت توضیح دهد. اسکات کاس در حالی که صدایش می‌لرزید، به کمیسر گفت: قبول مرگ عموی مهربانم بسیار سخت و دشوار است. او به من بسیار لطف داشت. برایم مثل پدر بود و نمی‌دانم چگونه با مرگ او کنار بیایم.

وی ادامه داد: پس از این که 9 ماه پیش پدرم را از دست دادم، عمویم در حق من پدری کرد. البته این کار او به خاطر این بود که خودش را مدیون پدرم می‌دانست؛ چراکه هرچه داشت از سایه پدرم بود، بخصوص این که ارثیه پدرم را به نوعی به نام خود کرده بود که البته همین امر هم باعث دلخوری پدرم شده بود و به نوعی باهم درگیر بودند؛ اما بعد از مرگ پدرم، عمویم به یکباره دگرگون شد و تلاش کرد گذشته را جبران کند. برای همین نسبت به من و برادرم اسمیت بسیار محبت کرد؛ اما متاسفانه اجل مهلتش نداد و امروز جان سپرد.

اسکات در مورد حادثه گفت: ساعت حدود 20 /4 بعدازظهر بود. من در زمین مجاور ساختمان در حال بازی تنیس بودم. عمویم را دیدم که از خرید برمی‌گردد. برایش دست تکان دادم. لبخندی زد و گفت: خسته نباشی.

بعد هم وارد ساختمان شد. چند دقیقه بعد که 10 دقیقه بیشتر طول کشید بازی را تمام کردم و رفتم سری به عمو بزنم. متاسفانه آسانسور خراب بود. البته یکی دو روز است که آسانسور خراب است. بناچار باسرعت از پله‌ها بالا رفتم همین که به پاگرد طبقه 6 رسیدم با جسم‌ خون‌آلود عمویم روبه‌رو شدم که غرق در خون بود. او هنوز زنده بود و نفس می‌کشید. سعی کردم کمکش کنم. اما بشدت خونریزی داشت. شروع به داد و فریاد کردم. تعدادی از همسایه‌ها بیرون ریختند. بعد هم با عجله اورژانس و پلیس را خبر کردیم. اما متاسفانه درست در لحظاتی که کمک‌های اولیه رسید او جان سپرد و برای همیشه چشم از جهان فروبست.

اسکات‌ کاس که لباس گرمکن طوسی‌رنگ تمیزی به تن داشت و موهای مجعد خود را بالا زده بود در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود افزود: اگر چند دقیقه زودتر رسیده بودم، عمویم الان زنده بود او بیماری تنفسی داشت. احتمالا موقع بالا رفتن تعادلش را از دست داده و سقوط کرده است.

اسکات نفس عمیقی کشید و ادامه داد: هنوز هم باورم نمی‌شود که پیرمرد مهربان جان سپرده است. ای‌کاش همان موقع که او را موقع ورود به ساختمان دیدم بازی را تمام می‌کردم. شاید می‌شد جلوی این حادثه را بگیرم به همین خاطر هم خودم را سرزنش می‌کنم و گناهکار می‌دانم.

کمیسر در مورد شغلش از او پرسید. اسکات جواب داد:

فعلا بیکار هستم و وقتم را بیشتر به تفریح و ورزش می‌پردازم.

کمیسر نیم‌ساعتی از او بازجویی کرد. و آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر بدقت مرور کرد. سپس دستور دستگیری اسکات کاس را به جرم قتل عمد عمویش صادر کرد.

کمیسر معتقد بود که پیرمرد از پله‌ها سقوط نکرده بلکه اسکات مرگ او را رقم زده است.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر چگونه متوجه این صحنه‌سازی شد. اگر داستان را بدقت بخوانید متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها