عید دارد در‌می‌زند

کد خبر: ۳۱۵۲۴۶

دخترت می‌گوید: اگر آن روزها آنقدر به خودت فشار نمی‌آوردی امروز این‌طور افتاده و بیمار نبودی. زیاد هم بد نیست. با خودت می‌گویی هر چیزی وقتی دارد. آن موقع وقت کار بود و حالا وقت استراحت. هر وقت دخترها از سنگینی و سختی کار نق بزنند باخنده به آنها می‌گویی بیایید یک چای داغ بخورید خستگی‌تان را بگیرید. خانه تکانی فرار نمی‌کند کار همیشه هست.

و بعد زیر لب می‌گویی: به سن شما که بودم کوه را جا به‌جا می‌کردم. نوه‌ات خوابش برده است. سرش را از روی پایت برمی‌داری و روی بالش می‌گذاری و چادرت را رویش می‌کشی.

طاقچه قدیمی هنوز یاد آقا رمضان را روی پیشانی دارد. آقا رمضان با عرقچین سفید و عبا لب باغچه ایستاده و دو پسرش در کنارش هستند. گل‌های یاس امین‌الدوله انگار از توی عکس هم عطر می‌افشانند و یاد آن روزها را زنده می‌کنند.

بوی عید می‌آید و خیلی دلت هوای گمشده‌ات را کرده است. خیلی سال گذشته اما هنوز برایت تازه است. قطره اشکی که کنار گونه‌ات نشسته است را پاک می‌کنی و یک چای لب طاقچه می‌گذاری. انگار مثل همیشه تقاضای ناگفته شوهر را می‌خواهی اجابت کنی.

گلدان‌های نقره‌ای که اولین عید برایت خریده بود را از سر طاقچه بر می‌داری و با پارچه پشمی و سرکه برق می‌اندازی. بچه‌ها را صدا می‌کنی که برای خوردن چای و خستگی درکردن به اتاق بیایند. همین‌طور که نشسته‌ای گلدان‌ها را سر جایش می‌گذاری و فکر می‌کنی:‌ آقا رمضان چند تا عید دیگر می‌رود و می‌آید تا من بیایم سر طاقچه و با تو زندگی کنم؟ مثل قدیم‌تر‌ها که دلمان یک لحظه از هم جدا نبود. دم عید که می‌شد کاسبی را نیمه وقت تمام می‌کردی و می‌آمدی برای کمک به خانه تکانی. نمی‌شود حالا هم یک نیمه وقتی به ما سر می‌زدی و دو‌باره می‌رفتی؟

صدایی تو را از خودت بیرون می‌آورد: چطوری حاج خانم؟ بوی کباب و نان سنگک داغ توی اتاق می‌پیچد. جوان رعنایی در آستانه در ایستاده. آقا رمضان انگار 40 سال جوان‌تر شده است، با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده نگاهت می‌کند و می‌گوید: مادربزرگ دیر آمدم اما دست پر. اشک از گوشه چشمت می‌غلتد. می‌دانی آقا رمضان هنوز هم همین دور و برهاست.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها