صندوقخونه

کد خبر: ۳۱۵۲۵۶

نسیم از کرج: ...لطفاً متن زیر را بخوانید و چاپش کنید. می‌دانم که شما دل آدمها را نمی‌شکنید پس متن زیر را چاپ کنید. متن صفحه بعد را لطفاً چاپ کنید... این متنهای زیر از خودم نیست، از منبعی تهیه کرده‌ام...

این تو، اینم حسام‌بیگ که روی اسبش نشسته و هی می‌گه: ال...تِ...ماااااسسس... نکن! تو که نمی‌خوای گوشات ببُرن بذارُن وسط صفحه! ها؟ اگه دو ساله خواننده بروبچی، یه نگاه به اولین قانون صفحه بنداز: حاصل فکر خودتون باشه...

فرشته الف. از میاندوآب: ...دلم گرفته بود و یه چیزایی نوشتم. اگه چاپ نشد دلیلش رو بگین...

عدم انسجام موضوعی در زنجیره جملات. مثلا تو جمله اول از غم‌انگیزی پائیز گفتی، تو جمله دوم، بدون هیچ ربط منطقی، از عدم درک و چرا هیشکی حرفامون رو نمی‌فهمه، بعد، از تکرار و عادت و بیداری و... فرشته، فرشته، پاشو دخترم، داری تو خواب حرف می‌زنی...! فرشته...! پاشو بابا... الآنه که تو خواب راهم بری!

رها شده از کرمان: ...در زندگی نباید انگشتهامون رو به سمت دیگران نشانه بریم و خودمون رو نبینیم. اگه می‌شه بگید والدین یه جاهایی خودشون رو هم ببینند و انصاف بدهند... من که همیشه می‌گفتم: «چَشم، هر چی شما بگید» می‌گفت: سواد نداره، مدرکش کو؟ اهل ناکجاآباده، حقوقش 100 تومانه! اما تو چی؟ گوشی تلفنت 300 تومانه! چرا فردات رو نمی‌بینی؟...

آره، منم معتقدم والدین، نه به قول تو «یه جاهایی»، به نظرم «همه جا» باید رفتار خودشون رو هم ببینند و انصاف داشته باشن؛ کاملاً متین و منطقی... ولی در این زمینه که حرفشون منطقی و منصفانه‌س! تو که می‌گی سه ساله مشتری پر و پا قرص این صفحاتی و ازش درسهایی گرفتی که باعث رشدت شده، یادت نیست چقد این گلوی بیچاره من جر خورد بس که داد زد: هر جا نشونی از عشق دیدین بفهمین داره سرتون کلاه می‌ره؟ نخوندی نگاه عاشقانه و احساسی باعث می‌شه دید منطقی و عاقلانه از بین بره و منطق و عقل هم که نباشه، سقوط آزاد حتمیه؟ تااااااازهههه... نیاکانمون هم که می‌گفتن: «کبوتر با کبوتر باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز». اگه می‌خوای پرواز کنی، یادت باشه رو هواپیمات موتور ژیان نبندی! نگاهت احساسیه و واسه همینه که نوشتی «دلایلشون بی‌انصافی کامل بود، مگه نه؟»... معلومه که نه.

پریسا، روانشناس جوان سقزی: ...یا هیچ وقت با دروغ به کسی نگو دوستت دارم یا اگه گفتی و درست گفتی، هیچ وقت زیرش نزن.

آاااااااخِی...! چقدر دلم سوخت که با یک صفحه‌ای شدن بروبچ یا باید نوبت یکی دیگه رو نادیده می‌گرفتم، یام که اسمت رو می‌ذاشتم تو تلگرافخونه! اما واسه همین یه جمله‌ش آوردمت تو پستخونه. به روانشناسی خودت ببخش دیگه استاد، باشه؟!

نرگس ستاری از نوشهر: ...چقدر زود صدای تق‌تق کفشت محله را پر کرد، چقدر زود کودکی جای خود را به نوجوانی داد... کاش می شد باز هم بیخیال در میان کوچه‌ها چرخ زد و همچون قاصدکی سبک و بی‌پروا از در خانه بالا رفت.

مسافر دنیای خواب: ...البت بماند که اون پاسخگو جدیده هی تند و تند متنها رو چاپ می‌کرد و مثل شما خیلی بچه‌ها رو نمی‌پیچوند! ولی وقتی یادداشت بازگشتت رو دیدم بعد از مقادیری نمایش حرکات موزون(!) به والدین گرامی فرمودم: دیدین چی شد؟ پاسخگوی سابق صفحه برگشت! حالا اگه دیگه دیدین یکی از متنام چاپ شه!!...

هه... هه‌هه! باحال بود. تو متن خوب بفرست... بیا این تار مو پیشت گرو... چاپ نشد آتیشش بزن دود شه بره هوا بل‌که بوی سوختگیش یه پاسخگویی رو از خواب بیدار کنه و بیدار که شد بگه: «هااااا...؟ این منم که تو خواب راه می‌رم؟ بی‌خودی فک می‌کردم فرشته الفه»! (نوشته‌ت طولانی بود، گذاشتمش واسه دفعه بعد. اگه دفعه بعد هم جا کم بود و حذف شد، نیای بگی دیدین؟ گفتم این پاسخگوئه اومد و دیگه متنم چاپ نمی‌شه!).

خاطره از مشکین‌شهر: ...تو که نبودی، این پاسخگو هیچی به خوردمون نمی‌داد، نه مربایی، نه عسلی، نه یه آب خشک و خالی‌ای، هیچی... (راستی متنام چطور بود؟ به نظرت یه پله‌ای اومدم بالا یا نه؟)...

عسل‌فروشیا و مرباسازیا که تعطیل شن، اون پاسخگو یا این پاسخگو... چه فرقی داره؟ (یه پله؟ بگو سه چار پن شیش پله! بیشتر بخون، بیشتر تمرین کن، تا واقعاً بشی خاطره).

نوشته‌های شما هم رسید: محمد ایرون از چابهار- زهره محسنی از ورامین- نرگس ستاری از نوشهر- نوشمک 24 ساله از کرج (وااااای چقد خوشحالم که باز دستخطت رو می‌بینم. می‌بینی که پاسخگو برگشته. بابت توجهت به چرت و پرتام، ممنون. شرمنده همه‌تون بی‌طوری کوللی!)- یاسر دوشوکی از چابهار- دلگیر از آسمون (ممنون، ولی گوشت رو بیار جلو: توَهّم زدی بابا جان! این پاسخگویی که من می‌شناسم، عمممممراً بتونه جواب زیبا و آموزنده بده ولی خوشحاله که نظرات بروبچ باعث شده با مشکلاتت، عاقلانه‌تر برخورد کنی)- نفس از کرج- رؤیا 18 ساله (از قدیمم گفتن ترس برادر مرگه!)- لنگه کفش بیابانی (ای‌ول! بازم شونصد تا نامه همین‌جور پشت سرهم... حیف که هر شماره فقط یکیشو می‌تونیم چاپ کنیم... حیف)- میلاد علیپور 23 ساله از تهران- خرما بر نخیل از اصفهان (خوش به حالت! برعکس تو، من اگه بخوام از تولد یه ستاره تو آسمون رؤیاهام بگم، پونصد تا تلسکوپ هوار می‌شن رو سرم. آخی! دلم واسه خودم سوخت!)- مهدی دلکش- دیوونه همیشگی (هومممم... ممنون؛ نه بابا، کار با این چیزا درست نمی‌شه)- لنگه کفش بیابانی (اِوا...! بازم شونصد تا دیگه!)- شب جنگلبان-

نامه‌هاتون رو، علاوه بر پست، می‌تونید به pasukhgoo@yahoo.com هم ایمیل کنین. نشونی رو درست تایپ کنید، متنتون رو هم فارسی بنویسید، وگرنه خونده نمی‌شه (ای‌ول قاطعیت!) از باز کردن هر گونه پیوست و اتچمنتی هم معذوریم! حتی شما دوست عزیز!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها