داستانک

شماره تلفن

کد خبر: ۳۰۹۰۰۶

نیما: حالا اون چی هست؟

سها: چشاتو ببند، دستاتو باز کن بعد می‌فهمی.

نیما: ولی من این کارو نمی‌کنم. هیچ وقت از من نخواه چشمامو ببندم.

سها: چرا؟

نیما: چشم‌هایی که با «بله» گفتن تو باز شده را دوست ندارم ببندم. خودت این کارو بکن.

سها با یک دست چشم‌های نیما را بست و با دست دیگر بسته‌ای رنگ و رو رفته کف دست نیما گذاشت.

سها: حالا چشماتو باز کن عزیزم!

نیما: وای این همون شاخه گلی یه که اولین بار به تو هدیه کردم

نیما اکرامی‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها