آنها وقتی به محل قتل رسیدند که ماموران تشخیص هویت و پزشکی قانونی کارشان را تمام کرده بودند. مقتول مردی 57 ساله به نام داریوش بود که یک گلوله از فاصله بسیار نزدیک به شقیقهاش خورده و او را در دم کشته بود. قاتل بعد از جنایت با خیال راحت در گاوصندوق را باز کرده و هر چه طلا و پول و چک بود برداشته و رفته بود. پسر داریوش ساعت 8 صبح وقتی به مغازه پدرش رسیده، جنازه را دیده بود. میثم اصلا حال خوشی نداشت آنقدر گریه کرده و به سرش زده بود که داشت غش میکرد، اما شهاب چارهای نداشت جز این که از او بازجویی کند ظهوری هم طبق معمول شروع کرد به نت برداشتن از حرفهای پسر مقتول: «پدرم 30 سال این مغازه را اداره کرد او هر روز ساعت 5/7 صبح به اینجا میرسید من هم ساعت 8 تا 10/8 خودم را میرساندم تا قبل از این که من بیایم پدرم با کارگرمان ساسان تنها بود . شک ندارم قتل کار خود ساسان است. پدرم را کشته و هر چه داشتیم و نداشتیم به جیب زده.»
حرفهای میثم منطقی به نظر میرسید هیچ اثری از کارگر مغازه نبود. کارآگاه سعی کرد صحنه قتل را یک بار بازسازی و مرور کند. او رو به ظهوری کرد اما طوری که انگار دارد با خودش حرف میزند گفت: «ساسان نیمساعت با مقتول تنها بوده و میدانسته فرصت کافی برای اجرای نقشهاش دارد داریوش هم که هیچ وقت تا قبل از ساعت 9 مغازه را برای مشتریان باز نمیکرد پس او یک کلت خریده و در کمال آرامش و خونسردی داریوش را کشته. کلید و رمز گاوصندوق را هم که داشته حالا این ساسان کجاست؟ خدا میداند.» ظهوری منتظر ماند تا زمزمههای رئیسش تمام شود بعد گفت:«من اگر جای قاتل بودم یک لحظه هم تهران نمیماندم.» کارآگاه به فکر فرو رفت. دو گام به عقب برگشت و خطاب به میثم گفت: «عکس این پسره ساسان را میخواهم. همین الان.» میثم هوش و حواس درستی نداشت کمی گیج خورد و بعد یادش آمد یک عکس 3 نفره در پستوی مغازهشان دارد آن را به شهاب داد و کارآگاه هم باقی کارها را به دستیارش سپرد. نیمساعت بعد پلیس فرودگاه، ماموران ترمینالهای غرب و شرق و جنوب و پاسگاههای پلیس راه عکس متهم را در اختیار داشتند و دستور گرفته بودند اگر او را دیدند بازداشتش کنند. کارآگاه دیگر در جواهرفروشی کاری نداشت و باید به اداره برمیگشت، البته ظهوری را فرستاده بود خانه متهم تا سر و گوشی آب بدهد.
شهاب به لطف ترافیک هنوز به اداره نرسیده بود که خبر دادند ساسان را در ترمینال جنوب دستگیر کردهاند. خیال کارآگاه راحت شد آژیرش را روی سقف ماشین کوبید و سعی کرد پایش را روی گاز فشار بدهد، اما این ترفند هم نتوانست او را از ازدحام ماشینها نجات بدهد پیش خودش فکر کرد وقتی مردم حاضر نیستند برای آمبولانس راه را باز کنند او که دیگر جای خود دارد.
سر ظهر 2 همکار بالاخره توانستند بازجویی از متهم را شروع کنند، اما یک مشکل بزرگ وجود داشت مردی که دستگیر شده بود ادعا میکرد او را اشتباه گرفتهاند: «من اسمم سامان است ، ساسان برادر دوقلویم است. من در شیراز در یک هتل کار میکنم البته میکردم چون هتل دارد ورشکست میشود و مرا تعدیل کردند من هم 2 هفته پیش آمدم تهران تا هم استراحت کنم هم برادرم را ببینم. امروز صبح هم طبق برنامه میخواستم به شیراز برگردم این که ساسان کجاست و چه کرده هیچ ربطی به من ندارد. او از بچگی هم خیلی شر بود و همیشه باعث دردسر میشد در مدرسه آنقدر به جای برادرم کتک میخوردم که دلم میخواست خفهاش کنم، البته ساسان چند وقتی بود که دیگر خلاف نمیکرد به گمانم از وقتی در جواهرفروشی کار میکرد دیگر دور دوستان قدیمیاش هم خط کشیده بود.» حرفهای متهم شهاب را حیرت زده کرد، اما ظهوری که قبلا درباره دوقلوهای همسان مطلبی خوانده و خودش عموی یک نمونه از آنها بود زیاد تعجب نکرد. هنوز بازجویی از ساسان یا به قول خودش سامان تمام نشده بود که کارآگاه را صدا کردند. این بار جسدی دیگر در کیلومتر 7 جاده مخصوص کرج پیدا شده بود. شهاب و ستوان به ناچار موقتا قتل طلافروش را فراموش کردند تا ببینند ماجرای جدید چیست. در آنجا افسر نگهبان کلانتری جنازه یک مرد را که کاملا سوخته و غیرقابل شناسایی بود به شهاب نشان داد. هیچ سرنخی در صحنه جنایت وجود نداشت، به نظر میرسید این قتل از آن پروندههایی است که شاید هرگز رازش برملا نشود. به هر حال بازپرس دستور داده بود جنازه به پزشکی قانونی منتقل شود، شهاب هم مانعی ندید و به ناچار به اداره برگشت.
میثم در راهرو نشسته و منتظر ظهوری و کارآگاه بود او با دیدن آنها از جا بلند شد و در حالی که هنوز آشفته و پریشان به نظر میرسید از شهاب اجازه خواست متهم را از نزدیک ببیند و از او چند سوال درباره قتل پدرش بپرسد. شهاب نمیدانست این کار میتواند کمکی به حل معما بکند یا نه اما به هر حال اجازه ملاقات از دور را داد. قرار شد متهم را در راهرو از کنار میثم رد کنند و پسر داریوش هم قول داد هیچ واکنشی نشان ندهد . هدف شهاب این بود که عکسالعمل متهم را هنگام عبور از کنار میثم ببیند. مرد دستبند به دست اصلا پسر مقتول را نشناخت و بیتفاوت از کنار او رد شد. با این وجود میثم تردیدی نداشت که این متهم همان ساسان است. این ماجرا از آن جور داستانهایی بود که شهاب تا به حال مشابهاش را ندیده و هیچ تجربهای دربارهاش نداشت. او به این فکر میکرد که اگر همه 2 برادر را با هم اشتباه میگیرند پس از کجا معلوم این متهم همان ساسان نیست که خودش را سامان معرفی میکند از طرفی این احتمال وجود دارد که حق با متهم باشد و او نمیتوانست بدون تحقیق کافی یک بیگناه را به قتل متهم کند.
سامان برای اثبات ادعایش چند سرنخ به کارآگاه داد اول این که او دانشگاه رفته اما برادرش بیخیال ادامه تحصیل شده بود. سامان میگفت میتواند اسم تکتک استادانش را بگوید علاوه بر این متهم از شهاب خواست درباره محل خدمت سربازیاش، اسم فرمانده و چند همخدمتی تحقیق کند او نام همه آنها را به خاطر داشت این دلایل متهم میتوانست به نفع او تمام شود اما باز هم قطعی نبود چون سامان میتوانست همه چیز را وارونه جلوه بدهد.
اذان مغرب را گفته بودند که ظهوری همراه صاحبخانه ساسان سررسید. صاحبخانه در راه برای ستوان توضیح داده بود که ساسان اخیرا برادرش را به خانه آورده بود او گفته بود آن دو به طرز شگفتانگیزی شبیه هم هستند این گفتهها با ادعای متهم مطابقت داشت و میتوانست از راستگویی او حکایت داشته باشد صاحبخانه وقتی متهم را دید کمی فکر کرد و اول گفت این مرد ساسان است اما بعد حرفش را عوض کرد و بالاخره گفت نمیتواند نظر قطعی بدهد. از طرفی کارآگاه چند نشانه کاملا خصوصی از سامان پرسیده و با استعلام گرفتن فهمیده بود او حقیقت را میگوید ولی از نظر شهاب هنوز برای نتیجهگیری زود بود او نمیخواست مثل پرونده قبلی که نادره را عجولانه آزاد کرد رفتار کند برای همین دنبال مدارک محکمتری میگشت. یکی از این مدارک که مو لای درزش نمیرفت و اتفاقا خود متهم پیشنهادش را داد گرفتن اثر انگشت بود ظهوری پاسپورت و شناسنامه ساسان را پیدا کرده بود و خیلی راحت میتوانستند این نمونهها را با هم مطابقت بدهند. پیشنهاد گرفتن اثر انگشت کارآگاه را بدجوری به فکر فرو برد و ظهوری فهمید جرقهای در ذهن سرگرد زده شده است، از آن جرقههایی که یکدفعه مسیر تحقیقات را عوض میکند اما این بار چه کاسهای زیر نیمکاسه بود؟ ستوان هر چه کنکاش کرد چیزی به ذهنش نرسید.
علیرضارحیمی نژاد