آشنای غریب

کد خبر: ۳۰۹۰۲۵

کامی جان ، درست می‌بینم خودت هستی!

کامران وارد خانه شد و مادر را در آغوش گرفت. مادر در حالی که با دستان چروکیده و پیرش محکم او را در آغوش گرفته بود گفت: قرار است همه امروز بیایند اینجا. گفته بودم کوروش به تو هم خبر بدهد، ولی فکر نمی‌کردم بیایی،ای بی‌وفاپسر! در این یک سال نکردی یک خبری چیزی از مادر پیرت بگیری. آخر دعوای تو و پدرت به من چه ربطی داشت؟

کامران آرام مادر را از خودش جدا کرد و گفت: حالا که آمده‌ام بیا برویم داخل.

مادر سری تکان داد و با پسر وارد خانه شد. از وقتی رفته بود چیز زیادی تغییر نکرده بود. خانه مثل یک سال پیش بود. همان مبلمان قدیمی، همان بوفه، همان فرش‌ها و ... تنها چیزی که تغییر کرده بود قاب عکس پدر بود که روی یکی از گوشه‌هایش روبان مشکی زده بودند. کامران به قاب عکس پدر و عکس‌های دیگری که روی میز بود نگاه کرد. مادر همان موقع با یک سینی که روی آن دو فنجان چای و یک نعلبکی پر از پولکی بود وارد هال شد و با بغض گفت: پیرمرد چشمش به این در خشک شد تا تو بیایی. یعنی اینقدر نسبت به پدرت کینه داشتی که حتی نخواستی در مراسمش شرکت کنی!

کامران سرش را با کلافگی تکان داد و گفت: مگر کوروش به شما نگفت، من آن موقع خارج از کشور بودم گفتم به شما بگوید، ولی فکر کنم نباید به او اعتماد می‌کردم. مادر آهی کشید و گفت: این طور حرف زدن در مورد برادر بزرگترت درست نیست. به خدا غم عالم در دلم می‌آید وقتی تو این‌طور صحبت می‌کنی. کوروش در این مدت عصای دست ما بود. خدا می‌داند وقتی پدرت فوت کرد اگر او نبود من پیرزن تنهایی چه کار می‌کردم.

کامران پوزخندی زد و گفت: خدا را شکر که هنوز هم پسر خوب و با مسوولیت خانوادست. مادر آهی کشید و گفت: من به حمایت‌های کوروش کاری ندارم، ولی در این یک سال اینقدر که کوروش به فکر تو بود و به تو زنگ می‌زد، تو که برادر کوچک‌ترش بودی یک‌بار گوشی تلفن را برداشتی یک زنگ به او بزنی ؟ حالا زنگ پیشکشت حتی جواب تلفن‌های من و برادرت را هم ندادی. یعنی این پیغام‌گیر تو صدای ما را ضبط نکرده بود؟

مادرجان طوری حرف می‌‌زنی انگار که در این یک سال حتی یک‌بار هم به شما سر نزده‌ام. خوب است که در خانه دایی‌جان شما را دیده‌ام.

آقا کامران اینقدر تند نرو یکی یکی. اولا که به دید و بازدید در خانه دایی نمی‌گویند سر زدن بعدش هم تو آن لحظه را می‌دیدی من بعدش را. همین دایی‌جان می‌آمد خانه ما و مستقیم و غیرمستقیم به پدرت نیش و کنایه می‌زد که چه خبر از آقا کامران!‌ شنیدیم رفته‌اند سراغ بیزنس مگر شما خبر ندارید... این کار را کرده‌اند... اینجا رفته‌اند... آنجا آمده‌اند... .

می‌آمد این حرف‌ها را می‌زد و زندگی ما را جهنم می‌کرد. پدرت خدا بیامرز خیلی دلش می‌گرفت. تا یک هفته لام تا کام با کسی حرف نمی‌زد فقط به در و دیوار زل می‌زد... . می‌ماندم من بیچاره که باید هم حرص سکوت پدرت را بخورم هم نیش و کنایه‌های فامیل. مگر من بدبخت چقدر توان داشتم. به من نگاه کن هنوز شصت سالم هم نشده ولی مثل پیرزن‌های هفتاد هشتاد ساله به نظر می‌رسم.

مادر این را گفت و روی صندلی نشست و با دست‌هایش قطرات اشک روی گونه‌اش را پاک کرد. کامران بلند شد و به سمت مادر رفت و در حالی که شانه‌هایش را فشار می‌داد گفت: مادر من چرا اینقدر خودت را اذیت می‌کنی؟ من که نمی‌خواستم این‌طور بشود ولی تو که بهتر می‌دانی بعد از آن همه قول و قرار و یک سال انتظار چه چیزی نصیبم شد.

من به خاطر این پول روز و شب نداشتم. روی این پول حساب کرده بودم. خودت که شاهد بودی به خاطر فشار شریک‌هایم دو مرتبه رفتم زیر سرم. آن وقت پدر چه کار کرد... . باید به من حق بدهید که بعد از آن همه بی‌تفاوتی و تبعیض دیگر نخواهم او را ببینم.

مادر با چشمانی اشک‌آلود از جایش بلند شد، بعد از پاک کردن اشک‌ها گفت: والله‌ من نمی‌دانم چرا پدرت پول را به تو نداد خودت که بهتر می‌دانی خدا بیامرز هیچ وقت نمی‌خواست کسی از حساب و کتابش سر در بیاورد. هیچ وقت هم به من چیزی نگفت ولی به جان کوروش قسم که آن موقع‌ها به هر دری زد تا پولت را جور کند حتی یک بار دایی‌ات گفت که برای زمین فشم‌اش مشتری آورده است.

مادر من بابا فقط بلد بود برای کوروش به این در و آن در بزند. من که جزو بچه‌هایش به حساب نمی‌آمدم.

مادر دیگر چیزی نگفت. آرام از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت. کامران هم از جایش بلند شد و به سمت اتاق پدر رفت. وسایل قدیمی‌ اتاق مثل قبل در جای خودشان بودند، درست مثل همان روزی که خانه را ترک کرده بود.نگاه کامران روی کتاب‌های کتابخانه پدر افتاد. کتاب حافظ قرمز رنگی را از میان کتاب‌‌های دیگر جدا کرد و زیر لب گفت: 2 سال پیش قرار بود به من هم مثل پسر عزیزت سرمایه‌ای بدهی تا یک شرکت مستقل راه ‌بیندازم ولی بهانه آوردی، مثل همیشه گفتی سرمایه‌ات دست کسی است. سال بعد پول را که آورد می‌دهم به تو، ولی چه شد همان روز که قرار گذاشته بودیم رفتی مسافرت و فقط یک دیوان حافظ برایم گذاشتی. انگار نه انگار که به من قول داده بودی. فکر کردی محتاج پولت بودم نه دیدی که روی کتاب تقدیمی‌ات یادداشت گذاشتم که دیگر نیازی به کمک شما ندارم.

با به یاد آوردن این خاطرات صورتش قرمز شد کتاب را برداشت و آن را محکم به سمت قفسه پرتاب کرد. گلدانی که در طبقه‌ای از قفسه بود با برخورد کتاب به زمین افتاد و شکست. کامران زیر لب گفت: لعنتی و کنار تکه‌های گلدان شکسته خم شد. یک مرتبه چشمش به کاغذی افتاد که از لای حافظ بیرون زده بود. حافظ را برداشت و آن صفحه را باز کرد. کاغذ چسبیده بود به چک تاریخ گذشته در وجه خودش. روی کاغذ نوشته شده بود: «کامی‌جان ببخش از آن پولی که خواسته بودی کمتر است، ان‌شاءالله تا یک ماه دیگر تمام پول زمین فشم را می‌ریزند به حسابم و از خجالتت‌ در می‌آیم.» اشک چشمان کامران را پر کرد. مادر لنگان لنگان خود را به سمت در اتاق رسانده و ‌پرسید: کامی جان چی شده صدای شکستن شنیدم؟ کامران بدون این که جوابی به پرسش مادر بدهد به خطوط صفحه‌ای که چک را از لایش برداشته بود خیره مانده بود.

فاطمه قاسم‌آبادی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها