آشوب باد و تگرگ این ماجرا؛

بازی تمام شد

قتل یک پدر و دختر به نام‌های مهندس فخوری و مهرانه در خانه‌شان در قیطریه پرونده جدید سرگرد شهاب و ستوان ظهوری است. اجساد را مستخدم خانه به نام کبری پیدا کرده است. کارآگاه اول می‌فهمد خواهرزاده همسر فوت شده فخوری به نام جمشید اخیرا از آمریکا به ایران آمده و از فخوری و 2 دوستش به نام‌های کمالی و قمریان کلاهبرداری و فرار کرده اما بعد معلوم می‌شود هویت جمشید جعلی و او در واقع برادرزاده کبری است که با دسیسه زن خدمتکار توانسته به خانه فخوری راه پیدا کند. با افشای این موضوع کبری بازداشت می‌شود. احتمال این که جمشید قاتل باشد بسیار زیاد است، اما او همچنان فراری است. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.
کد خبر: ۳۰۰۹۱۸

جمشید در فرودگاه امام خمینی دستگیر شد. او می‌خواست به امارات فرار کند اما قبل از این که کارت پروازش را بگیرد، حراست فرودگاه او را بازداشت کرد. آن روز شهاب و ظهوری یک دو جین دلیل و مدرک علیه جمشید جمع کرده بودند تا وقتی دستگیر شد، دستشان پر باشد و بتوانند پرونده را سر و سامان بدهند.

بیشتر از یک هفته از کشف اجساد میگذشت و روزنامه‌ها با خبرها و شایعه‌سازی‌هایشان امان کارآگاه را بریده بودند. از طرفی، او هنوز نتوانسته بود خانه مناسب پیدا کند و باید هر چه زودتر قاتل را گیر می‌انداخت تا سرش خلوت‌تر می‌شد. وقتی به او خبر دادند جمشید بازداشت شده است، بدون کوچک‌ترین مکثی به طرف اتاق بازجویی رفت تا از چند و چون ماجرا سردربیاورد، اما پسر جوان وقتی شنید او را به جرم قتل دستگیر کرده‌اند برای چند لحظه خشکش زد و بعد شروع کرد به انکار. او برای این که خودش را از زیر بار این اتهام سنگین خلاص کند، چاره‌ای نداشت جز این که ماجرای کلاهبرداری‌اش را مو به مو تعریف کند: «من فقط سر فخوری و 2 دوستش کلاه گذاشتم اما روحم هم از قتل خبر ندارد.»

جمشید به کارآگاه و دستیارش توضیح داد بعد از این که با کمک عمهاش توانست خودش را بهعنوان خواهرزاده مریم جا بزند، تعداد زیادی عکس از ساختمان‌های بزرگ اروپا و آمریکا گرفت و با نرم‌افزار فتوشاپ آرم شرکت خیالی خودش را روی آنها مونتاژ و عکس‌ها را در قالب یک بروشور تبلیغاتی چاپ کرد. بعد هم با سفر به اصفهان و شیراز 2 پروژه ناتمام و معطل مانده را پیدا کرد و با دادن پول زیاد به کارگران آنها را سر ساختمان‌ها برد تا به 3 مهندس نشان بدهد کارگران او سخت مشغول کار هستند. جمشید خیلی تند حرف می‌زد و ستوان ظهوری نمی‌توانست جملات را عینا یادداشت کند. برای همین ترجیح داد خودکار و کاغذ را به جمشید بدهد تا او خودش اعترافاتش را بنویسد.

وقتی متهم نوک خودکار بیک آبیرنگ را روی سطر اول گذاشت، کارآگاه از روی صندلی بلند شد، عینکش را درآورد و با لحنی آمرانه خطاب به جمشید گفت: «ماجرای قتل یادت نرود. دوست دارم همه چیز را با جزئیات کامل بنویسی.»

جمشید باز هم قسم خوردن را از سر گرفت اما ناگهان سکوت کرد. انگار که موضوع مهمی را به یاد آورده بود. او بعد از چند لحظه مکث، تاریخ قتل را پرسید و بعد با خوشحالی گفت: «آن روز من در مهمانخانه‌ای در اطراف راه‌آهن بودم و یک دقیقه هم از آنجا بیرون نرفتم. صاحب مهمانسرا می‌تواند شهادت بدهد.»

این جمله شهاب را به فکر فرو برد و با اشاره سر به دستیارش فهماند بدون معطلی باید خودش را به مهمانپذیر برساند و درباره این حرف جمشید تحقیق کند.

ساعت از 4 بعدازظهر گذشته بود که ستوان به اداره برگشت. سگرمه‌هایش در هم و چهره‌اش خسته بود. جمشید راست می‌گفت. او روز قتل در مسافرخانه بود و بجز صاحب آنجا یک کارگر هم به نفعش شهادت داده بود. ظهوری هر چه را که شنیده بود برای کارآگاه توضیح داد. شهاب هم حرف‌هایی برای گفتن داشت: «جمشید می‌گوید کمالی و قمریان به فخوری بدبین بودند و فکر می‌کردند دست او و جمشید در یک کاسه است. غلط نکنم یکی از این 2 نفر فخوری و دخترش را کشته‌اند.» ظهوری وسط حرف رئیساش پرید و گفت: «شاید هم هر‌‌دوشان دست به یکی کرده باشند.»

دیگر درنگ جایز نبود. باید قمریان و کمالی بازداشت می‌شدند؛ اما آن موقع روز، گرفتن حکم جلب برای خودش مکافاتی بود که طبق معمول ستوان باید دنبالش می‌رفت. 2 ساعت بعد، همه چیز برای پایان دادن به این پرونده آماده‌ بود. هر 2 مهندس ثروتمند بازداشت شدند؛ اما آنها هم زیر بار اتهام قتل نمی‌رفتند. هر کدامشان داستانی تعریف می‌کرد که معلوم نبود چه مقدارش حقیقت دارد و چقدرش دروغ است.

کارآگاه هنوز یک تیر دیگر در ترکش داشت. او به این فکر می‌کرد که با تفتیش خانه 2 متهم، شاید بتوان سرنخ و مدرکی پیدا کرد، بخصوص آن که قتل با کلت کمری انجام شده و قاتل حتما سلاح را جایی امن پنهان کرده‌ بود. کار بازرسی به روز بعد موکول شد و جمشید، قمریان و کمالی شب را در یک سلول کنار هم گذراندند؛ اما تا خود صبح بجز فحش و بدوبیراه، حرفی بینشان رد و بدل نشد. شهاب برای این که از ریز مکالمه متهمان باخبر شود، یکی از ماموران را به عنوان متهم به بازداشتگاه فرستاد، اما این تیرش هم به سنگ خورد. صبح زود، 2 تیم موظف شدند خانه متهمان را بگردند؛ هرچند این کار 5 ساعت تمام طول کشید، اما به زحمتش می‌ارزید.

آنها از خانه کمالی یک کلت ماکاروف پیدا کردند؛ ولی خود کمالی باز هم همه چیز را انکار می‌کرد و می‌گفت هرگز چنین سلاحی را در عمرش ندیده و اصلا علاقهای به اسلحه نگه داشتن ندارد. کارآگاه زیاد سعی نکرد کمالی را تحت فشار بگذارد؛ چون می‌دانست آزمایشگاه اسلحه‌شناسی تا چند ساعت دیگر همه پرده‌ها را کنار می‌زند و حقیقت را فاش می‌کند. شهاب در ناهارخوری بود که ظهوری با برگه‌ای در دست به او پیوست: «نامه اسلحه‌شناسی است. می‌گویند با این اسلحه تا به حال شلیک نشده. حق با کمالی است.»

کارآگاه هنوز غذایش را تمام نکرده، بلند شد و به طرف بازداشتگاه رفت. چه در سر او می‌گذشت؟ ستوان خبر نداشت. کارآگاه، قمریان را فراخواند و او را همراه سرباز محافظ به اتاق بازجویی برد. لحنش از همان جمله اول تند و چهره‌اش برافروخته بود: «جناب مهندس قمریان، به قول این فیلم‌های پلیسی، بازی تمام شد. حالا بدون این که حاشیه بروی، بگو ببینم فخوری و مهرانه را چطور کشتی؟ اصلا چرا این کار را کردی؟»

شهاب چنان قاطعانه حرف می‌زد که قمریان از ته دل احساس کرد به بن‌بست رسیده است. سرش را میان 2 دست گرفت و جواب داد: «فخوری یا با جمشید همدست بود یا با ندانم‌کاری‌اش باعث کلاهبرداری شده بود. او زندگی مرا به بازی گرفت. وقتی پیشنهاد شراکت داد، من در آستانه ورشکستگی بودم. با هزار و یک زحمت پول جور کردم، حتی نزول گرفتم تا شاید در این پروژه گره کارم باز شود. وقتی جمشید با پول‌ها غیب شد، دیگر به آخر خط رسیدم. باید خودم را برای زندان رفتن آماده می‌کردم، برای همین فخوری را تحت فشار گذاشتم تا هر طور شده پولم را پس بگیرم؛ اما او زیر بار نمی‌رفت. از قبل تهدیدش کرده بودم که اگر یک میلیارد مرا پس ندهد، بلایی سرش می‌آورم. آن روز هم برای صحبت در همین باره به خانه‌اش رفتم؛ اما او حرف خودش را می‌زد و می‌گفت کلاهبرداری جمشید به او ربطی ندارد. من هم از کوره در رفتم و شلیک کردم. نمی‌دانستم مهرانه در خانه است. او وقتی صدای تیراندازی را شنید، از اتاقش بیرون آمد. چاره‌ای نداشتم، باید دختر فخوری را هم می‌کشتم.»

کارآگاه بقیه داستان را می‌توانست حدس بزند. قمریان بعد از قتل، سلاحش را دور انداخت و برای این که شریکش را متهم کند، یک کلت مشابه خرید و در خانه کمالی جاسازی کرد. قمریان وقتی از اتاق بازجویی بیرون می‌رفت، دوباره به شهاب رو کرد و گفت: «به خدا من آدمکش نیستم. آن لحظه نتوانستم خودم را کنترل کنم وگرنه...» شهاب بقیه جمله را نشنید.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها