این مکانها در قالب کلیسا، پیادهرو، مکانهای تاریخی، خلیج، ساحل، پل، زیرگذر و... بهطور ادواری در فیلمها مورد استفاده قرار میگرفت و گاهی حتی حس کنجکاوی تماشاگر را برمیانگیخت. ممکن بود تماشاگری به فرانسه یا سانفرانسیسکوی ایالات متحده نرفته باشد، اما تماشای آثار ژان پیر ملویل یا «سرگیجه» هیچکاک، این مکانها را چنان پیش چشم او میگذاشت که انگار با آنجا آشناست. برای عدهای هم این پرسش شکل میگرفت مبنی بر این که این جاها که به عنوان لوکیشن فیلمها مورد استفاده قرار میگیرد، کجا هستند؟ یا از سوی دیگر این سوال ایجاد میشد که چرا مثلاً در آثار سینمای هند، شهرهایی مثل بمبئی و یا دهلی بدانگونه که هستند دیده نمیشوند؟ یا اگر کسی فیلمهایی از سینمای مصر دیده، نام کدامیک از شهرهای این کشور باستانی را در حافظه دارد؟
شهر در آثار وسترنهای کلاسیک به جایی اطلاق میشد که در آن خیابانی خاکی وجود داشت و افراد از آن با درشکه یا سوار بر اسب یا پیاده عبور میکردند. در مکانی مشخص کلانتر و معاونش مستقر بودند و قاضی و دادگاهی وجود داشت و البته هتلی با مهمانانش، بانک و مشتریهایش و نامهایی مثل آتلانتاسیتی، تگزاسسیتی، کانزاسسیتی و... که تماشاگران کشورهای مختلف با همه این نشانهها و اسامی آشنا بوده و هستند. در سینمای ایران نیز از سالها پیش تلاشهایی برای معرفی شهر در فیلمها صورت گرفت. مثلاً با فروکش کردن تب و تاب فیلمهای روستایی که در موضوعها و مضامینشان، بیهیچ دلیل مشخصی، شهر و شهرنشینی تقبیح میشد و شهروندان به عنوان موجودات بدجنسی به نمایش گذاشته میشدند، رفتهرفته نگاه معقولانهتری به این پدیده شکل گرفت. در فیلمهای روستایی، زمانی که قهرمان داستان به شهر (تهران) میآمد، کارگردان با نمایش نمادهای این شهر (پارکشهر، گوشهوکنار میدان بهارستان، توپخانه، فردوسی، مجسمه شیرهای باغ سنگلج و...) سعی در نفی قواعد و ضوابطی داشت که بر فرهنگ شهرنشینی حاکم بود. شهر بزرگی مثل تهران با آن همه محله و میدان و خیابان، با حرکت چرخشی دوربین، در نقطهای از بهاصطلاح شهر، و چند نما از آدمهایی که در این مکانها میپلکیدند، به نمایش گذاشته میشد. این روند همواره در فیلمها ادامه داشت و پیوسته یکی از ایدههای دمدست و سهل و آسان، و در عین حال موفق و عامهپسند در راستای تقبیح شهر و شهرنشینی بود. یعنی کل تهران با آن همه گذشته و زیبایی و وسعت، محدود به چند مکان مشخص میشد که در فیلمها نشان میدادند.
بسیاری از فیلمسازان در آثارشان، به تبعیت از یکدیگر، از آدمهای شهری موجوداتی شیطانصفت و فاقد عواطف انسانی ترسیم میکردند و چنان در شرورنمایی این تیپها اغراق میکردند که ممکن بود یک روستایی سادهلوح با دیدن این فیلمها تصور کند شهر جایی است انباشته از گرگها و پلیدیها. و بدیهی است که چنین فیلمهایی بر شناخت حتی جزیی سازندگانشان از شهری مثل تهران گواهی نمیدادند. در این فیلمها، حتی اگر چنین مضمون تند و تیزی هم نداشتند، شهر صرفاً جایی است برای وقوع حوادث، و اصلاً نمیتوان تصور کرد که شخصیتی به نام شهر وجود دارد (مثل نیویورک در آثار مارتین اسکورسیزی یا رم در فیلمهای فدریکو فلینی). آنهایی هم که کمی متفاوتتر فیلم میساختند، شهر را خلاصه میکردند به چند تا عکس از هتل هیلتون، لالهزار و پیکره فرشته عدالت در کاخ دادگستری. سوال اینجاست که آیا نمایش کارتپستالگونه این تصاویر کمکی به معرفی یک شهر و شناساندن هویت آن میکند یا نه؟ اصلاً تعریف درست شهر در آثار سینمایی چیست؟ شهر کجاست؟ شهروند کیست؟ و فیلم شهری یعنی چی؟ آنچه مسلم است، شهر آنی نیست که در پلاتوها و استودیوها با ساختن دکورهای مقوایی به تماشاگران معرفی و شناسانده میشود. سالها شخصیتها و تیپهایی در فیلمها به عنوان شهروند معرفی میشدند که ما در زندگی واقعیمان کمتر با مشابه آنان روبهرو بودیم.
شهر در سینما
نمایش «طهرانتهران» بار دیگر ما را با این پرسش روبهرو میکند که تا چه اندازه توانستهایم شهر را در آثار سینماییمان به عنوان مکانی با هویت نشان دهیم. یکی از بهترین فیلمهای سالهای اخیر سینمای جهان، «در بروژ» نام دارد که قهرمانان آن به این شهر قدیمی و با معماری درخشان بلژیک تبعید میشوند. وودی آلن تا سالها، همه فیلمهایش را در نیویورک میساخت و اکنون هم که در اروپا فیلم میسازد، شهرداران شهرهایی مثل بارسلون یا پاریس از کار کردن او در کشورشان و آن شهر مورد نظر بسیار استقبال میکنند. چون میدانند که در دنیای فیلمسازانی اینچنین، شهر جایگاه ویژهای دارد.
فیلم داریوش مهرجویی تماشاگر را همراه شخصیتها میکند تا به گوشه و کنار شهر تهران سرک بکشند و از خود بپرسند که چه شناختی از مکانی که در آن زندگی میکنند دارند. آیا تا پیش از فیلم مهرجویی، لحظهای به این فکر کرده بودیم که میتوان از کاخ گلستان، موزه آبگینه، حرم شاهعبدالعظیم یا بازارهای قدیمی، نه فقط برای رفع نیاز، که برای بازدید و تفریح هم استفاده کرد؟ همه این نمادهای هویت شهر، معماری قدیم و اصالت دیرین در اطراف ماست اما کمترین توجه را به آن داریم. چند سال پیش بهروز افخمی با ساخت «گاوخونی» در شناساندن معماری و شهر اصفهان تلاش کرد، همچنان که سالها پیش از آن، مرحوم جلال مقدم در «فرار از تله» شهر دزفول را به بهترین شکل به تصویر کشیده بود.
سالهاست که کشورهای صاحب سینما، از فیلمسازان خود و دیگر ملل میخواهند تا فیلمی درباره شهرهای مهمشان بسازند. مجموعه «نیویورک» و «پاریس دوستت دارم» دو نمونه شاخص از این سفارشها هستند که مجموع فیلمهای کوتاهی را شامل میشود که فیلمسازان معتبر بینالمللی درباره این دو شهر بزرگ ساختهاند.
اپیزود اول «طهرانتهران» ساخته داریوش مهرجویی با این نیت ساخته شده که میتوان با وجود مشکلات فراوان در شهر تهران، با همه شلوغی و آلودگیاش، یکدیگر را دوست داشت و به همنوع خود کمک کرد. اما فیلم مهدی کرمپور چندان ربطی به تهران ندارد و دغدغه گروه جوان موسیقی میتواند در هر شهر دیگری اتفاق بیفتد.
سالها پیش رضا بهرامینژاد مستندی ساخته بود درباره یک گروه موسیقی که نمیدانند در شهر انزلی کجا باید تمرین کنند و کجا کنسرت برگزار کنند. پس این مشکل مختص تهران نیست. ضمن این که در فیلم کرمپور اتوبانها و پاساژها و مکانهای امروزی تهران به معرض دید گذاشته میشود و تنها صحنهای که در آن عمارتی سنتی را میبینیم، جایی است که پدر دگم دختر (که کوالالامپور را کولالامپور میگوید) او را از ادامه فعالیت موسیقی منع میکند.
به این ترتیب با وجود تلاش مهرجویی در نمایش بخشی از معماری کهن تهران، اما فیلم او کشش لازم را برای جذب تماشاگر ندارد و نوع شخصیتپردازی پیرمردها و رابطه آنان با زوج جوان و بیخانمان فیلم هم درنیامده است.
فیلم کرمپور هم اثری عصبی و شعارزده است که ایدههای فیلمنامهای آن برای چنین زمانی مناسب به نظر نمیرسد. خرده قصههای فیلم درباره تکتک اعضای گروه موسیقی و مشکلات آنان، میتوانست ماده خام یک فیلم بلند دو ساعته باشد نه فیلمی میانمدت. بنابراین بدیهی است که خیلی از صحنههای فیلم روی هوا رها میماند.
یعقوب تقیخانی