سینا همیشه خیلی برایش نمره مهم بود و تا به حال نمرهای زیر 20 نگرفته بود، اما یک روز از این روزها آقای معلم امتحان ریاضی گرفت و بعد از سهیل خواست تا ورقهها را جمع کند. سهیل هم این کار را کرد ولی سر یک فرصت، خیلی زود اسم خودش و سینا را با هم جابه جا کرد و تحویل آقای معلم داد. روز بعد که آقای معلم ورقهها را صحیح کرد و آورد به بچهها گفت: بچهها امروز میخواهم نمرهها را بخوانم و از بالاترین نمره شروع کرد و ابتدا نمره سهیل را خواند و همه برایش دست زدند و آقای معلم گفت: مثل اینکه سهیل خیلی تمرین کرده بودی! و سهیل زیر لب گفت: بله... من نمرهام را مدیون سینا هستم و نیشخندی زد و نشست. آقای معلم اسمها را خواند، ولی اسم سینا جزو آنها نبود و سینا دستش را بالا گرفت و گفت: آقا اسم من را نخواندید.
معلم گفت: من با تو آخر کلاس میخواهم صحبت کنم. سینا ترسید و گفت: چرا؟
آقای معلم گفت: چون تو نمره تک کلاس را آوردهای...
سینا با تعجب نگاه کرد و زد زیر گریه و گفت: حتما اشتباهی شده. آقای معلم گفت: من هم همین فکر را میکنم ولی تو که همیشه نمرههایت 20 بود، یک بار هم نمره تک را تجربه کن.
سینا گفت: نه... نه....
آن روز سینا رفت به خانه و از ناراحتی و نمره تکی که گرفته بود مریض شد و شب تب کرد و به مدرسه نرفت. چند روز گذشت و آقای معلم و بچهها نگران حال سینا شدند و به خانه آنها تلفن کردند و مادر ماجرا را برای آنها توضیح داد. آقای معلم از این ماجرا خیلی ناراحت شد و بعد از پایان زنگ با بچهها صحبت کرد و گفت: بچهها من میدانم این نمره سینا نبود و من خط سینا و تک تک بچهها را میشناسم و میدانم که یک نفر از بچهها ورقهاش را با ورقه سینا عوض کرده است ولی میخواستم ببینم که خودش به اشتباهش پی میبرد یا نه.
سهیل که تمام صورتش از خجالت و ناراحتی سرخ شده بود بلند شد و سرش را پایین انداخت و گفت: آقا ببخشید من بودم... و زد زیر گریه و ادامه داد: من نمیدانستم که اینطوری میشود... شرمندهام... دیگر تکرار نمیشود...
آقای معلم گفت: من خواستم که خودت هم این نمره خوب را تجربه کنی و ببینی که چقدر لذت دارد و خودت بفهمی که تقلب کار خوبی نیست... حالا بچهها بیایید همه با هم به دیدن سینا برویم و از او دلجویی کنیم.
همه بچهها با آقای معلم رفتند خانه سینا و سینا هم که در بستر بیماری بود تا بچهها و آقای معلم را دید رفت زیر پتو و گفت: نه... من نمیخواهم هیچ کس را ببینم...
سهیل دوید جلو و گفت: سینا من را ببخش... تقصیر من بود.. من این کار زشت را کردم و باعث ناراحتی تو شدم.
آقای معلم گفت: سینا از نظر من تو همیشه 20 هستی و شاگرد ممتاز من هستی ولی میخواستم نمره تک را هم تجربه کنی.
سینا گفت: آقا تجربه خیلی بدی بود. آقا معلم گفت: تو باید کمی طاقت شکست را هم داشته باشی چون گاهی اوقات شکست هم لازم است که هرکسی تجربه کند.
همه بچهها خندیدند و از آن روز به بعد سینا با سهیل دوستهای خوبی شدند و سینا به سهیل کمک کرد تا درسهایش را خوب بخواند....
گلنوشا صحرا نورد