ایادی رفت سراغ هانسل و گرتل و دعوایش شد

من اعتراض دارم!

این هفته ایادی مشت بر دهان خورده دوباره ادبیات خونش زده بالا و رفته سراغ یک قصه دیگر. ما که نفهمیدیم بالاخره این ایادی چه کار می‌خواهد بکند، شما اگر فهمیدید به ما هم خبر بدهید.
کد خبر: ۳۲۴۷۲۸

ایادی: خب دوستان عزیز این هفته می‌خواهیم در این جلسه داستان هانسل و گرتل را نقد کنیم. داستان آن دو کودک بیچاره‌ای که... آن دو کودک بیچاره‌ای که... .

یکی از حضار: آقا خودت رو کنترل کن... .

ایادی: دست خودم نیست. آخه این دو تا بچه چه گناهی کردن که باید ببرن شون توی جنگل گم و گور بشن؟

کافه: کاش تو رو هم ببریم توی جنگل گم و گور بشی، بلکه هم راحت شدیم.

ایادی: شما سکوت اختیار کن لطفا! کی گفت شما اینجا باشی؟

یکی دیگر از حضار: آقا بالاخره می‌خوای این جلسه‌ات رو برگزار کنی یا نه؟

ایادی: آره آقا جون می‌خوام، چرا نمی‌خوام؟ عرض می‌کردم. این هانسل و گرتل واقعا آدم‌های بی‌نظیری هستند. چون از یک لحاظ برادر و خواهر‌هایی هستند که برخلاف بقیه دلشان می‌خواهد سر به تن آن یکی باشد و این خیلی نکته مهمی است. از طرف دیگر این جادوگر مسخره این داستان... .

جادوگر: جانم؟ با من بودی؟

ایادی: ای بابا! ای بابا! آخه این چه وضعیه؟ نشد ما یه بار یه جلسه برگزار کنیم سر و کله جک و جونورهای اون داستانه اینجا پیدا نشه. این چه بساطیه خب؟

جادوگر: شما عرض‌ات رو بفرما به این کارها کار نداشته باش. زیاد هم حرص نخور، لاغر می‌شی.

ایادی: به شما چه که من لاغر می‌شم؟ شما چیکار به کار من داری؟ آقا زنگ بزن نگهبانی بیان این خانم رو ببرن... اه... یعنی چی؟ آدم امنیت جانی نداره... چه وضعشه؟

هانسل و گرتل: بالاخره می‌خوای راجع به ما حرف بزنی یا نه؟

ایادی: ای الهی بمیرم شما هم که اینجایید... (دوباره متاثر می‌شود)

هانسل: ای بابا بیا بریم این خیال حرف‌زدن درباره ما رو نداره. بهت گفتم بریم اون یکی جلسه تو استکهلم هی گفتی نه این جلسه‌اش بهتره، بیا بریم اینجا.

ایادی: استکهلم تشریف می‌برین؟ بودین حالا... .

گرتل: حرف بزن دیگه، آبروی منو بردی... .

ایادی: آخه من چه جوری حرف بزنم وقتی اینقدر دلم برای شما می‌سوزه. ببینم شماها الان چیکار می‌کنید؟ نمی‌خواد بگین، نمی‌خواد بگین... خودم می‌دونم لابد شما هم جزو کودکان کار شدین دیگه. سر چهارراهی چیزی یا اسفند دود می‌کنید یا گل می‌فروشید... ای وای من طاقتشو ندارم... .

پدر هانسل و گرتل: آقا من اعتراض دارم. شما که توی شرایط من نبودید.

ایادی: شما یکی که اصلا صحبت نکن. کی گفت شما بیای حرف بزنی؟ خجالت نمی‌کشی؟ این دو تا بچه عین دسته گل رو بردی وسط جنگل ول کردی که چی بشه؟

پدر هانسل و گرتل: ای بابا! آقا جون حالا ما یه کاری کردیم. شما کوتاه بیا. من که آخر قصه متنبه شدم.

ایادی: دیگه اون موقع؟ اون موقع که این دو تا بچه از ترس روزی صد بار مردن و زنده شدن؟

پدر هانسل و گرتل: می‌بینم که روی هم رفته کاسه داغ‌تر از آش شدی و... .

جادوگر: همین رو بگو!

ایادی: شما حرف نزن. شما برای این که اجازه بدم توی این جلسه حضور داشته باشی اول از همه این میز رو بکن شکلات خالص تا بعد ببینم چی می‌شه!

هانسل: شکمو!

ایادی: نه که خودت نبودی. دیوار خونه یارو رو من بودم اون جوری گاز می‌زدم؟

گرتل: ما با شما فرق می‌کردیم. ما گرسنه بودیم.

ایادی: الان منم گرسنمه. وقت نمی‌کنم یه لقمه غذا بخورم.

هانسل: کلا از وجناتت معلومه که چقدر گرسنگی می‌کشی!!

ایادی: ای بابا اینا همه غمباده تو چرا گول می‌خوری؟

هانسل: به من نگو، به این خانم جادوگر بگو که بدجور رفته توی فکرت.

گرتل: به نظرم دیگش رو هم گذاشته روی آتیش از حالا، که آبش جوش بیاد.

ایادی: ایشون بی‌خود دیگ شون رو گذاشتن سر آتیش. گاو و گوسفند رو ازشون گرفتن که دنبال آدمیزاد می‌گردن واسه خوردن؟ چه دوره زمونه‌ای شده ها! حالا بگین ببینم شما الان چیکار می‌کنید؟ الهی بمیرم حتما سر این چارراه‌ها خیلی اذیت می‌شین نه؟ من که از غصه شما شب و روز ندارم دیگه. نه خواب دارم نه خوراک. هیچ کاری هم که از دستم برنمیاد... ای وای... (ایادی دوباره به گریه می‌افتد).

هانسل: ببین! این خواهر من یه آژانس مسافرتی داره که دومین آژانس مسافرتی دنیا است. من هم فقط سه هزار نفر توی یکی از شعبه‌های کارخونه‌هام کار می‌کنه پس بی‌خودی واسه ما اشک نریز.

ایادی: آقا جون یعنی چی؟ خب بگین بیان مارو هم ببرن توی جنگل گم کنن دیگه... .

جادوگر: بنده که کاملا موافقم، به شرط این که زیاد حرص و جوش نخوری... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها