گفتگو با یک قاتل عفو شده

پایان روزهای سیاه

15 سال بیشتر نداشت، زمانی که به اتهام قتل بازداشتش کردند. بهنام آخرین فرزند خانواده‌ای فقیر بود که در کرج زندگی می‌کردند. یک چاقو، یک دعوای کودکانه و یک لحظه عصبانیت او را به این نقطه کشاند. زمانی که در برابر بازپرس قرار گرفت، مبهوت او را نگاه می‌کرد. انگار متوجه نبود چه اتفاقی افتاده است و چرا او را به اینجا آورده‌اند. سکوت دردآور بهنام 15 ساله آنقدر سنگین بود که حتی بازپرس را تحت‌تاثیر قرار داد. ماموران اداره آگاهی او را پسرم خطاب می‌کردند، اتفاقی که کمتر رخ می‌دهد. بهنام بعد از 2 روز سکوت که ناشی از شوک بود و نه چیز دیگر، سکوتش را شکست و آنچه را اتفاق افتاده بود توضیح داد. بهنام بعد از 6 سال و چند ماه سرانجام موفق شد رضایت اولیای دم را جلب کند و از زندان آزاد شود. او اکنون 21 سال تمام دارد. برای ما از آنچه اتفاق افتاده و در این مدت بر او گذشت، می‌گوید.
کد خبر: ۳۰۰۸۹۴

6 سال زندان آن هم در دوران نوجوانی ... این مدت برایت چطور گذشت؟

بیشتر شبیه یک کابوس بود. روزهای سختی را گذراندم؛ خصوصا از زمانی که به زندان بزرگسالان آمدم شرایطم خیلی بدتر شد.

آن روزها ، روزهای خیلی سختی بود. حالا که فکرش را می‌کنم، باورم نمی‌شود کسی که این سال‌ها را تحمل کرده من بودم.

در این مدت چه چیز تو را آرام می‌کرد؟

همان چیزی که همه دردمندان را آرام می‌کند؛ یاد خداوند. من فقط با نماز و دعا توانستم آرام شوم. از خداوند طلب بخشش و آمرزش می‌کردم و از او می‌خواستم گره از مشکل من باز کند.

از روز حادثه بگو. قتل چطور اتفاق افتاد؟

من و دوستم با هم داشتیم در خیابان راه می‌رفتیم که او برایم تعریف کرد با یکی از بچه‌های محله کناری ما دعوا کرده است. او می‌گفت که سعید (مقتول) بشدت او را کتک زده است.

من و سعید دوستان قدیمی بودیم. نمی‌دانم این ماجرا چرا به وجود آمده بود، اما به هر حال تصمیم گرفتم دوستم و سعید را آشتی دهم. به او گفتم بهتر است کدورت‌ها را کنار بگذارید. داشتم آرامش می‌کردم که قبول کند با هم به سراغ سعید برویم و موضوع را حل کنیم که به طور اتفاقی سعید را در خیابان دیدیم.

سعی کردی با او حرف بزنی؟

بله. من سمتش رفتم با هم سلام و احوال پرسی کردیم. به او گفتم مشکل تو و شهروز چیست؟ با عصبانیت گفت به تو ربطی ندارد و لازم نیست دخالت کنی.

سعی کردم او را آرام کنم تا بتوانیم با هم حرف بزنیم، اما قبول نکرد و با پرخاشگری با من رفتار کرد. در نهایت هم ما از هم جدا شدیم. اما رفتار سعید طوری بود که من هم ناراحت شدم و از فکر آشتی دادن بیرون آمدم.

بعد از این حادثه چه شد که شما دوباره با هم درگیر شدید؟

من و شهروز هر کدام به خانه خودمان رفتیم. یک‌ساعت بعد مادرم از من خواست که بیرون بروم و چیزی بخرم. من هم که فکر می‌کردم همه چیز تمام شده است، برای انجام آنچه مادرم گفته بود بیرون رفتم. نزدیکی پارکی که کنار خانه بود، دیدم سعید و پسرخاله‌اش آنجا هستند و سعید داشت برای آنها تعریف می‌کرد که چه اتفاقی افتاده است. وقتی من را دید، با عصبانیت به سمت من آمد و چند ضربه به من زد. بعد هم پسرخاله‌اش جلو آمد و گفت که چرا با سعید درگیر شدی؟

او از ما بزرگتر بود و زورش به من می‌رسید. من را بشدت کتک زد و من هم فرار کردم. کاری که مادرم گفته بود را انجام دادم و دوباره به خانه برگشتم.

در خانه به کسی نگفتی که چه اتفاقی افتاده است ؟

نه با هیچ کس حرف نزدم. آنقدر عصبی بودم که نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. یک ساعت از این ماجرا گذشت و من هم کمی آرام شدم.

تصمیم گرفتم برای دیدن یکی از دوستانم بیرون بروم. از آنجایی که می‌ترسیدم دوباره پسرخاله سعید به من حمله کند، یک چاقو از آشپزخانه برداشتم و بیرون رفتم. نه برای این‌که کسی را بزنم؛ خواستم اگر به من حمله شد چاقو را بیرون بکشم و آنها را بترسانم تا از من دور شوند. زمانی که به پارک نزدیک شدم، دوباره سعید و پسرخاله‌اش به سمت من آمدند.

آنها با عصبانیت درگیری با من را آغاز کردند ومن هم برای آن‌که آنها را دور کنم، چاقو را بیرون آوردم نفهمیدم چه شد و چاقو چطور وارد بدن سعید شد. آن زمان متوجه نشدم.

دعوا تمام شد و سعید در حالی که داشت فحش می‌داد رفت. من هم با عصبانیت به خانه بر گشتم. چند ساعت بعد ماموران به سراغم آمدند و من را به اتهام قتل بازداشت کردند.

اتهامی که هرگز تصور نمی‌کردم گریبانگیرم شود. من واقعا نفهمیده بودم که چه اتفاقی افتاده است و باور نداشتم که چاقو را من زده‌ام.

بعد از این حادثه تو بازداشت شدی. ماموران اداره آگاهی و بازپرس می‌گفتند تو خیلی با متهمان دیگر فرق داری. خودت بگو موضوع از چه قرار بود؟

من واقعا یک مجرم حرفه‌ای نبودم و نمی‌خواستم کسی را اذیت کنم. آنچه اتفاق افتاده بود فقط یک حادثه بود. من اصلا متوجه نشده بودم چه شده است. بعد هم این‌که سن من خیلی کم بود و خیلی ترسیده بودم. آنها همه من را جای فرزند خود تصور می‌کردند. سعی می‌کردند من را آرام کنند تا بگویم چه شده است. واقعا بازپرس این کار را کرد.

مادرم تنها کسی بود که سرسختانه می‌خواست برای من رضایت بگیرد. هر چه توهین و تحقیرش می‌کردند تحمل می‌کرد و دوباره می‌رفت. تا این‌که آنها به خاطر شرایط زندگی من تصمیم گرفتند رضایت دهند. مادرم برای این‌که دیه درخواستی آنها را بدهد، خانه را فروخت و حالا مادرم و خواهرم مستاجر هستند. برادرم هم مدتی است که در بیمارستان روانی بستری است.

او چند روز صبر کرد و با آرامش با من حرف می‌زد تا توانستم به خودم مسلط شوم و از آنچه اتفاق افتاده حرف بزنم. من هر آنچه واقعیت داشت به بازپرس و ماموران آگاهی گفتم. این کار من خیلی برای آنها جالب بود و چون انکار نمی‌کردم، آنها خیلی با من خوشرفتاری می‌کردند.

بعد از بازداشت به کجا منتقل شدی؟

مرا به مرکز کانون اصلاح و تربیت بردند. تا زمانی که 18 ساله شوم آنجا بودم. از خانواده دور بودم و نمی‌دانستم باید چطور این تنهایی را تحمل کنم. خیلی شب‌ها از دوری خانواده‌ام تا صبح گریه می‌کردم. من فرزند آخر خانواده بودم و همه خیلی به من توجه داشتند.

این دوری و تنهایی خیلی آزارم می‌داد. کم کم داشتم به محیط عادت می‌کردم که مرا به زندان بزرگسالان انتقال دادند. چند ماه اول فقط کابوس می‌دیدم. نمی‌توانستم محیط را تحمل کنم. جایی که من بودم، فقط اعدامی‌ها را نگه می‌داشتند؛ جوانان بالای 18 سال که محکوم به قصاص یا اعدام بودند. به هر حال هرچه برایتان از سختی این سال‌ها بگویم کم گفته‌ام.

تو در دادگاه محکوم به قصاص شدی و اولیایدم اصرار به اجرای حکم داشتند. چطور شد که رضایت دادند؟

روز محاکمه من باز هم تصمیم گرفتم همه واقعیت را بگویم؛ هر آنچه اتفاق افتاده بود و بر من گذشته بود، قاضی دادگاه هم به خاطر سن کم من خیلی تلاش می‌کرد کمکم کند، اما اصرار اولیای دم باعث شد که من به قصاص محکوم شوم. اما آنچه در زندگی خانوادگی‌ام اتفاق افتاد، باعث شد اولیای دم اعلام گذشت کنند.

این چه اتفاقی بود که جان تو را نجات داد؟

بعد از محاکمه و محکوم شدن من به قصاص، درست زمانی که 17 ساله بودم، پدرم از غصه دق کرد و مرد. برادرم که از همان ابتدا دچار بیماری روحی بود وضعیت بدتری پیدا کرد و زندگی خانواده‌ام دگرگون شد. من هیچ وقت خودم را به خاطر مرگ پدرم نمی‌بخشم.

پدرم از غصه من مرد و من حتی نتوانستم در مراسم ختم او شرکت کنم.فقط در زندان اشک ریختم و به خاطر بدبختی خودم گریه کردم. تنها کاری که توانستم برای او بکنم، این بود برایش لباس عزا بپوشم.

چه کسی برای گرفتن رضایت پیشقدم شده بود ؟

مادرم تنها کسی بود که سرسختانه می‌خواست برای من رضایت بگیرد.

هر چه توهین و تحقیرش می‌کردند تحمل می‌کرد و دوباره می‌رفت. تا این‌که آنها به خاطر شرایط زندگی من تصمیم گرفتند رضایت دهند. مادرم برای این‌که دیه درخواستی آنها را بدهد، خانه را فروخت و حالا مادرم و خواهرم مستاجر هستند. برادرم هم مدتی است که در بیمارستان روانی بستری است.

حالا که موفق شدی و رضایت گرفتی، می‌خواهی چه کنی؟

من از زندان آزاد شده‌ام. در طول این سال‌ها درس خواندم و دیپلم گرفتم. دوره آرایشگری دیدم و دیپلم آرایشگری هم گرفتم. می‌خواهم مغازه‌ای اجاره کنم و سرپرست خانواده شوم.

آنجا کار می‌کنم تا بتوانم خانه‌ای را که مادرم فروخته است برایش بخرم و به برادر بیمارم کمک کنم. برای خواهرم زندگی خوبی درست کنم.

چه توصیه‌ای برای نوجوانانی که این‌طور گرفتار زندان می‌شوند داری؟

به آنها توصیه می‌کنم اولا هرگز چاقو در جیب خود نگذارند، چون در شرایط بحرانی نمی‌توانند خود را کنترل کنند. بعد هم هرگز خود را در دعوای دیگران دخالت ندهند و اگر هم کسی به آنها زور گفت، از راه‌های قانونی پیگیری کنند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها