اون روز وقتی مشقای فارسیشو نوشت و ریاضیشو هم حل کرد، رفت سراغ تمرینای کتاب «بنویسیم« :»با هریک از کلمههای زیر یک جمله بساز، مرتب کنید، برای هر تصویر یک جمله بنویس» تا رسید به تمرینی که گفته بود: «داستان زیر را کامل کنید.» داستان اینطوری شروع شده بود: «یکی بود یکی نبود، سالها پیش در باغ بزرگی پرندگان بسیاری زندگی میکردند. در این باغ کلاغ کوچکی هم بود که آرزو داشت پرهای زیبایی داشته باشد. او میخواست زیباترین پرنده دنیا باشد. یک روز کلاغ در باغ پرواز میکرد ... .»
حالا دختر کوچولو باید دنباله داستانرو خودش مینوشت. خیلی فکر کرد تا بالاخره ادامه ماجرارو نوشت:
«کلاغ فسقلی با خودش بازی میکرد و از این شاخه میپرید روی اون شاخه تا رسید به یه پرنده دیگه که گوشهای نشسته بود. از او پرسید که تو میدونی من باید چیکار کنم تا قشنگترین کلاغ دنیا باشم؟ میخوام پرهامو سفید کنم! پرنده به نگاهی به کلاغ انداخت و گفت: تو الان هم خوب و قشنگی. کلاغ گفت: نه، میخواهم بهترین و زیباترین پرنده دنیا بشم. پرنده گفت: من نمیدونم. کلاغ که از پرنده جواب درستی نگرفته بود فکر تازهای به سرش زد و تصمیم گرفت کنار رودخونه بره و خودشرو بشوید تا پرهاش سفید بشه. کلاغ وقتی به رودخونه رسید رفت توی آب و شروع کرد به شستن خودش. آنقدر شست که کم مونده بود تمام پرهاش بریزه. او هر چقدر تلاش کرد فایدهای نداشت و آخر متوجه شد که نمیتونه رنگ اونارو عوض کنه و همان رنگ مشکی خیلی بهتره.»
وقتی قصه نازنین تموم شد، اونو پیش باباش برد و براش خوند. بابا از قصه خوشش اومد و با لبخند گفت: «خب دخترک من! خیلی خوب نوشتی. اما حالا بگو ببینم از قصهات میخواهی چه نتیجهای بگیری؟ یعنی چه چیزی رو میخواهی به بچهها بگی؟»
نازنین یه کمی فکر کرد و گفت:«باباجون میخوام بگم که بچهها، هر جوری که هستیم خوبیم و نباید سعی کنیم خودمون رو مثل این و اون کنیم. خدا هر آدمی رو یه شکل آفریده و ما باید برای نعمتهایی که به ما داده او را شکر کنیم.»
بابا دخترش رو نگاه کرد و گفت: «آفرین به دختر گلم، منم خدا رو شکر میکنم»!
رضا بداقی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)