پیغامی به بهار

کد خبر: ۳۱۷۷۸۲

نفس عمیقی کشید و هوای روزای آخر اسفند رو تو ریه‌هاش جاداد.

قاصدک از شیشه باز طبقه پایین با کنجکاوی وارد خونه شد.

به همه جا سرک کشید، همه جا بوی نویی و تازه شدن گرفته بود؛ از مبل‌های تازه خریداری شده که توسط کارگرا جابه‌جا می‌شدن گرفته تا تموم وسایل آشپزخونه که نو شده بودن.

اونجا کاری نداشت. از اون طبقه هم زد بیرون و باز هم چرخید و چرخید و وارد طبقه بعدی شد.

اون‌ها هم مشغول جابه‌جا کردن شیرینی‌ها و میوه‌های گرانقیمتی بودند که برای چشم و همچشمی بیشتر نشون فامیل بِدَن و داشتن راجع به روزهای پیش‌رو که تموم فکر و ذکرشون بود بحث و قند تو دلشون آب می‌کردن.

دلش گرفت. به‌آرامی رفت و از گوشه در زیرزمین وارد خونه محقری شد.

با کنجکاوی چرخید و رفت پیش دختر کوچولویی که تنهایی با برادرش تو اتاقک کوچیکشون در حال بازی بودن؛ آخه هم مادر و هم پدرشون برای کمک و نظافت به طبقات بالا رفته بودن.

البته بچه‌ها با اسباب‌بازی‌ها، لباس‌ها، کفش‌های کهنه و بعضی‌هاش هم نو که همسایه‌ها براشون آورده و بساط بازی‌شون رو فراهم کرده بودن کلی دلخوش بودن.

نگاهش رو گردوند به سمت سفره هفت‌سین.

سفره هفت‌سین اونا هم کوچیک بود و هم محقرانه. با بچه‌ها مشغول بازی شد. برعکس همه که نادیده گرفته بودنش اونا از دیدنش خیلی خوشحال شده بودن.

بالاخره قاصدک جاشو پیدا کرده بود.

به آرامی پایین اومد و کنار سیب سرخ سفره هفت‌سین نشست.

وقتی نسیم بهاری پراشو به همه جا پراکنده کرد هر کدوم از پرها رفتن تا پیغام بچه‌ها رو به گوش بهار برسونن.

از همون دورها صدای توپ تحویل سال به همراه صدای شادی بچه‌ها شنیده می‌شد.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها