سعیده 23 ساله از تهران- زهره محسنی از ورامین (نه دیگه... ببییییین! قرار بود شعرا و نوشتههای خودتون رو بفرستین-) بیگناه- لنگه کفش بیابانی- اشک یخی از شهر فاصله (اشک جونم، گمونم فاصلهت واقعاً خیلی زیادههااااا... مشابه این متن « خندیدم ، گفتن اینجوری ، نخندیدم ، گفتن اونجوری» رو من بارها تو اینترنت خوندهم، یه مطالبی بنویس که خبراش زود برسه بهت. منتظرماااااا-) رها از سوادکوه- رضا تولاییزاده، آموزگار دبستان (آق معلم، ارادت! ما دربست مخلص شوما هم هستیم ولی لطف کن وقتی یه متنی، داستانی، چیزی میفرستی واسه چاپ، فقط برای یه جا بفرستش، اینجوری اگه متنت قابل چاپ هم باشه، هیچکدوم چاپش نمیکنن-) مسافر دنیای خواب (متنت زیاد بود، جا هم کم بود، وقتم هم کمتر، گذاشتمش واسه دفعه بعد ببینم حرف حسابت چیه اصلاً-)! لنگه کفش بیابانی (کولاکِ نامه راه انداختیهاااااا... ایول-)! سَمان (چون متنت به سبک بوستان و گلستان بود دادم سعدی بخونه و نظرش رو واسه چاپ بهم بگه، الان دو ساعت و چهل و پنج دقیقهس هر وقت نگاش میکنم داره با پنج تا انگشت دست راستش هی پس کلهش رو میخارونه! همینجورم هاج و واج هی اینور و اونور رو نگاه میکنه! ببینم... میتونی بگی منظورش چیه؟-)