گفتگو با سیدامیرحسین حمیدی گوینده خردسال رادیو

قدم به میکروفن نمی‌رسد

سیدامیرحسین حمیدی در آخرین روزهای شهریور 1384، در بیمارستان آتیه شهر تهران به دنیا آمد. عاشق پیچ و مهره و اسباب بازی است. تا 2 سالگی فقط با عروسک بازی می‌کرد و حالا برای خودش مردی شده و ماشین بازی می‌کند. پسری مهربان، عاطفی، پرانرژی و پرتحرک است. او اکنون یکی از گویندگان خردسال رادیوست.
کد خبر: ۳۰۸۶۶۳

امیرحسین! اولین بار که رفتی رادیو یادت هست؟

نه یادم نیست، ولی مامانم می‌گوید از 10‌‌ماهگی به همراه خواهرم به رادیو رفتم و خانم وکیلی سوال‌های زیادی از من و خواهرم پرسید. مامانم می‌گوید: حدود هفت یا هشت برنامه مهمان خانم وکیلی بودم.

چطور شد که رادیو را ادامه دادی؟

مامانم می‌گوید از 2 سال پیش روزهای یکشنبه رادیو می‌روم و روی زانوهای خانم وکیلی می‌نشینم و برنامه اجرا می‌کنم.

چرا روی پای خانم وکیلی می‌نشینی مگر قدت به میکروفن نمی‌رسد؟

نه قدم نمی‌رسد. بعضی از بچه‌ها دور خانم وکیلی حلقه می‌زنند و بعضی‌ها هم بغل خانم وکیلی می‌نشینند. من یک بار توی بغل خانم وکیلی نزدیک بود له بشوم.

اولین روزی که رفتی رادیو چه کار کردی؟

توی بغل خانم وکیلی نشستم شعر «ماهی» را خواندم. او هم به من یه جایزه داد.

آن شعر الان یادته؟

ماهیه توی حوض ما

پایین میره، می‌آد، بالا

تشنه می‌شه آب می‌خوره

رو دامن آبی آب، تاب می‌خوره

تاب می‌خوره با خنده

دهنشو هی وا می‌کنه، می‌بنده

پیراهنش پر از گلای پولکی

از توی آب سر می‌کشه یواشکی

دلش می‌خواد کلاغه پیداش نکنه

دوباره دعواش نکنه

تا حالا با کسی دعوا کردی؟

آره. با خواهرم یک بار هم دعوا کردم و هم باهاش قهر کردم.

قهر کردن کار خوبیه؟

کار خوبی نیست.

چطور با خواهرت آشتی کردی؟

به خواهرم گفتم بگذار تو را ببوسم و با هم آشتی کنیم. به او گفتم، قول می‌دهم دیگر تو را ناراحت نکنم.

امیرحسین، کدام قسمت برنامه‌ای که اجرا می‌کنی را بیشتر دوست داری؟

مسابقه (فکر کنیم، فکر کنیم، فکر کنیم)

این مسابقه چطوریه؟

خانم وکیلی از ما سوالی می‌پرسد و ما جواب می‌دهیم.

مثلا؟

مثلا می‌گوید:

بچه‌های ملوسم همه تو نو می‌بوسم

بگین که من چی هستم اسمم چیه؟ کی هستم؟

هزار تا لونه دارم پرده تو خونه دارم

میوه‌م روی درخته، پوستی دارم که سخته

قرمزه رنگ پوستم، رنگ قشنگ پوستم

روی سرم یه تاجه، مرواری توی تاجه

مرواری‌های ریزریز، منو می‌بینید تو پاییز

میوه من آبداره، چون اسم من ....

ما همه فریاد می زنیم

اناره اناره اناره

امیرحسین الان چند سالته؟

4 سالمه.

چه رنگی را دوست داری؟

سبز کمرنگ با بنفش.

مهدکودک می‌ری؟

نه.

پس روزها چکار می‌کنی؟

نقاشی می‌کشم.

چی می‌کشی؟

درخت می‌کشم، توپ می‌کشم، فیل می‌کشم، گل می‌کشم.

چه گلی را دوست داری؟

گل سرخ. شعر و نقاشی هم بلدم.

بخوان.

یک گل کشیدم من با چند تا شبنم

نقاشی خود رادادم به مامانم

خوشحال شد مامان فورا مرا بوسید

لبخند زد وقتی نقاشی‌ام را دید

لبخندمامانم زیباتر از آن بود

یک دانه شبنم هم در چشم مامان بود

معلومه که مامانت را خیلی دوست داری؟

آره خیلی زیاد.

چرا؟

چون برام کتاب داستان می‌خونه. چون برام اسباب بازی می‌خره، ماشین و تفنگ.

چند تا کتاب داستان داری؟

خیلی زیاد.

کدام داستان رو از همه بیشتر دوست داری؟

حسنی نگو بلا بگو، اما دیگه پاره شده.

بابات چی. بابات را هم دوست داری؟

بله. بابام منو می‌بره پارک. برام بادکنک می‌خره.

من به او می‌گم، بابای مهربونم بادکنکم روباد کن

دل کوچیکم روشاد کن

دستتو بده به دستم

نگو که خسته هستم.

حالا بگرد و دنبالم کن

دوباره خوشحالم کن.

دوست داری بزرگ شدی توی رادیو کار کنی؟

نه من دوست دارم دکتر بشم.

یک روز که رفتی رادیو و خیلی خوشحال شدی کی بود؟

وقتی پنگول رو دیدم. به من سلام کرد. منو بوس کرد. من گفتم پنگول دوستت دارم. یک روز هم عموپورنگ رو دیدم. یک عکس هم با عموپورنگ دارم.

چه روزهایی توی رادیو خیلی به تو خوش می‌گذره؟

وقتی با علی اسدی (یکی از گویندگان خردسال رادیو) از روی پله‌ها می‌پریم و بالا پایین می‌ریم و وقتی هم که خانم وکیلی جایزه می‌ده.

برنامه سلام کوچولو رو دوست داری؟

آره خیلی زیاد. من خانم وکیلی، رامین، ترنم و همه بچه‌های رادیو را دوست دارم.

تلویزیون نگاه می‌کنی؟

بله کارتون ردپای آبی، چارلی و لولا و بده ناقلا را دوست دارم.

قصه‌های شب بخیر کوچولوی تلویزیون را چطور؟

نگاه نمی‌کنم.

چه آرزویی داری؟

دلم می‌خواد اتاق فقط مال خودم باشه. خواهرجون توش نباشه.

خاطره‌ای داری تعریف کنی؟

بله 8 ماه پیش مریض شدم و رفتیم دکتر، دکتر به من گفت، سس قرمز و نوشابه نخور، من نخوردم و حالا خوب شدم.

قصه هم بلدی؟

آره.

دوست دارم این گفتگو را با یه قصه تمام کنی، می‌تونی؟

بله. صبح شد. دختر کوچولو از خواب بیدار شد. به ساعت نگاه کرد. دید جای بال‌های یک پروانه روی ساعته. بلند شد و رفت که پرده را کنار بزند، دید رنگ بال‌های یک پروانه روی پرده است. یکدفعه چیزی به یادش آمد. از اتاق بیرون دوید و داد زد: «مامان! مامان! من دیشب خواب یک باغ پر از گل و یک پروانه قشنگ دیدم.»

این، اولین خوابی بود که دختر کوچولو دیده بود.

محمدحسین قاسمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها