خم میشوم و زیر بغل مرد را از یک طرف میگیرم و محمود از طرف دیگر. مرد با همان قدم اول سکندری میخورد، میگویم: «چرا زانویت رو خم نمیکنی تا راحتتر بیای؟»
مرد چهرهاش را به هم میکشد و محمود با خودش غرغر میکند. روی پاهایم مینشینم و آرام شلوار مرد را بالا میزنم. روی ساق پایش خراشیدگی عمیقی است و روی زانویش زخم عمیقتری و از جایی که خیلی معلوم نیست کجاست خون رقیقی بیرون میزند. وقتی میآیم پاچه شلوارش را پایین بکشم، مرد داد کوتاهی میکشد و آقاجون که تا این لحظه سرگرم حرف زدن با معمار است، میگوید: «زخم شمشیر که نخوردی»!
محمود بلافاصله بعد از حرف آقاجون میگوید: «مسعود! تو هم ول کن برو پایین، بدتر داری تو دست و پامون میپیچی.»
بلند میشوم و به صورت مرد نگاه میکنم که دانههای عرق روی آن نشسته و راهپلههای خرپشته را تند تند پایین میآیم، اما یکهو پایم به یک گونی که توش تیشه و ماله و وسایل معمار است، گیر میکند و میافتم زمین. صدای افتادنم آقاجون را بالای پلهها میکشاند: «مسعود! مسعود! چی شد بابا؟»
آقاجون هیچوقت من را یک بار صدا نمیکند، میگویم: «چیز مهمی نیس، خوردم زمین.»
تا این را بگویم آقاجون چند تا از پلهها را پایین میآید: «بلندشو وایسا ببینمت! محمود ببین داداشت چطور شد ... .»
بلند میشوم و میگویم: «چیزی نیس آقاجون، نگران نشین.»
خوبی بابا؟
بله آقاجون.
خاطر جمع باشم؟
خاطر جمع آقاجون.
بعد رو به معمار که او هم از بالا نگاه میکند میگوید: «این کوچیکس، خاطرش خیلی عزیزه (و با اشاره چشم به محمود که مرد را رها کرده و مرا میپاید، ادامه میدهد) مث اینا پدر سوخته نیس.»
خنده بلندی سر میدهد. محمود میرود و من هم. صدای عصای آقاجون را میشنوم که بعد از من راه افتاد. انگار هنوز خیالش راحت نشده که خوبم و مشکلی پیش نیامده.
از حیاط بیرون میروم تا ماشین را روشن کنم، اما سوئیچ را پیدا نمیکنم، برمیگردم تو حیاط. نگاهی به دور و بر میاندازم. توی این شلوغی حتی اگر جایی هم گذاشته باشمش پیداش نمیکنم. باز دستهایم را توی جیبهای شلوارم میکنم و باز همان چیزهایی به دستم میآید که قبلتر آمده بود. آقاجون دم در ایستاده و به دو جوانکی که کارگرهای معمارند، غرغر میکند: «این شیر آب برای چی بازه؟ دارین بازی میکنین؟»
یکی از آنها با همان لهجه تهنشین شده میگوید: «دشتیم چای تیار مکردیم»
بذارین از گرد راه برسین، بعد به فکر چای درست کردن باشین. رفیقتون زده خودش را ناکار کرده، شما اینجا چای درست میکنین!!
زیرلب غرغر میکند: «باید میدادم کنتورات، اینقده علافی نداشت...»
«مسعود! مسعود! بابا تو برو دنبال کارگر»
چشم
این تیلیفون توه قرقر میکنه.
و کاورم را نشان میدهد که به میخی بند است. میخی که قبلا طنابی از یک طرف به آن و از طرف دیگر به نرده آویزان بود و مامان روی آن لباس پهن میکرد. دستم را توی جیب راست کاورم میکنم و اول سوئیچ و بعد موبایل توی دستم میآید. نسیم است: «میخوام برم آرایشگاه، بیا دنبالم.»
ساعت چند؟
الان.
الان نمیتونم.
چرا نمیتونی؟
پنجره افتاد رو پای یکی از کارگرهای اینجا باید ببرمش دکتر... .
میخواهم بگویم از طرفی آقاجون گفت برو دنبال کارگر، اما حرفم را میخورم.
نسیم داد میزند: «باز موقع حمالی شد، تو شدی همه کاره... ! منصورخان و داداش محمودت کجان؟ ها! ور دل آبجی آذر؟ ... تو چرا مث زنها دلت برای هر کسی میسوزه؟ من احمق باباتو دیدم با تو ازدواج کردم، چه خریتی هم کردم... ! نه مسعود، همین الان باید بیای دنبالم.»
نسیم جان، درک کن. بنده خدا داره از درد به خودش میپیچه.
تو نمیخواد دلت برا اون بسوزه، بابتش پول میگیره. درآمدش هم از من و تو بیشتره... .
نسیم! میگم الان زخمی شده.
شده که شده به من و تو چه! زنت واجبتره یا اون بابا؟
زنم، اما عزیزم تو میخوای بری آرایشگاه نیم ساعت دیرتر بری چیزی نمیشه.
چرا میشه.
خب اگه میشه یه ماشین بگیر برو.
باشه میرم، اما امروز رو یادت باشه.
و گوشی را بدون خداحافظی قطع میکند. آقاجون که انگار تا همین لحظه پشت سرم بود، میگوید: «تموم شد! به زن انقدر نباید رو بدی. تو ناسلامتی مردی، چرا زنت دائم برات تعیین تکلیف میکنه». ... !!
یکهو لحن آقاجون عوض میشود: «پسره غربتی این آجرها را بری چی میریزی رو نخالهها؟ ... .»
نگاه آقاجون روی همان جوانکی است که میخواست چای درست کند، با لحنی که بیشباهت به لهجه تهنشین شده معمار نیست، ادامه میدهد: «یه دونه از این آجرها میارزه به یه کامیون آجری که فردا مین اینجه خالی میکنن... اینا رو دور نمیریزی، حتی لب پریدههاشو، فهمیدی جوون؟»
و باز صدایش اوج میگیرد: «ای ناکس! زدی گیلاسم رو هم شکوندی؟ ... میشکنمت... .»
آقا به امام هشتم ما نکردیم.
پس کی کرد! یا تو کردی یا یکی مثل تو ... .
آقا به ضامن آهو ما نکردیم، مش قلزمه بشم اگه دروغ بگم.
نگاه میکنم به چند تا آجری که روی زمین است و با چند تا پتک مرد روی زمین ریخت. محمود در حالیکه زیر شانه راست مرد است، پایین میآید. آقاجون با نیش میگوید: «بالاخره رسید این عروس؟»
منصور نفسزنان میگوید: «با این همه پله و راهپلههای تنگ، اینم که نمیتونست راه بره... .»
حالا زود ببریدش.
سوئیچ را تو دستم فشار میدهم و به سمت در میروم. آقاجون میگوید: «تو نه! تو برو دنبال کارگر....»
معمار که تازه از بالا آمده، میگوید: «حاجی، مو فردا خودم کارگر میرم.»
آقاجون با لحن تندی میگوید: «امروز چی معمار! وقت تلف میکنین... برو مسعود، برو معطل نکن.»
آقاجون وقتی 2 بار اسمم را صدا نکند، حتما کاری را که باید انجام بدهم را 2 بار تکرار میکند. وقتی از حیاط بیرون میآیم، جوانکی که آجرها را توی آشغالها ریخته بود هنوز سرجایش میخکوب است، در حالیکه دو دستش روی هم و روی شکمش به هم گره خوردهاند. وقتی برمیگردم و نگاهش میکنم نگاهش روی من میماند.
وقتی سوار ماشین میشوم، با خودم فکر میکنم اگر آقاجون این ماشین را برای من نمیخرید! اگر دست من را پیش خودش بند نمیکرد! اگر به قول خودش عین ریگ برایم پول خرج نمیکرد! شاید من هم جای یکی از اینها بودم! یاد حرف برادر نسیم میافتم که بارها با کنایه بهم گفته: «کسی پولدار نمیشه مگر اینکه دزد باشه، یا خودش یا پدرش یا پدر پدرش.»
شماره نسیم را میگیرم اما هر بار ریجکتم میکند. به سمت میدان محمدی میروم که هر روز کارگرهای جویای کار آنجا جمع میشوند. به ساعت نگاه میکنم نزدیک یک است، ممکن است تا الان دیگر رفته باشند. به میدان که میرسم، آلاچیقی زرد نارنجی نظرم را جلب میکند: «محل استقرار کارگران فصلی.»
زیر آلاچیق و حتی این طرفتر زیر آفتاب سوزان مردادماه، پر است از آدمهایی که حرفهشان با ابزاری که جلویشان گذاشتهاند مشخص میشود. یکی قلممویی بزرگ را روی سطلی که رنگ از کنارههایش شره کرده، گذاشته که رنگکار است. یکی کمچه و شاغول و تراز گذاشته یعنی بناست و یکی ماله و شمشه و اسفنج، یعنی گچکاره.
از ماشین پیاده میشوم. آفتاب آنقدر داغ است که فکر میکنم همین حالاست که سرم سوراخ شود. چیزی نمیگذرد که تعداد زیادی از آنها دور و برم جمع میشوند: «کارگر میخوای آقا؟ ... نقاش؟ ... بنا؟ ... خونه هم تمیز میکنیم... .»
صداها به کف سرم میخورند و برمیگردند. با اینکه خیلی وقتها از اینجا رد شدهام، اما هیچوقت به این فکر نکرده بودم که همه اینها هر روز اینجا نشستهاند تا کسی از راه برسد و آنها را سرکار ببرد و شاید هم روزی یا حتی روزهایی سر و کله هیچکس پیدا نشود! هر بار دستی که به شانهام میزنند باعث میشود برگردم و به پشتم نگاه کنم. کاش میتوانستم همه آنها را با خودم ببرم!
مرد تکیدهای با موهای جوگندمی و آثار قدمهای بسیار زمانه روی صورتش، بیحرکت روی صندلیهای زیر آلاچیق نظرم را میبلعد. چیزی آشنا در چهرهاش باعث میشود به سمتش بروم. میگوید: «بری ایی بچه کار درین؟»
دستش پسربچه دوازده سیزدهسالهای را نشان میدهد که همان آشنایی را در چهره دارد. مرد تکیده دوباره میپرسد: «درین آقا؟»
حالا یادم میآید لهجه معمار، همان لحن به فراموشی سپرده آقاجون است و لهجه این مرد هم تهنشین شده لحن او. آقاجونی که خودش را یادش رفته و همشهریهایش را هم تحویل نمیگیرد. نفس عمیقی میکشم، دیگر گرمم نیست، حتی سرم که داغ شده بود، انگار یکهو خنک میشود.
فاطمه بهبودی