کمیسر میز کارش را مرتب کرد و لحظاتی بعد با سرعت به طرف منطقه هیوارد که در شمال غربی شهر قرار داشت حرکت کرد.
منطقه هیوارد یک منطقه کاملا مسکونی بود که ساختمانهایش 6 یا 7 طبقه بودند. حادثه در خیابان هاسمر در یک ساختمان 7 طبقه به شماره 601 رخ داده بود.
وقتی کمیسر مقابل ساختمان 601 خودرواش را متوقف کرد، جمعیت زیادی در جلوی ساختمان تجمع کرده بودند. خیابان هاسمر که خیابانی پهن و بلوار مانند بود، پر از جمعیت و رهگذرانی بود که همهمهای گنگ در میان آنان به گوش میرسید.
کمیسر وقتی از خودرو پیاده شد نگاهی به ساختمان 601 که در ضلع جنوبی خیابان واقع شده بود، انداخت. ساختمان 7 طبقه به نظر میرسید که 2 واحدی و مجزا باشد.
تراسهای بزرگی در هر طبقه وجود داشت که یکی دو متری جلو آمده بودند. نمای ساختمان سنگ بود و به نظر میرسید که عمر زیادی از بنای ساختمان گذشته است.
کمیسر پس از این که به دقت ساختمان را از نظر گذراند از لابلای جمعیت گذشت و خود را به مقابل ساختمانی که با نوار قرمز رنگی جلوی آن بسته شده بود، رساند. در کنار دیوار ساختمان جسدی که روی آن پارچه سفید کشیده شده بود، دیده میشد و چند نفر مامور در اطراف آن ایستاده و به دقت همه جا را تحت نظر داشتند. ورود به داخل ساختمان نیز کاملا کنترل میشد.
کمیسر نوار قرمز رنگ را کنار زد و وارد محوطهای که توسط ماموران پلیس به دقت کنترل میشد، گردید. سروان انسلی، معاون کلانتری منطقه با دیدن کمیسر جلو آمد و احترام گذاشت و کمیسر را به طرف جسد مردی که گویا از پشت بام سقوط نموده بود، راهنمایی کرد.
کمیسر پس از این که پارچه را کنار زدبا صورت متلاشی شده اریک رولند روبرو شد. گویا با صورت به زمین سقوط کرده بود. حوضی از خون اطراف سر او دیده میشد. سر اریک متلاشی شده و ظواهر نشان میداد که مرگ دردناکی را تحمل کرده است.
اریک یک پیراهن سفیدرنگ، کراوات سرمهای، کاپشن طوسی، شلوار مشکی به تن داشت و اثری از کفش در پاهایش دیده نمیشد و جوراب سفید به پا داشت.
کمیسر بدقت به وارسی جسد پرداخت. شواهد امر نشان میداد که او براثر سقوط و برخورد شدید جان سپرده است. ضمن اینکه هیچگونه آثار خراشیدگی روی بدنش دیده نمیشد. البته شواهد حکایت داشت که تمام اعضای بدن او براثر برخورد شدید با زمین دچار شکستگی شده است.
کمیسر پس از بررسی دقیق جسد اریک، گوش به گزارش سروان داد.
سروان انسلی در گزارش خود گفت: ساعت دقیقا 2 بعدازظهر بود که همسایههای اریک با کلانتری تماس گرفتند و خبر سقوط او را از روی پشتبام اطلاع دادند. آنها اعلام کردند که اریک در اثر سقوط ناگهانی از پشتبام و برخورد با زمین جان سپرده است.
پس از کسب اطلاع از این حادثه، ما بلافاصله مراتب را به گشتیها اعلام و خودمان نیز به طرف اینجا حرکت کردیم. گشت شماره 3 ما در کمتر از 6 دقیقه در محل حاضر و گزارش را تایید کرد. 5 دقیقه بعد هم ما به اینجا رسیدیم و با جسد خونآلود اریک که با صورت به زمین برخورد کرده بود روبهرو شدیم. ما محل را تحت کنترل درآوردیم و موضوع را به مرکز گزارش و به بازجویی و تحقیق در مورد این سقوط پرداختیم.
کتی باکلند همسر 30 ساله اریک ادعا کرد که شوهرش برای تنظیم آنتن تلویزیون که در پشت بام مستقر است دقایقی قبل از سقوط آپارتمان را ترک کرد. او با چرخاندن آنتن که درست در لبه پشتبام نصب بود تلاش میکرد که کانالهای تلویزیون را تنظیم کند و ظاهرا به وسیله تلفن با همسرش در ارتباط بود که ناگهان کتی متوجه قطع تلفن و به دنبال آن صدای وحشتناکی میشود و وقتی روی تراس میآید میبیند، همسرش روی کف خیابان نقش زمین شده است. در آن ساعت کارل برادر کتی هم مهمان آنها بود. هر دو فریادکنان به پایین میآیند و متوجه مرگ دلخراش اریک میشوند. در این میان همسایهها هم بر اثر صدا و فریاد کتی و کارل از آپارتمانهایشان بیرون آمده و به خیابان میروند، اما کاری از دست هیچکس ساخته نبود. اریک بیچاره در خون خود غلطیده بود. آنها بلافاصله موضوع را به کلانتری گزارش دادند و دقایقی بعد هم ما خودمان را به اینجا رساندیم.
سروان ادامه داد: اریک 42 ساله کارمند یک بانک خصوصی بود. آنطور که در تحقیقات متوجه شدیم او یک مرد عصبی، تندمزاج و کاملا بدبین بوده است که دائم با همسرش کتی درگیر بوده. البته کتی همسر سوم اریک است که 6 ماه پیش ازدواج کردند. اریک دو همسر قبلی را به فاصله 3 سال طلاق داده بود. از همسر اولش یک پسر دارد که با مادرش زندگی میکند. اریک مردی بود که سرش به کار خودش گرم بود و اصلا میانه خوبی با همسایهها نداشت و همیشه به خاطر ندادن شارژ ساختمان با مدیریت درگیری داشته است. اکثر همسایهها، او را مردی عصبی، بیحوصله و غیرقابل تحمل معرفی کردند. آنها میگویند اریک با اینکه درآمد خوبی داشت اما اصلا با همسایهها همکاری نمیکرد و با جنگ و دعوا حاضر میشد شارژ ساختمان را بدهد. ظاهرا یکی دو بار هم همسایهها از او شکایت کرده بودند.
معاون کلانتری منطقه افزود: آنگونه که در تحقیقات از همسایهها متوجه شدیم، اریک ساعت 30/13 وارد ساختمان شده و به آپارتمانش رفته است. متاسفانه به علت اینکه ساعت سقوط او بعد از ظهر بود و همه در خانه و یا در محل کار خود بودند، هیچکس نحوه سقوط او را مشاهده نکرده است. در واقع ما هیچ شاهدی را نیافتیم که بتواند نحوه سقوط او را تشریح کند. تنها موضوعی که در این حادثه میتوانیم به آن استناد نماییم، اظهارات کتی همسر اوست که عرض کردم وی ادعا نمود اریک پس از ورود به خانه، وقتی متوجه شد کانالهای تلویزیون به هم ریخته است، به پشتبام رفت تا با چرخاندن آنتن کانالها را تنظیم کند که در حین این کار به پایین سقوط کرد و جان سپرد.
کمیسر از سروان پرسید: ساختمان سرایدار دارد؟
سروان بدون تعمق جواب داد: بیل سرایدار ساختمان است. او اعتراف کرد که در ساعت 30/13 متوجه ورود اریک شده است. اما در هنگام سقوط در اتاقک نگهبانی بوده و زمانی متوجه سقوط شده که صدای وحشتناک برخوردی را با زمین شنیده است و بعد از این که از اتاقک بیرون آمده پی برده که اریک بیچاره خونآلود، کف پیادهرو و در حاشیه دیوار افتاده است.
کمیسر چند سوال دیگر از سروان پرسید و آنگاه به اتفاق او به آپارتمان اریک در طبقه 5 رفت.
کتی و برادرش کارل در گوشه آپارتمان روی مبل لم داده و زانوی غم در بغل گرفته بودند. هر دو آنها افسرده و بیحال بودند. کتی با دیدن کمیسر از جا بلند شد و آرام با صدای بغضآلود گفت: شوهر بیچارهام مرگ دردناکی را تحمل کرد.
وی افزود: اریک قول داده بود که رفتارش را تغییر دهد. او قبول کرده بود که به اتفاق نزد روانپزشک برویم و تحت مداوا قرار گیرد و زندگیمان را تغییر دهیم و در کنار هم زندگی مشترک را ادامه دهیم. اما مرگ ناگهانی او همه چیز را بهم ریخت و زندگی ما را نابود کرد.
کتی ادامه داد: اریک بدون این که خودش بخواهد گاهی دچار عصبانیت میشد و داد و فریاد راه میانداخت و بعد خیلی زود پشیمان میشد. همین رفتار غیرعادی، زندگی ما را بهم ریخته بود تا این که چند روز پیش قبول کرد که تحت مداوا قرار گیرد که البته مرگ این فرصت را نداد.
کتی یکبار دیگر آنچه را که برای سروان گفته بود، تکرار کرد. کارل برادر کوچکتر او که 27 سال بیشتر نداشت و بسیار قوی هیکل و تنومند بود نیز ضمن تایید اظهارات خواهرش گفت: من صبح سری به خواهرم زد. او خواست ناهار را نزد او بمانم. همین کار را کردم. تا این که اریک از سر کار برگشت. با دیدن من گویا عصبی شد. شروع به بهانهگیری کرد و بعد هم چون کانالهای تلویزیون بهم ریخته بود به پشت بام رفت و بعد هم سقوط کرد و جان سپرد.
کمیسر چند دقیقهای از کارل و کتی بازجویی کرد. آنگاه روی تراس آپارتمان رفت. به دقت آنجا را از نظر گذراند و آنگاه سری به پشت بام زد. درست در لبه پشت بام مشرف به خیابان، آنتن تلویزیون روی میله بزرگی نصب شده بود و نظرها را جلب میکرد.
این لوله بلند به وسیله سنگ بتونی به لبه دیوار چسبانده شده بود. روی پشت بام مورد مشکوکی دیده نمیشد.
کمیسر پس از این که به دقت تمام زوایای پشت بام را از نظر گذراند و چند بار از بالا، پایین را نظاره کرد، آنگاه رو به سروان گفت: اریک رولند تصادفی سقوط نکرده. بلکه همسرش کتی به کمک برادرش کارل او را به پایین پرت کردهاند.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید اریک تصادفی سقوط نکرده بلکه او را عمدا به پایین پرت کردهاند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.