فرزین در خانهای اجارهای در جنوب شهر همراه خانوادهاش زندگی میکرد. پدر او تعمیرکار است و با درآمدی معمولی سعی داشت خانوادهاش را حفظ و از آنان مراقبت کند. فرزین میگوید: «بزرگترین دلخوشی پدرم من بودم. از این که میدید درسخوان و سر به راه هستم خوشحال و راضی بود . من در مدرسه شاگرد خوبی بودم و بیشتر نمراتم بالای 18 بود».
با وجود این که فرزین برای تحصیل تلاش زیادی میکرد در کلاس سوم راهنمایی مدرسه را ترک کرد. او توضیح میدهد: «سن و سال زیادی نداشتم، اما میخواستم کمک خرج خانوادهام باشم برای همین بعد از ظهرها در یک پمپ بنزین، بنزین میفروختم. یکی از مشتریانم که چند بار از من خرید کرده مردی به اسم میلاد بود، همان چند ملاقات زمینهای شد تا با هم بیشتر آشنا شویم».
فرزین در یکی از این ملاقاتها از میلاد درباره شغلش سوال کرد و اتفاقا مرد جوان حقیقت را به او گفت. متهم میگوید: «میلاد به من گفت سارق است. پرسیدم چه میدزدد جواب داد هرچه پیش بیاید. نمیدانم چرا با وجود این که میدانستم این مرد مجرم است از او خوشم آمد و به دوستیام با وی ادامه دادم. بالاخره میلاد یک روز مرا با خودش برای سرقت برد».از همان روز بود که انحراف فرزین از مسیر اصلی زندگیاش شروع شد، او که آن زمان پسری کمسن و سال بود و تجربه کافی برای زندگی نداشت، تحت تاثیر میلاد جرایمش را آغاز کرد. او توضیح میدهد: «چند دفعهای که با میلاد برای سرقت همراه شدم دیگر این کار برایم عادی شد. کمکم از درس و مدرسه هم فاصله گرفتم و بالاخره ترکتحصیل کردم».
پدر فرزین با ترکتحصیل پسرش بشدت مخالف بود، اما فرزین اصرار داشت که بهتر است به جای رفتن به مدرسه وارد بازار کار شود و شغل و حرفهای را بیاموزد. او سرانجام حرف خودش را به کرسی نشاند، اما حرفهای که فرا گرفت همان دزدی بود: «من و میلاد بیشتر موتورسیکلت سرقت میکردیم البته گاهی اوقات دزدیهای دیگری مثل موبایلقاپی هم انجام میدادیم . هروقت موتورهای مسروقه خراب میشد یا جایی برای نگهداریشان نداشتیم آنها را کنار خیابان رها میکردیم».
سرقت باعث شد فرزین در نوجوانی پول خوبی به دست آورد و همین موضوع طمع و وسوسهاش را بیشتر کرد. او میگوید: «من بیشتر پولم را خرج تفریح و خوشگذرانی میکردم این کار لذت زیادی برایم داشت».
آن طور که فرزین تا به حال توضیح داده در خانوادهای منسجم زندگی میکرده و این طور نبوده که والدینش از اوضاع و احوال او خبر نداشته باشند، پس چطور هیچ کس به دوستی او با مردی خلافکار اعتراض نکرد و مانعاش نشد؟ متهم سوال را این طور جواب میدهد: «در خانه از میلاد زیاد تعریف میکردم، اتفاقا پدرم به دوستی ما حساس شده بود و من چندبار میلاد را به خانهمان بردم تا پدرم با او آشنا شود میلاد ظاهر موجه و فریبندهای داشت بههمینخاطر پدرم در دوستی ما اشکالی ندید . هر وقت هم که پول زیادی پیشم بود و پدرم میپرسید آن را از کجا آوردهام میگفتم پول میلاد نزد من امانت است».
به این ترتیب جسارت جرم در پسر نوجوان بیشتر و بیشتر شد تا این که او تصمیم گرفت خودش به تنهایی سرقت کند. او آن روز بعد از مدتی پرسه زدن در کوچه پس کوچهها یک خودروی پراید را برای دزدی انتخاب کرد. خودش درباره آن روز و نحوه دستگیریاش میگوید: «پراید را دزدیدم، اما هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که ماموران سر رسیدند و به من مشکوک شدند . دستور ایست دادند، من سعی کردم فرار کنم برای همین سرعتم را زیاد کردم که یکدفعه ماموران تیر هوایی شلیک کردند آنقدر ترسیدم که با یک ماشین دیگر تصادف کردم و مرا دستگیر کردند».
تجربه زندان فرزین را به خودش آورد و متوجه اشتباهات گذشتهاش شد. او میگوید: «فعلا در زندان درس میخوانم و کلاس ورزش میروم ، پدرم هم دنبال کارهایم است تا زودتر آزاد شوم. بعد از آزادی دیگر سراغ خلاف نمیروم. درس میخوانم و تلاش میکنم خطاهایم را جبران کنم».
مریم عفتی