در دوران نوجوانی بودم که میدیدم دوستانم مرتب در پی مد و لباسها و کفشهایی هستند که مد است و مرتب خودشان را به شکل مدهای هر فصل در میآورند، من هم بدم نمیآمد و تصور میکردم پیروی از مد به معنای امروزی بودن و شیک بودن است و جالب است.
پس از مدتی در دوران دبیرستان تصمیم گرفتم که یک کار نیمه وقت پیدا کنم تا اندک درآمدی داشته باشم. یکی از دوستانم به من پیشنهاد کرد که برای مارکهای معروف به عنوان مدل لباس کار کنم.
این کار برایم خیلی هیجانانگیز بود. تصور میکردم آنهایی که مدل هستند دائما بهترین و زیباترین لباسها را میپوشند. دوربینها مرتب در پی عکس انداختن از آنها هستند و مردم بخصوص جوانان هم میخواهند از آنها امضا بگیرند. چه شغل جالبی تازه درآمد هم داشت. پس بیمعطلی پذیرفتم و فکر کردم بزرگترین و بهترین تصمیم زندگیام را گرفتهام.
اما نمیدانستم که به راهی خطرناک قدم گذاشتهام. قضیه به هیچ وجه آنطور که من فکر میکردم نبود. مرتب به من میگفتند چطور بنشینم. چطور غذا بخورم. چه بخورم. کجا بروم. چطور بروم و...
در ضمن اصلا خبری از شهرت و معروفیت نبود. با توجه به سن و سال و تجربه کم من باید در هر ساعتی مدیرم میگفت در هر جای شهر که میخواست اجناسش را به نمایش بگذارد حضور پیدا میکردم. در بسیاری موارد فقط تعدادی از مغازه داران برای دیدن میآمدند و هیچ کس به خودم اعتنا نمیکرد حتی یک نفر هم از من امضا نگرفت.
گاهی اوقات هم برنامهها آخر شب بود و من برای برگشت به خانه واقعا دچار مشکل میشدم به خصوص مواقعی که مادرم در آمریکا بود و اتومبیل ما را لازم داشت و من نمیتوانستم از صبح با ماشین بیرون بیایم تا شب راحتتر باشم.
کاری بسیار کسلکننده بود و تازه محدودیت داشتم. باید به میل دیگران نفس میکشیدم و مرتب لبخند میزدم. سال اول به هر زحمتی بود تمام شد اما برای سال دوم مدیرم به من گفت که امسال باید لاغرتر شوم و در حدود یک سایز هم کم کنم. آنها حتی مرا راهنمایی نمیکردند که چگونه این کار را انجام دهم. پس من از ترس از دست دادن کار شروع به نخوردن کردم. گاهی اوقات دچار افت فشار خون میشدم و حالم بد میشد. من بدون مربی و برنامه به تمرینات طولانی ورزشی میپرداختم و نهایتا به دلیل کم آبی و گرسنگیهای طولانی حالت صورتم به هم خورده بود و دچار افسردگی شده بودم تا اینکه یک روز که جلوی آینه رفتم خودم را شبیه قورباغه دیدم و از حال رفتم. مادرم که در خانه بود مرا دکتر برد و او گفت که من علاوه بر اختلالات تغذیه و گوارش دچار افسردگی هم شدهام و نیاز به درمان منظم دارم. موضوع این بود که من یک دختر کم سن و سال و تنها بودم که مدیران من هر چه میخواستند من انجام میدادم و آنها حتی به سلامت من نیز اهمیت نمیدادند. این آن زندگی راحت و پر هیجان و زیبایی که من میخواستم نبود.
پس با خودم فکر کردم که نباید بقیه عمرم را این گونه تلف کنم.
من تازه 19 ساله بودم و نمیخواستم همیشه مثل یک برده زندگی کنم. تازه فهمیده بودم سودجویان مد را رواج میدهند تا اجناس خود را بفروشند و سرنوشت هزاران نفر مثل من هم برایشان ارزشی ندارد.
تصمیم گرفتم دوباره به کلیسا بروم و پس از مناجات با خدا کمی به آرامش برسم. پس این کار را کردم و کارم را رها کردم. شاید باور نکنید اما تازه احساس آزادی میکردم انگار از زندان راحت شده بودم.
تصمیم گرفتم تا درسم را در دانشگاه ادامه دهم و در رشته دکوراسیون ادامه تحصیل بدهم تا هم به دنبال رشته مورد علاقهام رفته باشم و هم تحصیلات عالی داشته باشم و دیگر هرگز اجازه ندهم که دیگران به من امر و نهی کنند و برایم تصمیم بگیرند که حتی از نظر ظاهری باید چطوری باشم.
حالا 5 سال از آن زمان گذشته من به منهتن نقل مکان کردهام و در آنجا زندگی میکنم. درسم را تمام کردهام و به عنوان طراح مستقل با چند شرکت معتبر کار میکنم. از اینکه در شغل نیمه وقتم شکست خوردم تا بدانم باید در زندگی تغییر مسیر بدهم نیز بسیار شاکر و راضی هستم.
مترجم : سحر کمالی نفر
منبع:club700
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)