موسوی شاعر را آنها که میشناسند، خیلی بیشتر و پیشتر از سرودههایش دوست دارند. شاید یک دلیل این شناختهتر بودن شاعر نسبت به اثرش، امساک کم نظیر او در انتشار آثارش به نسبت حضور شخص خود وی در رویدادهای ادبی و هنری و ژورنالیستی یکی دو دهه اخیر باشد.
برای همین است که انتشار مجموعهای از شعرهای موسوی میتواند برای اهل ادب اتفاقی قابل توجه باشد چرا که به آنها در شناخت بیشتر و محک زدن توان و هنر شاعری که در دهههای اخیر بی پروا درباره بسیاری از چهرههای آشنای شعر معاصر نوشته و جریانهای مختلف فرهنگی کشور را از دم تیغ نقد گذرانده است، کمک خواهد کرد.
زخم و نمک در چند بخش مجزا فراهم آمده است: «کبود رو به مرگ» که غزلهای شاعر را در برمیگیرد، «زیر تیغ» که شامل شعرهای محاورهای است، «تقدیر خاموشی» که چهارپارهها و ترکیب بندهایش را در خود جای داده، «از درون چاه» که در برگیرنده نیماییهای شاعر است و سرانجام «صراط مستقیم» که شعرهای او را در منقبت ائمه اطهار( ع) در بر میگیرد.
این تقسیمبندی قالبی شاید بتواند خواننده را از تجربههای متنوع شعری شاعر مطلع و به او یادآوری کند موسوی در تمام سالهایی که شعری از او منتشر نمیشد در عرصه تجربههای مختلف ادبی حضور داشته و دست به تجربههای متفاوت زده است نمیتواند در تقسیم بندی مضمونی شعر شاعر کمکی کند، چرا که اصولاً نگاه و نگره موسوی به قالب با جریانهای مختلف ادبی روزگار او متفاوت است و اگر او به دنبال قالبهای مختلف رفته نه دلیل فرم انگارانهای در کار اوست (چرا که شاعر بوضوح اعتنای چندانی به انگارههای فرمالیستی در کار خود ندارد) و نه به دلیل تنوع در محتوا و ضرورت عرضه محتواهای متعدد در قالبهای متنوع است که در این باره به تفصیل بیشتری خواهم نوشت.
نمک بر زخمی کهنه
عنوان مجموعه سید عبدالجواد موسوی با وجود سادگی نشانگر خوبی درباره ویژگیهای محتوایی اثر است . اگر نمک را به دو معنی یکی در تقابل آشنای زخم و نمک (به عنوان چیزی که بر زخم پاشیده میشود و سوزش و ناراحتی آن را تشدید میکند) و دیگری به عنوان عنصری که در ترکیبات نمک ریختن و ملاحت (به عنوان مولفه طنز) استفاده کنیم هم آن تقابل و هم این معنای کنایی در عنوان قابل ردیابی است.
شعر شاعر در نگاهی کلی، شعری زخمی است. شاعر انگار به جای شعر گفتن زخمهایش را شمرده است، زخمهایی که گاه از جنس همان خورههایی است که روح را میخراشد، از جنس تنهایی و بی کسی در این دنیای دراندشت:
بذا آسمون بچرخه هرجوری دلش میخواد
بذا از بال و پر پرندهها خوشش نیاد
بذا تو پیاله قلندرا خون بریزه
بذار آبروی عاشقا رو آسون بریزه
بذار چارستون بی پناها رو بلرزونه
بذا آسمون غرمبه اونا رو بترسونه
بذا رو اسم تموم مردا رو خط بکشه
بذا رو پیشونیشون نقش خیانت بکشه...
انسان شعر موسوی در برهوت یاس آور دنیا تنها مانده است و جز نقشی یاس آور پیش روی خود نمیبینید. نه دستی به مهر و مهربانی او را در آغوش میکشد و نه همدل و همراهی میبیند:
اسیر سرپنجههای یاسم نمیتوانم نفس کشیدن
چه چاره جز آن که دست حسرت به میلههای قفس کشیدن
این تلخی در تمام واژگان شعر او حضور دارد و اگرچه شاعر گهگاه، عشق را تنها راه خلاصی از نکبت دنیا میداند بلکه در این دستاویز هم سرانجامی جز ناکامی برای خود متصور نیست:
نه شوری مانده در شیرین نه در فرهاد
نه برگ از برگ میجنبد نه باد از باد
به عبارت دیگر موسوی از معدود شاعرانی است که در تمام شعرهایش یک حرف را در شکلهای مختلف بیان میکند. این ویژگی در میان بسیاری از معاصران ما که به اقتضای حالتها و فرمهای مختلف هرلحظه به رنگی در میآیند و از چیزی میگویند ویژگی خاصی است که نشان میدهد شعر برای شاعر زخم و نمک محملی برای بازگویی حرفهایی است که در دل دارد. نوعی حسرت بر دل مانده از تماشای جهانی پرفریب و بیوفا و رهایی قلندر واری که تنها رندان جهان میتوانند آن را درک کنند.
یکی از شگردهای شاعر برای کاستن از بار این تلخی، مضمون بهرهمندیاش از دستمایههای طنز در روایت است و اینجاست که آن وجه ملیح شعر موسوی خود را نشان میدهد. در این گونه شعرها به شکل نقالی وارد اثر میشود و ضمن این که تواناییهای زبانی خود را نیز به رخ میکشد و مخاطب را بدون درگیر شدن در بازیهایی در زبان کرده و استفادههایی که از قدرت قافیه شده است به دنبال خود میکشد:
حسنی بریم سواری؟/ما رو سرکار میذاری؟/ما عمریه پیاده ایم عموجون/بعدشم این چیزا چیه میپرسی؟/یه وقت ما هم یه چیز میگیم/آجر میشه نونمون.
البته آن وجه تلخ و زخم خورده شاعر حتی در همین شعرهای طنازانه هم خود را نشان میدهد و خواننده حتی در بیان طنز موسوی ردپای آن انسان تلخاندیش زخم خورده را بازمی شناسد:
دیگه میخوای کی امید ببندی
وقتی عموت زنجیرتو میبافه
موسوی در غزلهایش اگرچه در مجموع شاعری است که به مناسبتهای آشنای غزل سنتی پایبند است، اما نوعی ستیهندگی و بیان حماسی در بیشتر غزلهایش اینگونه شعرهای او را از آثار محاورهایش که بیشتر حالت اندوه وارگی دارند، متمایز میکند. به گونهای که حتی در عاشقانهترین غزلها نیز لحن شاعر رنگی از طنطنه دارد:
در خواب دیدم عاشقم، تعبیر خوبی است
یعنی نشانی کز جنون باقی است در من
ای کاشکی هم سنگ اسمم بود رسمم
عبدالجواد موسوی نامی است در من
آرش شفاعی
شعر درد و دریغ
دکتر رضا داوری اردکانی
آدمیان شاید در هیچ زمانی به اندازه زمان ما به شعر نیاز نداشتهاند و طرفه اینکه هرگز شعر را مثل اکنونیان با نگاه تخفیف نمینگریستند. چه پیش آمده که شاعران در موضع دفاع از شعر قرار گرفتهاند؟
شاعر شکوه میکند که کسانی «میپندارند که او نان از دسترنج مردمان میخورد و هوای شهر را به گند نفس خود آلوده میکند و حال آنکه اول کسی که در و دروازه به رویشان گشوده» او بوده است.
مردم زمان ما به آسانی نمیپذیرند که در و دروازه شهر را شاعر برویشان گشوده باشد زیرا شهر، شهر تکنیک است و شاعر به تکنیک چکار دارد. در این شهر اگر شاعر خود را «سنگ تیپا خورده رنجور» و «دشنام پست آفرینش» بداند، عجب نیست. او گواه زمانه و ترجمان زبان شهر خویش است. اگر چنین باشد آیا مایه دریغ نیست که شعر در دیار ما رو به افول دارد و حتی بعضی از شاعران نسل سابق سکوت را ترجیح میدهند، گویی روزنهای که شاعر از آنجا چشم به روشنایی میگشود و گوش به نوای زمان میداد، بسته شده است. بنابراین تا بشر هست، شعر هم هست و اگر روزی بیاید که شعر نباشد، آدمی هم نیست. شاید شعر دیگر، شادی برخاسته از درد نباشد. عالم متجدد چنان که بود لر بخوبی دریافته بود، جهان شادی نیست بلکه شهر ملال است و در شهر ملال، شعر اگر باشد بیشتر از سنخ طنز است یا از طنز خالی نیست. طنز و شعر همیشه بهم پیوسته بودهاند یعنی شاعران طنز میگفتهاند و اهل طنز اگر نه همه، غالباً شاعر بودهاند. در این زمان که جهل و حماقت با قهر و قدرت و طنطنه و داعیه قرین شده است، همین که شاعران از جهل پر از داعیه نشانی بدهند، مردمان را خشنود میکنند.
اکنون یک شاعر طنزپرداز به نام سیدعبدالجواد موسوی که شعرش، شعر درد و دریغ است و اثر زبان طنز نیز در آن پیداست، دفتر شعرش را دراختیار ما گذاشته است. قبل از اینکه شعرهای دفتر را بخوانید، این نمونهها را ببینید:
سرود وصل از ما نیست الحاقی است/ به ساغر خون دل باید که غم ساقی است
یا
هی مگو مرگ بر زمین / مرگ بر هوا / مرگ بر کسی که تکیه زد به تخت پادشا / آرزوی مرگ دیگران آرزوی کوچکی است / یادگار خلق و خوی کودکی است.