مهر‌ مادر

کد خبر: ۳۲۴۵۵۶

زن دیگری که همسرم از من می‌خواست با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.

همان شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست.

به او گفتم: به نظرم رسید خوب است که ما جمعه شب را با هم باشیم.

او پس از کمی تأمل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می‌رفتم نمی‌دانم چرا کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم کتش را پوشیده و جلوی در ایستاده است.

با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌روم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند.

ما به رستورانی رفتیم که هرچند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس‌جمهور است.

پس از این‌که نشستیم، مشغول خواندن منوی رستوران شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من نگاه می‌کند. به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این کار را بکنم.

هنگام صرف شام گپ و گفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز خاصی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت‌ها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط این‌که او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع‌تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

کمی بعد پاکتی حاوی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب آنجا غذا خورده بودیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا پیش شما خواهم بود یا نه؛ ولی هزینه شام را برای 2 نفر پرداخت کرده‌ام؛ یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است. دوستت دارم پسرم.»

در آن هنگام دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی را که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهم‌تر از خدا و خانواده نیست.

زمانی را که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید. هرگز نمی‌توان این امور را به وقت دیگری واگذار کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها