حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
کتاب آخر او مجموعه خاطرههای او هستند در برخورد با مردم؛ از همان اولین روزهای معروف شدنش بعد از سریال «آپارتمان» که چند دختر در بلوار کشاورز با دیدنش جیغ کشیدهاند و او فهمیده شهرتی که یک عمر آرزویش را داشته، به سراغش آمده. اما بعد فوری افکارش را جمع و جور کرده و فهمیده که میخواهد بازیگر شود؛ نه این که آیندهاش را براساس جیغ همان دخترهایی که دست به جیغ خیلی خوبی هم دارند، پیش ببرد. با خواندن خاطرات کیانیان میفهمیم او هم موقع خرید چانه میزند، بند ساعت معمولی میبندد و مرتب ساعتهایش را گم میکند یا به رانندگی و خلافکردن دیگران هم خیلی حساس است. ولی نه این که خودش خلاف نمیکند و ورود ممنوع نمیرود. مثلا وقتی میخوانید که در سفر به آمریکا چند تا از ایرانیهای علاقهمند افتادهاند دنبال بازیگر محبوبشان و او جلوی آنها خجالت کشیده برود سراغ جنسهای حراجی و ارزانتری که میخواسته، کلی از این همه صراحت و صداقت کیف میکنید و برایتان جا میافتد که او هم مثل ما از مریخ نیامده. آنقدر هم خودمانی هست که به اینها اعتراف کند.
«این مردم نازنین» پر است از خاطرههای ریز و درشتی که خیلی روان نوشته شده و آنقدر خوشخوان است که میشود آن را در تاکسی یا مترو هم خواند و فهمید و لذتش را برد. لابهلای کتاب میشود خاطرههایی را پیدا کرد که ویژگیهای عمومی فلشفیکشن یا داستانهای کوتاه کوتاه را داشته باشند. ولی بیشترشان سادهتر از اینها هستند و جذابیتشان به این است که برای رضا کیانیان اتفاق افتادهاند. کیانیان در همان مقدمه گفته شهرتی که روزی دنبالش بوده، حالا دیگر تنهاییاش را گرفته و نابود کرده. ولی بعد استدلال میکند که سعی کرده با نویسندگی، مجسمهسازی، عکاسی و نقاشی تنهاییاش را حفظ کند و با بازیگریاش مردم را، و این یعنی درست و حسابی با این شرایط کنار آمده است. برای همین وعده داده دفترهای دیگر این خاطرات را هم بنویسد. پس از همین حالا میشود در فهرست کتابهایش نوشت: «این مردم نازنین 2.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....