هر چقدر این روزها
چهلستون آگهیهای گمشده روزنامهها
به جای آن که دنبال تو بگردند،
به یک همکار/ ترجیحا خانم نیازمند باشند،
هر چقدر درختهای این حوالی وُ
هر چه حوالی
خشکیده قد کشیده باشند
بیشتر از تمام عمرشان برگ بریزند وُ
سرفههای رفتگران را
به واژآراییهای شاعرانه اضافه کنند،
حتی میز و نیمکتهای بیخیال مدرسهها هم
به همین تصور آمدنت
به درختانگی برمیگردند
ریشه میدوانند
و ساقه بر دست میگیرند
حتی همین حالا
که پیرزنهای آبادیهای کدام آبادیهای دنیا
در سوگ جوانمرگهای خود
دستهایشان را میچرخانند وُ
رود رود گریه میکنند
حتی همین حالا
که طبیعیترین آدمهای دنیا
مصنوعی راه میروند،
دختران همین کدام آبادیها
نذر آمدن توست/ که قالیهایشان را / به دار میآویزند
حتی همین حالا
که یک عده تو را به خط نستعلیق مینویسند وُ
تجوید نامت را درست رعایت میکنند
و آن سوی ماجرا / تمام همتشان را
به مواظبت از میزهای موازی گره میزنند
و آن سوتر ماجرا / به قیمت ترور درختها
ادامه حیات میدهند،
منتظر بزرگترین سورپریز
که باید واژه فارسیاش را پیدا کنم ماندهایم
تا مجبور نباشیم
در سلام اول سال/ در باغ سفرههایمان/ سیر و سرکه بچینیم
ما به هیچ دستی برای دوستی ایمان نداریم
تنها دستهای توست
که بر دل هر روز سوخته این همه آدم
بخش پذیرند
سیدمحمدامین جعفری