در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حالا که حالت خوبه! میگی که جواب خانواده مودت رو چی بدم؟
آرزو با دلخوری گفت:
چقدر عجله دارید که از شر من خلاص شید! تا بعدازظهر به من مهلت بدید... بالاخره میگم. به سمت چایساز پا کشید. صدای چیدن فنجانها داخل سینی فضای آشپزخانه را پر کرد، مادر با تندی گفت:
چه خبرته دختر مواظب شست پات باش!!!
آرزو با دلخوری جواب داد:
ببین مامان خواهش میکنم روزم رو خراب نکن. حالا یه بار میخوام یک صبحانه عالی بهت بدم. اگه گذاشتی!
مادر به تمسخر گفت:
بحق چیزهای ندیده! از کی تا حالا دختر کدبانویی شدی و از مامانت پذیرایی میکنی؟
آرزو دستهایش را به هم قلاب کرد. آهی کشید و پشت چشمی نازک کرد. فنجانها را از چای پر کرد، عطر خوش چای فضا را پرکرد. سینی را آهسته روی میز گذاشت و خود را به سمت اجاق گاز کشید، از کابینت کنار اجاق دو تا لیوان بلور برداشت و از شیرداغ پرشان کرد و روی میز گذاشت. صندلی آشپزخانه را عقب کشیدو با ادای احترام از مادر خواست که روی آن بنشیند. مادر، روی صندلی جا گیر شد، آرزو لبخندی زد و به تندی سمت بخارپز رفت تا تخممرغها را بیرون بیاورد. آنها را در جا تخممرغیهای چینی گل سرخی گذاشت و جا تخممرغیها را به صورت ضربدری کنار لیوانهای بلور آب پرتقال چید. سنگینی نگاه مادر را که روی صورتش حس کرد با کف دست راستش انگشتان دست چپ را ماساژ داد. حس کرد تمام تنش داغ شده... .
مادر در حال خوردن صبحانه بود و زیرچشمی حرکات او را میپایید. آرزو لقمه آخر را در دهان گذاشت و باقیمانده چای را هورت کشید و با عجله بلند شد...
مادر بلند گفت:
آی... دخترجان چند مرتبه بگم هورت نکش...
آرزو تکانی خورد نگاهش را به سمت مادر چرخاند. به چشمان عسلی و درشت او که در اوج عصبانیت هم ته آن به مهربانی میزد، خیره شد و با شیرین زبانی گفت:
قربون هورت گفتنت، واژههات منو کشته...
خوب حالا کجا با این عجله؟
تا سر خیابون، زود برمیگردم.
با عجله مانتو و روسریاش را برداشت، کنار آینه قدی گوشه هال ایستاد و به تصویرش خیره شد، خیلی وقت بود آنقدر عمیق خود را ندیده بود. تصویر درون آینه به او فهماند، هنوز هم میتواند شاد و سرحال باشد. با خود گفت:
اول درس ...
حرکتی به خود داد، سریع لباس پوشید، کفش بندیاش را پا کرد و از در خارج شد.
خداحافظ مامان گلی ...
پلهها را دو تایکی پایین آمد، برای سرایدار که از در ساختمان بیرون میرفت دستی تکان داد. صدای گرفته میناهنوزتوی گوشش زنگ میزد:
باورم نمیشه آرزو، فقط تو و نرگس قبول شدید از این همه...
قدمهایش را تندتر کرد، با این که دیشب سایت را زیرورو کرده بود ولی دوست داشت با چشمان خودش روزنامه را ببیند. در وجودش جوانهای روییده بود که عطر دلنشینش تمام تنش را در برگرفته بود. دستهایش را درهم قلاب کرد روی سینه فشرد، دردل خداخدا میکرد اشتباه نشده باشد.
غرق همین افکار بود که به دکه روزنامه فروشی رسید، اصلا نفهمیده بود کی از پیچ کوچه گذشته و به خیابان رسیده است. هنوز صاحب دکه، تخته بند کیوسک چوبی را جابهجا نکرده بود. روزنامههای رسیده کنار باجه روی هم تلنبار بودند و چند نفری در صف ایستاده، یکی از آنها بلند بلند گفت:
آقا تورو خدا سریعتر ... دلمون آب شد.... الانه که سرت شلوغ بشه ...
ای به چشم، اجازه بفرمایید!
صف رفته رفته طویلتر میشد. بعد از چند دقیقه که نوبت به اورسید، اسکناس نمدار و مچاله شده را به طرف روزنامه فروش گرفت و منتظر گرفتن بقیهاش نشد. خودش را به قسمت خلوت پیادهرو کشاند، روی سکوی مغازهای که هنوز باز نشده بود نشست. کیف را کنارش گذاشت و به سرعت شروع به ورق زدن روزنامه کرد... به اسم خود که رسید انگشت اشاره دست راست را روی آن گذاشت و جیغش را درون سینه خفه کرد.
وای خدای من. خدای من. خدای من. این اسم منه. باورم نمیشه ...... آرزو نیکدل ... شماره داوطلبی ..... کد رشته....
صورتش گل انداخته و گرمای دلچسبی تمام وجودش را گرفته بود، نبضش به تندی میزد، این حالات برایش دلچسب بود. ازجا جست و به سمت خانه دوید. از دیشب بسختی خود را کنترل کرده بود تا مامان و بابا بویی نبرند، باید خاطر جمع میشد. به نزدیکی فروشگاه لوازم خانگی که هیچوقت دوست نداشت از جلوی آن رد شود رسید. به سمت ویترین فروشگاه پا کشید. کرکره مشبکش پایین بود. ایستاد و به دقت به درون آن خیره شد... چه با سلیقه کنار هم چیده شده بودند. لحظهای وسوسه شد ولی بعد دو دست را به سمت صورتش برد، شکلکی در آورد .....، لبخندی زد و روزنامه را به سینه فشرد.
معصومه حسینی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: