سفر برای مکاشفه

امسال در بخش بین‌الملل بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر فیلم‌های خارجی تسبیح اشتباهی، جهان گسترده و رستگاری در خم کوچه، خوش آمدید، اتاق شماره 6، بازگشت پسر گمراه، رنج، راز شکل‌ها، مصطفی شوکای، ملودی برای یک ارگ خیابانی، سرخپوست کوچولو، شورش در کوتوکینو وغول به نمایش درمی‌آیند. آنچه می‌خوانید خلاصه‌ای از فیلم‌های خوش آمدید و اتاق شماره 6 به همراه گفتگو با کارگردانان آنهاست.
کد خبر: ۳۰۸۶۴۸

همراهی با یک مهاجر در اروپا

«خوش آمدید» محصول سال 2009 سینمای فرانسه را فیلیپ لیوره کارگردانی کرده است. قصه این درام اجتماعی درباره بلال (با بازی فیرات آیورو) یک کرد مهاجر هفده ساله است که طی سه ماه اخیر مدام در حال سفر به اطراف قاره اروپا بوده است. او در جستجوی نامزد و خانواده خویش است که به تازگی به اروپا مهاجرت کرده‌اند. سفر بلال توام با مشکلات متعدد است و او بالاخره به شمال فرانسه می‌رسد. صخره‌های سفید این محل او را به یاد محل زندگی‌اش می‌اندازد، اما آرامش بلال مدت زمان زیادی طول نمی‌کشد و سفر مکاشفه‌دار او وارد دردسرهای جدیدی می‌شود. مهم‌ترین مشکل او با مسوولان محلی و قوانین اداره مهاجرت است. او نمی‌تواند از مکانی که در آن قرار دارد، جلوتر برود، اما بلال می‌خواهد سفر خود را ادامه دهد و مجبور می‌شود برای این کار روش‌های جدیدی خلق کند. در این اوضاع و احوالی است که با سیمون (با بازی وینسنت لیندون) آشنا می‌شود. او یک شناگر حرفه‌ای است که می‌تواند به بلال کمک کند تا از کانال رد شود و خودش را به محل جدیدی برساند.

گفتگو با فیلیپ لیوره کارگردان فیلم «خوش آمدید»

چرا برای فیلم جدید خود به سراغ این سوژه رفتید و مضمون مهاجرت را انتخاب کردید؟

برای من این فیلم حکم یک درام و تراژدی جذاب را دارد. بعد از کارگردانی «من به راحتی می‌روم» می‌خواستم یک فیلم خوب را کارگردانی می‌کنم. به همین دلیل، نیازمند یک سوژه و موضوع خوب بودم. مقاله‌ای درباره درگیری‌های مرزی مکزیک با آمریکایی‌ها خوانده بودم که سخت مرا تحت‌تاثیر قرار داده بودند، احساس می‌کردم یک چنین مضمونی می‌تواند سوژه خیلی خوبی برای فیلم من باشد، اما می‌دانستم که این قصه باید در فرانسه اتفاق بیفتد. برای همین، تحقیق درباره وضعیت مهاجران به فرانسه را شروع کردم. داوطلبان زیادی از کشورها و قوم‌های مختلف پیدا کردم که در رابطه با وضعیت خود با من به صحبت و گفتگو پرداختند.

قصه را از قبل در ذهن خود داشتید؟

یک طرح کلی داشتم، ولی یک قصه کامل خیر. می‌خواستم ببینم این مهاجران چه می‌گویند و چه می‌خواهند. تنها پس از اطلاع یافتن دقیق از وضعیت و خواسته‌های آنان بود که می‌توانستم یک قصه کامل بنویسم. آنها چیزهای مختلف و متفاوتی برایم تعریف کردند و قصه‌های آنها بعضی وقت‌ها واقعا هولناک بود. همه آنها تلاش داشتند برایم چیزهایی را که برایشان اتفاق افتاده بود، تعریف کنند. خیلی وقت‌ها خشم و عصبانیت را در چهره‌شان می‌دیدم. هدفم این بود که غصه‌های آنان را تبدیل به یک قصه بکنم و حرف همه آنها را در فیلم مطرح کنم. در عین حال می‌دانستم که قصه فیلمنامه باید جذاب و سرگرم‌کننده باشد تا تماشاچی را جذب و درگیر ماجراها کند. به همین دلیل، قصه عشق دو مهاجر را هم در دل قصه گنجاندم که از دو دید مختلف روایت می‌شود. برایم ملاقات و آشنایی بلال و سیمون هم خیلی مهم بود، زیرا آنها متعلق به دو نسل کاملا متفاوت هستند و فقط بحث تفاوت‌های فرهنگی و اجتماعی در بین آنها مطرح نبود. یکی از آنها 17‌‌ساله و آن دیگری 45 ساله است. نکته‌ای که باعث اشتراک این دو می‌شود، همان عاشق‌‌بودنشان است.

بازی گرفتن از نوجوانی که بازیگر حرفه‌ای نیست کار سختی بود؟

بازی گرفتن از یک نابازیگر فرق زیادی با بازی‌گرفتن از یک بازیگر حرفه‌ای ندارد. وقتی کسی را برای بازی در فیلم انتخاب می‌کنم، معنی‌اش آن است که هنگام تست گریم چیزهایی در او دیده‌ام که باور کرده‌ام می‌تواند نقش خودش را خوب و منطقی بازی کند. برایم نکته مهم این است که بازیگر نقش خودش را باور کند و این من هستم که باید این باور را در او تقویت کرده و به وجود بیاورم. وقتی این اتفاق افتاد، بازیگر چه حرفه‌ای باشد و چه آماتور، نقش خودش را آن‌طور که می‌خواهم بازی خواهد کرد.

در فیلم‌های شما همیشه شاهد آن هستیم که تلفیقی از موضوعات اجتماعی و یک قصه رومانتیک را ارائه می‌دهید. وقتی فیلمنامه‌ای می‌نویسد تلفیق و ارتباط بین این دو را در ذهن خود دارید؟

بله، دقیقا همین‌طور است. البته تفاوت‌های بین این دو را کاملا در نظر دارم. منتقدان سینمایی از این مساله به عنوان «ارتباط مستقیم رمانتیک» اسم می‌برند، اما من از آن به عنوان نیاز فیلمنامه‌هایم یاد می‌کنم. وقتی فیلمنامه‌ای می‌نویسم تمام جوانب و زوایای آن را در نظر می‌گیرم و آن را به صورت یک چشم‌انداز می‌بینم. می‌خواهم کاراکترهای فیلم‌هایم از همه نظر مورد بحث و بررسی قرار بگیرند و یک‌جانبه و یک‌طرفه با آنها برخورد نشود. هویت کاراکترهای فیلم‌‌‌هایم از این طریق است که مشخص و آشکار می‌شود.

در «خوش آمدید» هم مثل بقیه فیلم‌هایتان، موسیقی نقش مهمی دارد و در پروسه کشف هویت کاراکترها نقش اساسی بازی می‌کند. موسیقی متن فیلم‌هایتان را چگونه انتخاب می‌کنید؟

هر فیلمی قصه خاص خودش را دارد. وقتی هویت کاراکترهایم برای خودم مشخص شد، آنها را به آهنگساز فیلمم معرفی می‌کنم. حالات مختلف روحی و روانی این کاراکترها را برای او می‌شکافم و بعد از وی می‌خواهم یک موسیقی متن بنویسد که بیانگر حالات روحی و روانی این کاراکترها باشد. به همین دلیل، رابطه تنگاتنگ و نزدیکی با سازندگان موسیقی متن فیلم‌هایم دارم. حتی بازیگران نقش‌های مختلف فیلم‌هایم را نیز به آهنگسازان آنها نشان می‌دهم تا بدانند برای چه کسی دارند موسیقی می‌سازند. وقتی موسیقی متن آماده شد، یک بار آن را به صورت مجزا و بعد آن را بر روی فیلم گوش می‌کنم. اگر جایی از آن را نپسندم از آهنگساز می‌خواهم که آن بخش را عوض کند.

وقتی فیلمی می‌سازید از قبل موفقیت یا عدم‌موفقیت آن را حدس می‌زنید؟

نمی‌توان چنین کاری کرد. هیچ چیز را از قبل نمی‌توان با قاطعیت مورد بحث و بررسی قرار داد. من حدود 20 سال است که در این حرفه دارم کار می‌کنم. احساس می‌کنم دنیای سینما را از نزدیک می‌شناسم. همه کسانی که در کار فیلمسازی هستند، دوست دارند همیشه کارشان بهترین باشد. من هم مثل بقیه هستم. در طول این سال‌ها فیلمنامه‌های زیادی نوشته‌ام و بعد از این همه سال فعالیت متوجه شده‌ام که هنوز کارهای خیلی زیادی برای انجام دادن دارم و تازه اول راه هستم. در عین حال، فهمیده‌ام که در این کار نمی‌توان به هیچ چیز اطمینان داشت و درباره آن با قاطعیت صحبت کرد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که در کارها عدم صداقت زیادی وجود دارد و باید کارهای زیادی انجام داد تا بتوان به یک نتیجه منطقی رسید، اما من تلاش خودم را می‌کنم تا کارم را به بهترین نحو انجام دهم. حالا قضاوت با منتقدان و تماشاگران است که در رابطه با کارهای من تصمیم بگیرند. موفقیت یا عدم موفقیت کارهای من هم در همین رابطه قابل توضیح دادن هستند.

قصه چخوف متعلق به امروز است

کارن شاه‌نظرف، فیلمساز سرشناس سینمای روسیه طی 20 سال اخیر بوده است. اتاق شماره 6 وی که تا به امروز آخرین کار سینمایی او محسوب می‌شود، براساس قصه کوتاهی از آنتون چخوف نویسنده کلاسیک و قرن نوزدهمی روسیه ساخته شده است، اما او قصه چخوف را به دوران معاصر منتقل کرده است. در قصه چخوف افسانه دکتر راگین تعریف می‌شود و ماجراهای این دکتر به نمایش درمی‌آید که بخش مهم آن مربوط به گفتگو و بحث داغ وی با گروموف است. گروموف یک بیمار روانی است. روابط بین این دو کم‌کم حالت پیچیده‌ای پیدا می‌کند و باعث تحول روابط راگین با دیگر بیماران بیمارستان می‌شود، در قصه فیلم شاه‌نظرف، ماجراهای دکتری به تصویر کشیده می‌شود که به تدریج خودش به صورت یکی از بیماران بخش خودش درمی‌آید. کارگردان در فیلم، این قصه را تعریف می‌کند که ما آدم‌ها چگونه قربانی ترس خودمان می‌شویم و آنچه که بیش از همه از آن وحشت داریم، بر سر خودمان می‌آید.

گفتگو با کارن شاه‌نظرف کارگردان فیلم «اتاق شماره 6»

چه عاملی باعث شد تا تصمیم بگیرید روایتی امروزی از قصه کلاسیک و کوتاه آنتون چخوف را روی پرده سینما به تصویر بکشید؟

خب، ایده ساخت این فیلم حدود 20 سال قبل به ذهنم آمد. آن زمان قرار بود این فیلم را با همکاری تهیه‌کنندگان ایتالیایی بسازم. مرحوم مارچلو ماسترویانی بسیار علاقه‌‌مند بود که نقش کاراکتر اصلی قصه را بازی کند. به هر حال تهیه‌کنندگان ایتالیایی در آن زمان تصمیم گرفتند بر روی آن سرمایه‌گذاری نکنند. آنها بیشتر طرفدار تولید فیلمی در مایه‌های قدیمی بودند و هدفشان تولید یک درام سنتی و کلاسیک بود، اما من قصد داشتم قصه چخوف را به دنیای معاصر منتقل کنم و فیلمی مدرن بسازم. علتش هم این است که من چخوف را نویسنده‌ای معاصر می‌شناسم و عقیده دارم او و نوشته‌هایش خیلی امروزی‌تر از نوشته‌ها و نویسندگان معاصر است.

به همین دلیل تصمیم گرفتم برای ساخت فیلمم روی قصه‌ای از او تمرکز کنم. بیست سال پس از گذشت زمان تولید فیلم با همکاری تهیه‌کنندگان ایتالیایی، متقاعد شدم که باید دوباره به این پروژه برگردم و یک مضمون معاصر را در دل آن قصه کلاسیک مطرح کنم. نوشته‌های چخوف کیفیت بالایی دارند که در آن واحد هم بدون زمان هستند و هم عمومی و جهانی.

اگر خودتان می‌خواستید قصه دکتر راگین را تعریف کنید، چگونه عمل می‌کردید؟

قصه چخوف درامی انسانی درباره یک آدم منفرد است که اعتقاد به خدا را از دست داده است و فقط به دنیای مادی اعتقاد دارد. شما با خواندن این قصه و دیگر نوشته‌های چخوف براحتی متوجه این نکته می‌شوید که او چه آدم و نویسنده مذهبی است. همین بعد مساله مرا جذب نوشته او کرد و دلیلی نمی‌بینم وقتی کسی مثل چخوف است، من بخواهم قصه خودم را بنویسم.

دیدگاه خود شما در مورد نقش اول قصه دکترراگین چیست؟

من معتقدم که این یک نکته اتفاقی و تصادفی نیست که آخرین جمله‌هایی که او هم در قصه چخوف و هم در فیلم به زبان می‌آورد، شبیه هم است. او می‌گوید: می‌توان گفت زندگی جاودانه در آن دنیا وجود دارد. میلیون‌ها نفر به این مساله اعتقاد دارند، اما واقعیت امر این است که راگین نمی‌تواند دوباره خودش را بارور کند و این تراژدی قصه اوست.

از نقطه نظر تماشاگران فیلم، برخی رفتارهای راگین هولناک است. هنگام ساخت فیلم تا چه اندازه‌ای می‌خواستید این کاراکتر را تفسیر کرده و شرح دهید؟

خب، من می‌خواستم او همزمان هم قربانی و هم جبار و ستمکار باشد. او آدمی بی‌رحم است و برایش اهمیتی ندارد در محیط پیرامونش چه اتفاقاتی رخ می‌دهد. در همان حال می‌بینیم که او دارد درد و رنج می‌کشد. باورم این است که این پارادوکس و تناقض لازمه ضروری کل قصه فیلم است. دکتر راگین تلاش می‌کند تا دنیای خودش را توجیه کند و درد و رنج کشیدن دیگران را این گونه توجیه کند که همه ما بالاخره روزی خواهیم مرد، اما وی بتدریج مجبور می‌شود با همین توجیهات رودررو شود و برای خودش جواب‌هایی پیدا کند. او نمی‌تواند پاسخ‌هایی را که همیشه به دیگران داده است، حالا برای خودش تکرار کند.

چه چیزی این کاراکتر را به این سمت هل می‌دهد که ایمانش را از دست بدهد؟

خب، من نمی‌توانم به طور دقیق پاسخ بدهم که چه عاملی باعث می‌شود تا آدم‌ها نسبت به دیگران حالت بی‌تفاوتی پیدا کنند. این یکی از همان فاکتورهایی است که باعث می‌شود تا راگین آدمی امروزی به نظر برسد. یکی از مشکلات اصلی زندگی مدرن هم همین است. مردم در حال منزوی شدن و تکروی هستند و احساسات انسانی روز به روز کمتر و کمتر می‌شود. این طور به نظر می‌رسد که چیزهای زیادی دارند جای روابط انسانی و عاطفی را می‌گیرند. من با این فیلم تلاش کرده‌ام این موضوع را به بحث و بررسی بگذارم.

درباره روابط بین دکتر راگین و بیمار روانی او گروموف چه می‌گویید؟

تضاد بین این دو، پایه و بنیاد اصلی قصه فیلم است. گروموف آدمی معتقد است و این چیزی است که تاثیر زیادی روی دکتر می‌گذارد و وی را نگران می‌کند. همین نکته توضیح‌دهنده این مساله نیز هست که دکتر به سمت دیوانگی می‌رود. دکتر ناگهان کسی را ملاقات می‌کند که آدمی باایمان است و این مساله،‌ وی را خلع سلاح می‌کند. هرچه راگین بیشتر متوجه عقل و هوش گروموف می‌شود، بیماری‌اش هم بیشتر می‌شود. او از این نظر آشفته حال می‌شود که خیلی خوب متوجه وضعیت و موقعیت خویش در این جمع می‌شود.

شما بارها و بارها این جمله را تکرار کرده‌اید که در دنیای امروزی ما المان‌هایی از اتاق شماره 6 وجود دارد. منظورتان از این گفته چیست؟

چخوف در قصه‌اش، تصویری از دنیایی را خلق کرد که در آن، شما انواع و اقسام ماجراها و آدم‌ها و حوادث عجیب و غریب را می‌بینید. او روی این قصه ویژه، فوکوس کرد تا یک آسایشگاه روانی را به عنوان مرکز ثقل قصه معرفی کند. بر همین اساس من عقیده دارم این قصه و آدم‌های آن را می‌توان در دنیای معاصر و در هر نقطه‌ای از جهان پیدا کرد. این قصه در حقیقت قصه امروز همه ما نیز هست.

این‌گونه به نظر می‌رسد که خط فاصل بین دیوانگی و عاقل بودن در فیلم اهمیت خیلی زیادی کسب کرده است؟

به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم فیلم را در یک بیمارستان واقعی فیلمبرداری کنم. با این کار می‌خواستم نشان دهم که چگونه در یک جامعه ما یک چنین خط‌کشی‌هایی، حد و مرز زندگی‌مان را تعیین می‌کند. مرز بین دیوانگی و عاقل بودن کجاست؟ شما از همان نمای اول فیلم موضع مرا نسبت به این مساله کشف می‌کنید. به نظر من، این قصه فقط اختصاص به جامعه روسیه ندارد و شما می‌توانید آن را در تمام جوامع بشری ببینید. یک فیلم باید دیدگاه سازنده‌اش نسبت به دنیای پیرامونش را بیان کند و قصه چخوف، فرصت خیلی خوبی برایم فراهم کرد تا بتوانم آنچه را که می‌خواهم با زبان تصویر به بیننده‌ام گفته و از طریق این فیلم منتقل کنم.

ترجمه: کیکاووس زیاری
منبع: رویترز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها